تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با سلام خدمت بینندگان عزیز

من خشایارهستم ، کارگردان برنامه شام خارجی.

من تصمیم داشتم یه برنامه آشپزی راه بندازم تا پوز بیژن بیرنگ و شام ایرانی شو بزنم. کافه چی که دوست قدیمی منه بهم پیشنهاد داد با هم همکاری کنیم و منم با آغوش باز از پیشنهادش استقبال کردم. این برنامه یک شوی تلویزیونی آشپزی هست که دو تن از نویسندگان کافه جوان درش شرکت میکنن. در ابتدا قرار بود تمپتر سر آشپز باشه و سندمن دستیارش. حتی یه قسمت هم ضبط کردیم ولی یه حوادثی در حینش به وجود اومد که تصمیم گرفتیم فرمت برنامه رو عوض کنیم و دو آشپز ما با هم رقابت کنن و در نهایت مشخص بشه که آشپزی کدومشون بهتره و در نهایت هم اسپناسر برنامه ، شرکت تولید لباس هاکوپیان یک جایزه ارزنده به برنده میده.

در بخش بعدی قسمت اول برنامه رو براتون پخش میکنیم که در طی اون سندمن که دستیار تمپتر بود با چشیدن غذا مسموم شد و بیشتر از یک ماه از کافه جوان دور بود. از چند روز دیگه هم فیلم برداری سری جدید رو شروع میکنیم که به صورت رقابتی هست. امیدوارم این برنامه مورد استقبال شما بینندگان قرار بگیره و با نظرات و انتقادات خوب تون به ما کمک کنید تا سطح برنامه رو بالا ببریم.

تا درودی دیگر بدرود




برچسب ها : شام ایرانی , شام خارجی , بفرمایید شام ایرانی , بفرمایید شام خارجی , کافه جوان , خشایار , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن , تمپتر , هاکوپیان , آشپزی در کافه جوان , آموزش آشپزی , بیژن بیرنگ و کافه جوان , بیژن بیرنگ در کافه جوان , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی :
سلام! 
دوستان مشاهده میکنید که در راستای تغییرات همایونی وبلاگ من عکسمو عوض کردم و یه لوگوی خوشجیل و موشجیل برا خودم ردیف کردم که کسی هم شک نکنه! امید است باقی نویسندگان هم عکس های خود را عوض کنند که حال و هوای وبلاگ عوض شه و یه رنگ و روی دیگه پیدا کنه. اومدم یه وعده سر خرمن بهتون بدم و اونم اینه که پروفایل ها تقریبا تکمیله و به زودی روی آنتن قرار میگیره!

فعلا از من نکنید خدافظی!



برچسب ها : سندمن , سندمن و کافه جوان , کافه جوان و سندمن , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , لوگو , لوگوی سندمن , پروفایل نویسندگان کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan ,
دسته بندی : خارج از کافه ,

سلام عزیزم،عزیزم سلام،دوست دارم عاشقتم وسلام!!! چی؟؟؟؟ نه بابا!!!!!!برنامه شروع شده؟!!!!باشه....3-2-1 اکشن...سلام به شما همراهان همیشگی برنامه ورزش مدرن.ببخشید داشتم ورزش میکردم!

همونطور که قبلا قولش رو داده بودم امروز میخوام یه ورزش مدرن دیگه رو به نام هیپ هاپ یادتون بدم. مواد لازم: یک عدد واکس،یک زنجیر بزرگ،کلاه لبه دار،لباس و شلوار گشاد، کفش ورزشی و یه مشت انگشتر!

اول باید آماده سازی کنیم. ابتدا واکس را به خود میمالیم. توجه کنید این کارو باید با نرمی و لطافت انجام بدین. حالت لبا خیلی مهمه!!! لباتون رو باید غنچه کنید که برجسته و بزرگ شن بعدش رو لبا رو واکس بکشین.حالا یه رکابی گشاد و دراز سفید رو وردارید و تنتون کنید. یه شلوار هم که دو سایز از خودتون بزرگتره  رو بپوشید.

این قسمت رو باید خلاقیتی کار کنید. هرقسمت از شلوارتون رو که دوس دارین بگیرید جرش بدین! من جلو زانو ها رو توصیه میکنم. اصلا به خودتون سخت نگیرین!!!! کمربند لازم نیست! هروقت احساس کردین شلوارتون داره میاد پایین با دست بگیریدش، بکشیدش بالا! حالا یه سویی شرت سبز کلاه دار رو تنتون کنید. باید گشاد و دراز باشه ها!!! یه کفش سرخ هم وردار پات کن. اون کلاه لبه دار زرد رو هم که کنارت گذاشته رو سرت بذار. حالا نوبت به انگشترها و زنجیر میرسه!!!حداقل 10 انگشتر لازمه!!! هرکدوم از اونا رو بکن تو انگشتات. زنجیر رو هم وردار گردنت بنداز. یه قفل هم بهش بزن. ورزشکاران عزیز توجه کنید که به جای زنجیر از قلاده سگ هم میتونید استفاده کنید!

خب...حالا برو عقب وایسا من از بالا تا پایینتو یه نیگاه بندازم....ای جــــــــــان! ای جــــــــــــــان!!! شدی خشکل خاله ها...صبر کن بینم....چرا تنها نشستی؟ چرا یک جا نشستی؟ بابا اندی دروغ گفت،تو هم میتونی برقصی!!! البته منظورم همون ورزش بود. چون میخواستم هم قافیه شه مجبور شدم از کلمه مبتذل رقص استفاده کنم! بگذریم....اگه یادتون باشه دفعه ی قبل از موزیک نانسی استفاده کردیم. ولی واسه هیپ هاپ نمیشه از همچین موزیک های زاخاری استفاده کرد! به همین دلیل میریم سراغ pitbull  !!! هر کدوم از آهنگاشو که دوس دارین میتونید انتخاب کنید.

شروع میکنیم....هی وای من!!!!!آخه این کارا چیه که میکنید؟!البته دست خودتون نیست،کم تجربه این! عزیزان اون دستا رو بیارید پایین!قر کمر هم نرید لطفا!!!! واسه آهنگ نانسی بود که ما این کارا رو میکردیم.تو قسمت هیپ هاپ باید موج بدیم!!! منظورم موج مکزیکی نبود.دستا رو از بغل باز کنید....حالا عین دریا بهش موج بدین. این کار رو باید از جلو و بغل و اوریب تکرار کنید.....بسیار عالی.......

حالا کله رو بذارید رو زمین!طوری که پاها بالا باشه....دستا رو هم از هم باز کنید! خوبه.....رو کله بچرخید!!!! تو این کله ها که مغز نیست لااقل بذار یه فایده ای داشته باشه!(شوخی کردم) بسه....بسه....حالا یکی از پاها رو بچرخونید درو کمرتون، یکی دیگه رو هم بچرخونید دور گردنتون!.دو تا دستا رو بذارید رو زمین....حالا بچرخید!!!

چقدر شما با استعداد هستین!!! متاسفانه بعضیا نمیذارن استعداد ما شکوفا شه!

جونــــــــــــــــــــــم....ببین چه چرخی میزنه!!!من هروقت شما ورزشکاران با استعداد رو میبینم از خوشحالی گریه م میگیره! یکی یه دستمال به من بده! قربونت یه آب خنک هم بیار من گریه م بند بیاد!یخ هم توش بنداز!بسه دیگه نچرخین....خون جمع میشه تو سرتون بعد کله تون منفجر میشه ننه تون میاد یقه منو میگیره... عزیزان توی خونه توجه کنید: جهت دریافت DVD  های آموزش ورزش مدرن با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید....خب....ورزشکاران عزیز همتون بیایید کنار من وایسید باید خدافظی کنیم.خب همه دستا بالا....حالا همه با هم...1-2-3 ...خدانگهدااااااار، به امید دیداااااااااار،داریم میریم از پیشتون خدانگهدار!!!!




برچسب ها : ورزش مدرن , طنز در ورزش , آموزش هیپ هاپ , هیپ هاپ , رقص , طنزدر رقص , pitbull ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

با سلام و عرض تسلیت خدمت همه مسلمانان عزیز در جای جای سیاره گرامی مون!

چند روزیه که خبر مسلمان شدن لیونل مسی در جهان پیچیده. البته چیز رسمی ای اعلام نشده و فقط مسی در یه اظهار نظر جالب گفته:  »اسلام دین صلح و عشق است و مسلمان بودن خیلی خوب است چرا که یک نوع هماهنگی بین اسلام و طبیعت انسان وجود دارد و هر فردی آزاد است دین خود را انتخاب کند «

من از این خبر شوک زده شدم! البته داخل پرانتز بگم که این خبر 99 درصد درسته و هنوز یه درصد احتمال داره که ساختگی باشه. به هر حال می بینیم که (یدخلون فی دین ا... افواجا) که کسی هم شک نکنه! با این که از مسی خوشم نمیاد ولی خیلی خوشحال شدم. میدونید پیوستن کسی مثل مسی که در سراسر دنیا طرفدار داره به دین اسلام چقدر برای این دین تبلیغه؟ مردم به خاطر مسی هم که شده یه سری به اسلام میزنن. به عبارتی مسی شود سبب خیر گر خدا خواهد!

ما در خلال ترم 2 دانشگاه درس اخلاق داشتیم که من به شخصه خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. تو یکی از فصل ها میگفت که ما باید به همکیشان خود احترام بذاریم و بهشون کمک کنیم و اذیت شون نکنیم! (البته فک کنم یه بچه کلاس سومی هم اینو بدونه! به هر حال من اینجا یاد گرفتم!!) اون عرض تسلیت که اون بالا نوشتم کاربردش اینجاس که حالا که مسی مسلمون شده ما نمیتونیم مثه قبل نسبت بهش توهین های این چنانی و آن چنانی بکنیم. در واقع مجبوریم بهش احترام بذاریم و باهاش مثل بازیکنای لیگ خودمون برخورد کنیم. به طور مثال:

1- وقتی گل خراب میکنه و دروازه خالی رو میزنه بیرون باهاش مثه آرش برهانی برخورد میکنیم.

2- تو شهر های مختلف بدترین توهین ها بهش میشه.

3- تو استادیوم خودی وقتی حوصله مون سر رفت بهش میگیم بی غیرت.

4- وقتی به تیم رقیب می پیونده خواهر و مادرشو همچین قشنگ مورد عنایت قرار میدیم.

5- بعد از گلزنی به تیم سابق صندلی های ورزشگاهو میشکنیم و میریزیم رو سرش.

6- مربیش تو تمرین های تیم به یه بازیکن دستور میده بزنه مصدومش کنه تا دیگه شاخ نشه.

7- چک هاش برگشت میخوره.

8- وقتی هم 35 سالش شد هم تیمی هاش تو چشماش نگاه میکنن و بهش پاس نمیدن.

9- وقتی به جرگه مربیان پیوست و دو تا برد با یه تیم بدست آورد میذاریمش سر مربی تیم ملی و با اولین باخت بر کنارش میکنیم و سرمایه سوزی رو تو چشم دنیا فرو میکنیم

10- سر مربی پرسپولیس میشه و علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دایــــــــــــــــــــــــــــــــی!

11- از فوتبال زده میشه و خونه نشین میشه و کم کم در دام اعتیاد میفته و برنامه 90 نشونش میده در حال مسافر کشی با پیکان جوانان!

12- سر انجام می میره و در ورزشگاه مردگان ( شهید شیرودی یا همون امجدیه سابق) با حضور 200 نفر تشییع جنازه میشه و خلاص!

 

بله بچه ها! اینه رفتار ما با یه بازیکن مسلمان تو لیگ خودمون! اسلام بهترین دینه اما ما مسلمونا خیلی جاها کار خرابی کردیم و آبروی خودمون و دین مونو بردیم. مسی جان به اسلام خوش اومدی ولی شرمنده ت شدیم! تو سعی کن مثه ما خرابش نکنی...

 

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن و کافه جوان , سندمن , لیونل مسی مسلمان شد , آیا لیونل مسی مسلمان شد؟ , چرا مسی مسلمان شد؟ , مسی مسلمان است؟ , طرفداران مسی به اسلام گرایش پیدا کردند , مسی پدر شد , مسی مادر شد , مسی پدر بزرگ شد , مسی مادر بزرگ شد , طرفداران بارسلونا مسلمان شدند , آرش برهانی , لیگ ایران , نیک بخت واحدی , صندلی های ورزشگاه , برنامه 90 , عادل فردوسی پور , فردوسی پور و سندمن , سندمن و فردوسی پور , علی دایی , پرسپولیس , چک , امجدیه , cafe javan , cafejavan , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه فوتبال ,
سلام!

در راستای فرمایشاتم در جهت تغییراتی در وبلاگ باید بگم : 

1- بخش پربازدید ترین ها به درخواست دوستان حذف شد چون صورت خوشی به وبلاگ نمی داد و مطالب چندان دل نشینی درونش قرار نداشت!

2- لینک باکسی که در انتهای وبلاگ قرار داشت نیز به همان دلیل بالا حذف گردید.

3- قرار است قالب اندکی تغییر کند فلذا با قرار دادن یک نظر سنجی از شما دوستان کمک خواستم تا ببینم چه حالتی مورد پسند شماست و نیز شما هم سهمی در تغییرات و بهبود وبلاگ خودتان داشته باشید.

4- از این پس نظر سنجی عضو جدایی ناپذیر کافه جوان خواهد بود و هر سری از شما دوستان درباره موضوعات مختلف نظرسنجی به عمل خواهد آمد. امید است آن دسته از دوستانی که در نظر دادن کم لطفی میکنند حداقل نظر سنجی رو جدی بگیرند و درش شرکت کنند.

5- قرار است برای تمپتر عزیز یک آشپزخانه در کافه تاسیس شود و خود من نیز در امر خطیر آشپزی به ایشان خواهم پیوست.

6- به شما قبلا گفته بودم قرار است مطالبی با موضوعات فراماسونری ، شیطان پرستی ، شیطان شناسی ، دجال ، آخر الزمان ، عرفان های نوین ، یهود شناسی و... در کافه جوان منتشر شود که متولی آن نیز خود من هستم. تا این لحظه که در خدمت شما هستم در حال جمع آوری منابع و به روز رسانی اطلاعات بودم و حالا مژده میدهم که از اول ماه مبارک رمضان این مطالب به ثبت میرسند و امید است که مورد توجه شما قرار گیرند. هر عزیزی که اطلاعاتی از قبیل : نوشته ، عکس ، مستند و... داشت و علاقه داشت مطالبش رو با ما و خوانندگان سهیم بشود با ایمیل من تماس بگیرد. هر عزیزی هم سوالی در این زمینه داشت میتونه در نظرات مطرح کنه و جوابشو بگیره. اگر خود ما از عهده جواب بر نیاییم درباره ی سوال تحقیقات لازم به عمل خواهد آید.

7- پروفایل نویسندگان وبلاگ به زودی فعال خواهد شد و شما عزیزان بهتر نویسنده های محبوب خود را خواهید شناخت.

بخشی از خبر ها رو به اطلاعتون رسوندم تا اون دوستانی که میگفتند ما همش وعده تغییر میدیم شرمنده بشن و از ما عذر خواهی کنن.

اون دوستانی هم که میان به وبلاگ ما و نظر میدن دستشون رو به گرمی می فشارم و ازشون عذر خواهی میکنم که به علت مشغله زیاد وقت ندارم که به وبلاگ های زیباشون سر بزنم. در اولین فرصتی که نصیبم بشه حتما بهشون سر خواهم زد و محبت هاشون رو جبران خواهم کرد.

از من نکن خدافظی!



برچسب ها : کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , سندمن , سندمن و کافه جوان , کافه جوان پربازدید ترین وبلاگ فارسی زبان شناخته شد , نظر سنجی , نظر سنجی کافه جوان , تمپتر , سندمن و تمپتر , تمپتر و سندمن , آشپزخانه تمپتر , آشپز خانه کافه جوان , فراماسونری , شیطان پرستی , شیطان شناسی , دجال , آخر الزمان , عرفان های نوین , یهود شناسی , ماه مبارک رمضان , اس ام اس های ماه رمضان , پروفایل , پروفایل نویسندگان کافه جوان , پروفایل سندمن , sandman , the sandman , cafe javan , cafejavan ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه. خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه. میگن آخه یعنی چی شده؟
مهندس برقه میگه: احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالاتو سیم کشی هاشه. یکی از
اینا یه ایرادی پیدا کرده.
مهندس مکانیکه میگه: نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده.
مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده.
در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: تو چی میگی؟ مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟
مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: نمیدونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شه !!



برچسب ها : نظر تو چیه مهندس؟! , کافه جوان , cafejavan , کافه طنز , بهترین مطالب طنز , جالب انگیز , طنز تلخ ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز ,

سلام بر تمام دوستان عزیزم در سراسر دنیای مجازی و حقیقی!

من حدود خیلی وقت می شد که وبلاگ نیومده بودم. دلایل خودمو داشتم که اینجا جای توضیح دادن شون نیست.میخوام عذر خواهی کنم برای مدت طولانی غیبتم و تشکر کنم از همه دوستانی که تو این مدت به من کمک کردن و  اون دوستانی که خیلی به من اصرار میکردن برگردم و از نبودنم شاکی بودن. حرفاشون بالاخره اثر کرد و من برگشتم به خونه خودم تا در کنار دوستانم تو این وبلاگ بنویسم. (ناگفته نماند که کافه چی هم با قولی که به من داد مبنی بر حقوق و اختیارات بالاتر خیلی در بازگشت سریعم تاثیر گذار بود!) از اونجایی که اختیارات بیشتری گرفتم براتون در آینده بسیار نزدیک خبر های بسیار جالب و سورپرایز های زیادی دارم که الان حرفی ازشون نمیزنم تا وقتش! سوژه های جالبی هم در این مدت پیدا کردم که براتون بنویسم و وبلاگ مون در آینده خیلی پربار تر از قبل بشه که کسی هم شک نکنه!

تو این مدت که من نبودم شاهد یه سری فعل و انفعالات بودیم : منصور زود تر از من برگشت و داستان کسل کننده ش رو ادامه داد. به امید روزی که تموم شه و من هنر داستان نویسی رو بهتون نشون بدم. استاد هم با هویت مجهولش حسابی ترکونده و پست های جنجالی میذاره که انگار مورد استقبال هم قرار گرفته! تمپتر عزیز هم رو دور افتاده و مسیر خودشو پیدا کرده و پست هاش خیلی قشنگ و تقریبا بی نقصه. هر کمکی از من بخواد با کمال میل انجام میدم. اما یه نکته تاسف آور هم هست که اونم جواب دادن به کامنت های شما دوستانه که مقداری از بار طنزش کم شده که جای نگرانی نیست و خودم این خلا رو پر میکنم تا بعضی از دوستان نگن من حس طنزم رو از دست دادم! 


با این همه خبر های هیجان انگیز باید بگم وقت این پست تموم شده و باید شما رو به خدا بسپاریم!

از من نکن خدافظی!




برچسب ها : سندمن , بازگشت سندمن , سندمن و کافه جوان , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , سایت کافه جوان , sandman , the sandman , cafejavan , cafe javan ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
من گرفتم تو نگیرشعر از:ایرج میرزا


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر
چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر … من گرفتم تو نگیر
بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر
زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه درد كشان … بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر … من گرفتم تو نگیر
ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم
زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر … من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر … من گرفتم تو نگیر
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
می دهد یونجه به من جای پنیر … من گرفتم تو نگیر



برچسب ها : من گرفتم تو نگیرشعر از:ایرج میرزا , ایرج میرزا , شعر های جالب از ایرج میرزا , شعر های +18 از ایرج میرزا , کافه جوان , بهترین وبلاگ سال , سایت سرگرمی و تفریحی ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,
خانوما توجه کنن؛ اینها قانون های ما هستن:

توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره ”1“ هستن

۱٫ با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست.

۱٫ گریه کردن یعنی باج خواستن!

۱٫هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم:
با گوشه زدن به جایی نمی رسین
با کنایه زدن به جایی نمی رسین
با حرفای مبهم به جایی نمی رسین
صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه

۱٫ هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با ”بله“ و ”خیر“ جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم.

۱٫ بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها.

۱٫ اگه برای ۱۷ ماه متوالی سردرد دارید، یه چیزیتون میشه. خودتونو به دکتر نشون بدین

۱٫ چیزایی که ۶ ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.

۱٫ اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه. چرا باز می پرسین؟

۱٫ اگه از حرف ما ۲ تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده.

۱٫ یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم!
اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟

۱٫ اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!

۱٫ کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم.

۱٫ ما مردا فقط اسم ۱۶ تا رنگ رو بلدیم..

۱٫ اگه ما پرسیدیم ”چته؟“ و شما گفتین ”هیچی“، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست. البته میدونیم که یه مرگیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه.

۱٫ اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.

۱٫ وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.

۱٫ لباساتون کافیه.

۱٫٫ کفشاتون هم خیلی زیاده.

۱٫ اندام ما خیلی هم متناسبه. خپل هم خیلی خوبه.

۱٫ خانمای محترم. از اینکه این مطلب رو خوندین متشکریم. ضمناً اگه قراره امشب جدا بخوابیم اصلاً نگران نباشین. بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه.



برچسب ها : شرط و شروط آقایان برای خانم ها ! , کافه جوان , طنز و سرگرمی , مطالب جالب و خنده دار , طنز , سایت کافه جوان , بهترین وبلاگ سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه طنز ,

با سلام... با یه آشپزی دیگه در کافه جوان در خدمت شما هستیم. مثل اینکه غذای قبلی من خوب از آب در اومده بود.چون کافه چی فرداش بهم زنگ زد گفت بازم بیا کافه آشپزی کن. اول قبول نکردم چون پیشنهاد با درآمد بالا زیاد بود ولی دیدم از پشت تلفن داره گریه میکنه منم دلم سوخت گفتم  ok میام!! این غذایی رو که امروز میخوام آموزش بدم یه غذای منحصر به فرده که دستور پختش از ماداگاسکار به دستم رسیده. اسمشم هست ماداگاسکاری.

خب...اول طبق معمول دستامونو با آب و صابون گلرنگ میشوریم.عزیزان فقط با صابون گلرنگ بشورینا!بقیه صابونا خوب نیستن درست کف نمیکنن!حالا میریم تو اتاق... هی وای من!! عذر میخوام...منظورم این بود که تو برو تو اتاق لباس بپوش من اینجا مراقبم که کسی نیاد تو! لباس مارک گوچی رو بپوش.جنسش عالیه!! خیلی هم بهت میاد. خب حالا باید از خونه بزنیم بیرون واسه خرید.

اول با هم میریم بانک سرمایه! با هزاران لبخند...با هزاران لبخند!اعتماد شما سرمایه ماست.بانک،فقط بانک سرمایه...باید بریم از اونجا پول برداریم.اونایی هم که حساب ندارن لطف کنن حساب باز کنن.چون واقعا میشه به این بانک اعتماد کرد.

حالا میریم به سوپر مارکت پردیس.بهترین مواد غذایی،لبنیاتی و گوشتی رو داره. واقعا عالیه. من همیشه خرید هامو از اینجا میکنم.به شما هم توصیه میکنم همین کارو کنید. مواد لازم برای خرید:ماست پگاه،ماکارونی مانا،کیک درنا،دستمال کاغذی سافتلن، یک عدد لپ لپ و لواشک جنگلی!!! خب برمیگردیم خونه...این بار دستامونو با آب و مایع دست شویی صحت میشوریم! چون مامانم میگه:فقط با آب کافی خالی نیست!

غذای مخصوص ما باید در ظروف دسینی پخته شه. این ظروف حرارت رو به خوبی منتقل میکنن،جزغاله نمیشن و یه غذای عالی رو به ما تحویل میدن!تازه این ظرفا یه زنگوله هم دارن که هروقت غذا درست شد صدا میکنه!!!...خب.... حالا 4تا تخم مرغ پر طلایی رو در ظرف خالی میکنیم.این تخم مرغ ها بسیار بزرگ هستن و مرغ هایی هم که این تخم ها رو گذاشتن خیلی خشکل هستن.خالکوبی هم میکنن!!!واسه همین، این تخم مرغ ها از بقیه خیلی بهترن. حالا ماست پگاه رو با تخم مرغ ها مخلوط میکنیم.دوستان عزیز توجه کنن که به جای ماست پگاه میتونن از پنیر،کشک و شیر پگاه هم استفاده کنن.تنها نکته ش اینه که فقط باید پگاه باشه! بعد ماکارونی مانا رو داخل ظرف خرد میکنیم تا غذامون خوشمزه تر شه.در واقع ماکارونی مانا به عنوان یک ادویه به کار میره.کیک درنا رو پودر میکنیم و داخل ظرف خالی میکنیم. این کیک قابلیتی داره که باعث میشه غذامون خشکل پف کنه و طعم خوبی بهش میده. ای وایـــــــــــــــــــــــی!!! یکم از غذا ریخت رو میز. در این مورد ما باید با دستمال کاغذی سافتلن طلایی میز رو تمیز کنیم. چه میکنه این سافتلن طلایی!!!!

حالا لپ لپی رو که خریدیم سرش رو برمیداریم...به به....به به!!سی دی داره،وسایل بازی داره،تازه خوردنی هم داره.ما در این قسمت فقط با اون خوردنیش کار داریم. هر چی هست رو تو ظرف خالی میکنیم.حالا همه این چیزایی رو که با هم مخلوط کردیم، تو ظرف میریزیم و روش لواشک جنگلی رو پهن میکنیم که باعث خوش رنگ شدن غذامون میشه! یه کوچولو هم عطر ورساچ بهش میزنیم تا خوش بو شه....خب کار ما تموم شده! فقط کافیه در فر رو باز کنیم و بزاریم توش تا آماده شه....اجازه بدین من لیستمو چک کنم ببینم هرچی بهم گفته بودن رو تبلیغ کردم با نه؟!!!هی وای من...از دهنم در رفت!!! خب به هرحال زندگی خرج داره دیگه!ما هم باید یه جوری خرج زندگیمونو در بیاریم دیگه! فقط مایع ظرف شویی پریل مونده که میشه ازش به عنوان سس استفاده کرد. بعد از اینکه غذا رو از تو فر در آوردیم این سس خوشمزه رو روش میریزیم و میل میکنیم.نوش جان!برنامه ما به پایان رسید.

فقط زندگی کردن رو یادتون نره.....چون فعلا تمپتر هست!!!!!




برچسب ها : طنز در آشپزی , جدیدترین مطلب طنز , طرز تهیه ماداگاسکاری , عطر ورساچ , گلرنگ , لپ لپ , آشپزی ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم


چهار روزی از آخرین تماسی که با مینا داشتم میگذشت ولی هنوز خبری ازش نبود. و ازونجایی که دوست داشتم خودش رابطه رو شروع کنه اصلا پا پیش نمیذاشتم. از طرفی سیاوش یه سره رو مخ بود و میگفت که این دختر بدرد تو نمیخوره! حالت روان پریش داره! یه بار خودکشی کرده....بکش بیرون!
_سیاوش میخوام بدونم آخه واسچی خودکشی کرده؟!
_ برو پسر! من خودم ختم مفاتیحم! مارو سیاه نکن...ما خودمونیم سیایم!
_تو سیا بودن تو که شکی نیست ولی خوب کنجکاوم دیگه...یه ذره ام گلوم پیشش گیر کرده!
_بیا جلو منصور...
_هان؟! واسچی؟! باز چه گوهی میخوای بخوری؟!
_بیا جلو ببینم...لوس نشو.
_خوب بیا!
به سیاوش نزدیک شدم و یه لحظه با گرفتن گلوم توسطش شوکه شدم!!
_تف کن! بهت میگم تف کن!
_سیا چرا همچین میکنی؟! خفه شدم گوسفند! چیو تف کنم؟!
_همون چیزی که تو گلوت گیر کرده! اصن آ کن خودم در میارم!
همون لحظه دستش زیر گلوم فشار آورد و مجبورم کردم دهنمو باز کنم! باز کردن دهان من همانا و فرو کردن دست سیا درون حلقه من همانا!
یه لحظه عق زدم و با یه مشت سیا رو از خودم دور کردم!
به سرفه افتاده بودم و کم مونده بود خفه بشم.... و سیا داشت بلند بلند میخندید!آب گلومو قورت دادم و بلند به مطربی بهش فحش دادم و افتادم دنبالش!
_به جون منصور هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم! کجا قایم کردی این دختررو؟!!
_سیا به جون خودم اگه دستم بهت برسه خفت میکنم!
و سیا همینطور داشت میدوید! متاسفانه تو پارک ،هم فضا بزرگ بود و هم ضایع بود که دوتا پسر 22 ساله افتادن دنبال هم و گرگم به هوا بازی میکنن!
همینطوریش نازی و دوستاش داشتن به خاطر کاری که سیاوش کرده بود میخندیدن!
نازنین دوست دختر سیاوش بود،البته یکی از دوست دختراش! خودش همیشه میگه که نازی نسبت به همشون ارجح تره!!(آره جون عمش)
سیا همونطور که میدوید رفت پشت نیمکتی که نازی اینا و دوستاش نشته بودن قایم شد و منم رفتم جلوشون واستادن! دیدم خیلی ضایس اگه بخوایم دور اینا دنبال هم کنیم!
_نازی خانوم میشه این سیارو تحویل بدید کتکشو بخوره بعد پس بگیرید!
_اا...آقا منصور؟! آدم که نمیاد bf  خودشو به خطر بندازه! بعدشم گناه داره آخه!
و لحظه ای که برگشت سیاوش رو ببینه،دید سیا با یکی از دوستای نازی گرم گرفته و دارن با هم میخندن! سیا که متوجه نگاه نازی شد سریع با صدای بلند گفت:
آره الهام خانوم....خونواده چطورن؟! مامان،آبجی،دختر خاله،دختر عمه،دختر دایی،دختر عمو،دختر خاله مامانتون...
_سیاااااااااااااااااااااااااا...!! اینا تو خونوادشون جنس مذکرم دارنا!!
و همون لحظه دست سیاوش رو گرفت و گفت:
بیا آقا منصور...این مجرم تحویل شما! بگیر ادبش کن!
منم در حالی که دست سیاوش رو گرفته بودم و داشتم میبردم سمت نیمکت خودمون گفتم مرسی نازی خانوم!
_حالا واسه من میری پشت دخترا قایم میشی؟! دهنت صافه!
_کدوم دختر؟! اینا همشون واسه خودشون یه پا مردن!
خواستم جواب سیاوش رو بدم که گوشیم زنگ خورد. منو سیاوش دوتایی با هم گفتیم: یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!     و بلند خندیدیم
به صفحه گوشی نگاه کردم دیدم میناست! یه لحظه هول کردم و دست سیاوش رو ول کردم،
دیدم شروع کرد به دویدن و در رفتن!
بلند داد زدم مهم نیست، بعدا باهات تصفیهمیکنم(دوستانتیکهاس،غلطاملایینگیرید)!
گوشی رو برداشتم و به سمت انتهای خلوت پارک حرکت کردم!
صدامو کاملا رسمی کردمو گفتم:
با سلام....به سیستم پیام گیر صوتی منصور کبیر خوش آمدید.
برای گذاشتن پیغام شماره یک
برای مکالمه با منصور کبیر شماره دو
برای شرکت در مسابقه شماره سه
برای مطلع شدن از نتایج مسابقه شماره چهار
برای...
دیدم اگه ادامه بدم مینا از خنده میمیره و کار دست خودش میده برای همین گفتم:
مشترک گرامی مثل اینکه شما شماره دو رو انتخاب کردید!
شماره دو......بییییییب(یکی از کلیدهای گوشی رو فشار دادم)
_الو سلام..بفرمایید
صدای خنده ازون طرف خط
_بله متوجه ام!
_سلام...خوش به حالتون که اینقد شادید!
_خوب شمام شاد باشید.
_نمیتونم...اونقدر مشکل دارم که وقت واسه خوشحالی نمیمونه!
_آها پس به همین راحتی عقب میکشید و نا امید میشید! فکر میکنید من کم مشکل دارم؟! ولی میبینم اگه شل کنم قضیه همون زندگی کردنو عکسش پیش میاد!
_(صدای خنده)خوب تو خوب تونستی کنترلش کنی.
_اگه دوست داری بیا پیش ما تا تو هم بتونی کنترلش کنی!
_الان داری ازم درخواست دوستی میکنی؟!
_یعنی اینقدر تابلو بود؟!!
_(صدای خنده)نه اصلا...اوکی بهت یه شانس میدم ولی اینو بدون که من از خیانت متنفرم!
_چه وجه مشترکی! به جون سیا منو تو با همین یه وجه مشترک خوشبخت میشیم...خنده...
_آره(صدای خنده)  اوکی فردا ساعت 6 پارک پرواز خوبه؟!
_6 صبح؟! بد نیست! یکمم ورزش میکنیم!
_برو گمشو...من ساعت 12 بزور پا میشم! 6 بعد از ظهر!
_خوب تا فردا فیلا!
_خداحافظ
_خداحافظ
و بوووووووووووووغ ممتد....
سرت تو کتف حافظ...این جمله رو سیاوش که بغلم ایستاده بود گفت!
_سیا تو کدوم گوری بودی؟!
_همین جا،پشت بوته ها سنگر گرفته بودم! خوب،خوب،خوب! پس، فردا ساعت 6 باید بریم پارک پرواز؟! ای بابا! حالا باید قرارامو بریزم به هم! چیکار کنم دیگه؟! یه رفیق بیشتر که نداریم!
و منم فقط زل زده بودم به سیا و داشتم به این خلقت خدا فکر میکردم.
_حالا منصور چی بپوشم؟! یکم استرس دارم واسه فردا!
سیا تا اینو گفت من افتادم دنبالش که بزنمش....

ساعت 5 دقیقه به 6 من داخل پارک پرواز بودم. و منتظر بودم که راس ساعت 6 با مینا تماس بگیرم.
_ الو سلام کجایی؟!
_سلام من تو راهم! یه 20 دقیقه دیگه میرسم! تو کجایی؟!
_ای بابا...چرا هیچ دختری On time  نیست؟! داری کم کم نا امیدم میکنیا!
_خوب بابا...حالا یه امروز واسم کار پیش اومد نتونستم سر وقت بیام! حالا ببین چه جوی میده! بشین یه گوشه سرتو بنداز پایین به زمین خیره شو تا من بیام!
من نمیدونم این دختر اون لحظه،از کجا فهمید من دارم چشم چرونی میکنم؟!

_پس زود باش بیا تا گردنم نشکسته!
_باشه...خدافظ
_خدافظی

20 دقیقه ای بود که داشتم با گوشیم ور میرفتم، یه لحظه حس کردم که داخل پارک شد. رو یه نیمکت روی بلندترین نقطه پارک جا گرفته بودم. تصمیم گرفتم پیش دستی کنم و مینا رو غافلگیر...!
_الو سلام
_سلام
_پله هارو بیای بالا منومیبینی
_از کجا فهمیدی رسیدم؟!
_بماند!
_داشتی دیدم میزدی؟!
_آره کله پارکو دوربین کار گذاشتیم،نشستم تو اتاق فرمان دارم نگات میکنم! به اون دوربین بالایی نگاه کن و لبخند بزن!
_خوب بابا....بالایی دیگه؟!
_آره بیا!

دو سه دقیقه ای بود که به قسمت ابتدایی پله ها چشم دوخته بودم که بالاخره مینا به سر پله ها رسید. دست تکون دادم تا منو ببینه و به سمت من بیاد. از دور کمی براندازش کردم، یه مانتوی مشکی که تا سر زانوهاش بود،یه شال مشکی و یه کتونی مشکی هم کنار شلوار مشکیش پا کرده بود! موهای مشکیش که به صورت فرق از بقل کمی روی چشم چپش ریخته بود،کاملا با لباسای مشکیش ست شده بود.
تیپ خیلی غمگینی بود...همه چی سیاه بود...به غیر چشمای آبیش
نزدیک نیمکت که شد از جام بلند شدم.
دستشو به سمتم دراز کرد و سلام داد.
سلام کردم و دستشو گرفتم و با یه فشار کوچیک به سمت خودم اونو رو نیمکت نشوندم.
_بشین یه نفس تازه کن،میدونم خسته ای! پله هاش یکم کمر شکنه!
_مرسی...آره خستم کرد!
یکم نشست و نفس تازه کرد و ازین فرصت استفاده کرد تا منو برانداز کنه.
یه 30 ثانیه ای بود که داشتیم چشم تو چشم همدیگه رو نگاه میکردیم.
_اصن به قیافت نمیاد اینقد سر زبون دارو پررو باشی.قیافت خیلی مظلوم تره.
_خیلیا اینو بهم میگن
_این خیلیا کین اونوقت؟!
_هان؟! خوب خانواده...فامیل...آشنا...دوستان....همسایه ها...
_ببینم نمیخوای gfاتو به این لیست طویل اضافه کنی!
_آهان...ای بابا...خوب یه دوتا gf رسمی داشتم که یکیش واسه جوونیام بود و یکی هم مال 6 ماه پیش بود که اونم تموم شد. البته کنار اینا یه دوست تلفنی دارم که بچه کرمانه و 26 سالشه...میخواستی اینارو بشنوی دیگه؟!
_(خنده)خوشم میاد بچه زرنگی هستی و زود میگیری چی میگم. خوب منم یه دو هفته ای میشه که با علیرضا بهم زدم.
_علیرضا؟! اسمش آشناست
_از یاسی شنیدی اسمشو...به خاطر خیانت اون و پیچوندن اون بود که خودکشی کردم...البته مشکلات خونوادگی هم رو به اینا اضافه کن.
_هر چقدرم مشکل داشتی نباید این کارو میکردی.
_میدونم...الانم پشیمونم ولی من به علیرضا اعتماد کرده بودم و خیلی دوستش داشتم.اصلا فکر نمیکردم که اون اینقدر راحت منو به یه نفر دیگه ترجیح بده. مشکلات شخصیم هم دست به دست هم دادن تا یه لحظه نفهمم دارم چیکار میکنم و یه 20 -30تا قرصو با هم بندازم بالا!
_به همین خوشمزگی!
_خوشمزگیشو که یادم نیست!
_ولی من یادمه. اون لحظه که اومده بودم ملاقاتت خوشمزگیشو نشونم دادی!
_واقعا شرمنده منصور جون...اون لحظه هنوز تو شوک اتفاقی که واسم افتاده بود،بودم.
بیخیال دیگه منصور نمیخوام در موردش صحبت کنم. میخوام فراموششون کنم.میخوام یه زندگی جدیدو بسازم...کمکم میکنی؟!
_چه تند سریع رفتی سر موضوع؟؟!
_خوب آخه نمیخوام خواننده هامون حوصلشون سر بره!
_آها ازون نظر! خوب حالا چرا من؟! این همه پسر!
_فعلا تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم و میدونم یکم آدمه تویی! قیافت و اخلاقتم که بد نیست.
_مرسی واقعا!! فقط یکم آدمم؟! نمیدونم چی بگم؟!
_هووووو پررو نشو دیگه! یکم ازت تعریف کردم جو نگیردت! حالا نمیدونی چی بگی؟!واسه من ناز میکنی؟!
_نه به خدا ناز کجا بود(با خنده).... اوکی! قبول
_خوبه (با خنده)
_خوب حالا پاشو یکم این پارکو بالا پایین کنیم تا بیشتر باهم آشنا بشیم.
و دست مینا رو گرفتم شروع کردیم به پیاده روی کردن.

تا ساعت 10 با هم صحبت کردیم و بیشتر با هم آشنا شدیم. خصوصیات نزدیک به هم زیاد داشتیم.

ادامه دارد


دوستان عزیز،ازونجایی که شما اصلا انتقاد نمیکنید و بهم کمک نمیکنید تا پیشرفت کنم پس نتیجه میگیرم که خودم ازتون سوال کنم.
به نظرتون داستانمو با جزئیات کامل بنویسم(برای مثال ابتدای داستان) یا به صورت کاملا گذری و کوتاه(پارگراف آخر)
البته به این هم توجه کنید که اگه با جزئیات بنویسم،داستان خیلی طولانی میشه.
لطفا با نظراتون کمک کنید تا بدونم! اگه حوصله خوندن دارید با جزئیات بنویسم ولی اگه نه کم کم به پایان داستان نزدیک بشم.
با تشکر




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , کافه جوان , داستان های زیبا ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,
روز اول آشنایی با یه پسر: اتفاقا شما یه رستوران خیلی خوب می شناسین که می تونین دو نفری اونجا بیشتر صحبت کنین ! تو منو این رستوران ارزون ترین قلم ۱۵هزار تومنه که اونم سالاد فصلشه !! البته اگه روز اول نباشه و صمیمی تر شده باشین باهمدیگه , می تونین با توجه به درجه ی گاگول بودن پسر مورد نظر , یک , دو یا چند نفر از دوستای گشنه تون رو همراه ببرین ۰۳ بهرحال یه سفره ایه تو یه رستوران خوب و شیک ,دور هم پهن شده دیگه ,چرا دوستاتون استفادشو نبرن ؟!

۲٫ رو گوشی شما همه دخترن و فقط یه عشق دارین و بهش وفادارین ! ولی قضیه از این قراره که یه سری renameها صورت گرفته تو contact list گوشیتون ! مثلا سعید شده سعیده , رضا شده رزا , اکبر شده آلاله , منوچهر شده مهنوش , فرشاد شده فریبا و… البته ناگفته نماند که با هرکدومشون که قرار دارین , گوشی می ره رو offline و اسم اون یه نفر,به مدت یک روز,rename می شه به “Ejgham”! 40

3. گوشی شما همیشه مشکل memory داره و در کمال ناباوری SMS هاش خودی به خود پاک می شن ! و وقتی یکی از دوست پسراتون بخواد گوشیتون رو بگرده , فقط یه مشت اسم دختر و چند SMS آخر خودش رو می بینه , چون بقیه message ها خیلی ناگهانی پاک شدن !

۴ . وقتی یکی از دوست پسراتون بهتون زنگ می زنه و احیانا پیغام ” مشترک مورد نظر در حال مکالمه است” رو می شنوه , ایرانسل یا همراه اول قاطی کردن و همچین خبرایی نبوده اصلا ! و شما اون ساعت رو خوابیده بودین جون عمه ی محترمتون! برای محکم کاری , می تونین وقتی بعد از اتمام مکالمه ی قبلیتون ( اوا ببخشید ! قاطی کردن ایرانسل و اینا ) دوباره دوست پسر پشت خطیه زنگ زد , با صدایی خواب آلود گوشی رو بردارین و بگین : ” ا. . .لو . . . خواااب بووودم عجقم !! ”

۵ . شما هروقت که بیرون هستین , نمی دونم چرا یادتون می ره شارژ (اعتبار) بخرین !۳۰ و نصف شب ساعت ۱ به یکی از دوست پسراتون که مطمئنین کارت شتاب با رمز دوم داره , تک زنگ می زنین که بهتون زنگ بزنه و بهش می گین : ” عجیجم ؟ من یادم رفت شارژ بخرم . یکی برام می خری لطفا ؟ فردا می خرم و پس می دم بهت ! ” شایان ذکر است که این “فردا” هرگز از راه نخواهد رسید

۶ . اگه دوست یکی از دوست پسراتون , شما رو با یه پسر دیگه دست تو دست وسط خیابون ببینه و بره به دوست پسرتون بگه, شما شونصد جور قسم و آیه ی آماده کرده دارین که ثابت کنه اون پسره دوست پسر شما نبوده و دوست پسر دوستتون بوده و فقط داشته با شما سلام علیک می کرده . می تونین برای تکمیل شدن عملیات Kharing (!!!) یکم بغض کنین پشت تلفن۲۱ و بگین : ” دلت میاد ؟ آره ؟ دلت میاد به من که این همه بهت وفادارم , تهمت بزنی ؟ خیلی بدی ! دلم شیکست ! ” و در نهایت دوست پسر از همه جا بی خبرتون , می ره سراغ دوستش و می زنه تو گوشش که چرا آمار الکی از دوست دختر وفادارش (!) بهش داده و از شما هم کلی معذرت خواهی می کنه بابت تهمتی که بهتون زده !

۷ . شما دختر خانوم گرامی , هیچ جوره قانع نمی شین و به خودی و غیر خودی رحم نمی کنین ! بعنوان مثال اگه دوستتون (دختر) ازتون دعوت کرد که به یه مهمونی که دوست پسرش راه انداخته , برین , تمام سعی خودتون رو می کنین که دوست پسر دوستتون رو از چنگش دربیارین و مال خودتون بکنین! یه کوچولو ناز و عشوه وسط مهمونی و چشمک های آنچنانی به دوست پسر دوستتون, می تونه یه پسر دیگه به contact listگوشیتون اضافه کنه ! البته پسر که چه عرض کنم , داریوشه ولی اسمش “درسا” save می شه !!

۸ . همینتون مونده که یه سیستم GPS پیشرفته رو ماشینهای دوست پسراتون نصب کنین و هروقت می خواهین برین جایی , از روی اون , نزدیک ترین دوست پسر به مکان فعلیتون رو شناسایی کنین و بهش زنگ بزنین و ابراز دلتنگی شدید کنین و بگین همین الان می خوام ببینمت ! و وقتی اومد دنبالتون, هنوز ۲۰۰متر نرفته ,بگین که : وااای ! الان یادم اومد! من باید برم آرایشگاه ! منو می رسونی لطفا ؟ و اون آژانس…(ببخشید! اشتباه شد! آژانس نه ! دوست پسر) شما رو از جنوب شهر تا شمال شهر می بره ! اصلا تو این گرونی ,چه کاریه که پول تاکسی تلفنی بدین ؟!!

۹ . وقتی سوتی دادین ( البته شما که حرفه ای هستین! ولی بر فرض محال دیگه! … ) و دو تا از دوست پسراتون از وجود همدیگه مطلع شدن , فوری یه زنگ به بنگاه اتومبیل بزنین و brand و مدل و اسم ماشین هر دوتاشون رو به ایشون بگین و قیمت روز دربیارین !! مثلا اگه ماشین اولی ۴۹میلیون تومن بود و ماشین دومی ۴۹میلیون و ۲۰۰هزار تومن !!! , فوری اولی رو فدا و قربانی دومی کنین و بگین اون مزاحمتون بوده و شما عاشق دومی هستین !

۱۰٫ رو یه کاغذ , یه جدول دو ستونه درست کنین و مثلا بنویسین :

هوشنگ ::: سحر // علی ::: آناهیتا // سعید ::: فرنوش و …

حالا اینا چی هستن ؟ از شما بعیده ! شما که استاد ما هستین ! اینا اسم شما برای هر پسره ! مثلا اسم خودتون رو به آقا هوشنگ , سحر گفتین ! این مورد خیلی لازمه ! چون با توجه به کثرت دوست پسراتون ۴۰ ممکنه یادتون بره به کی چه اسمی گفتین ! اسم واقعیتون ممکنه کلثوم , سکینه یا هر چیزی باشه !

۱۱٫ هرشب یه SMS آماده می کنین ! یه چیزی تو مایه های :

Behtarinam >biggrin< tak pesare zendegie man , ba hame vojudam male toam man , shabet bekheyr tanha mard e zendegie man

و اونو به هر ۶۰ تا پسر تو لیستتون send می کنین !

۱۲٫ درنهایت , اگه روزی از همه ی اینها خسته شدین و احساس ترشیدگی بهتون دست داد , وقتی پسر دوست باباتون اومده خواستگاریتون و قرار شده تو اون یکی اتاق , دو تایی باهم حرفاتون رو بزنین , با یه صدای لرزووون به داماد (خواستگار) بگین که : ” را…را…راستشو بخواهین , من تا حالا با هیچ جنس مخالفی رو در رو حرف نزدم !! ۱۰ برا همین خیلی از شما خجالت می کشم !




برچسب ها : طنز , عکس های طنز , طنز با حال , طنز جالب , عکس طنز , طنز تصویری , طنز دختر , طنز زن ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت