تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام !! می بینم که در آستانه ی دربی 77 پایتخت جدید ترین رنکینگ فیفا برای برترین باشگاه های جهان اعلام شد و لنگی صداش در نمیاد!!

استقلال شد تیم 85 جهان و سوم آسیا و پرسپولیس نتونست رتبه ای بهتر از 446 رو بدست بیاره! جالبیش اینجاست که تیم اینتر ایتالیا به رتبه 120 رسیده و در مکانی به نام زیر استقلال که پرسپولیس سالهاست داره اونجا دست و پا میزنه قرار داره!

یعنی انصافا خیلی رو میخواد تیم 446 جهان ( که به شخصه ترجیح میدادم دو رتبه بالاتر بود!) بیاد برا آدم کری بخونه. اونم چی بگه؟ از زمانی حرف بزنه که بابا بزرگ من درست حسابی یادش نیست و هیچ فیلم مستندی ازش وجود نداره! به گفته پرسپولیسی ها پنج سال قبل از انقلاب اسلامی در چنین روزهایی ، پرسپولیس تونست تیم دوم  استقلال رو با شش گل شکست بده. خوب که چی؟ الان چی دارن؟ بعد از هم آویزون میشن باز هم به بردن تیم دوم استقلال در ده دقیقه پایانی! 

تیمی که فرهاد مجیدی ، آندو تیموریان ، خسرو حیدری ، جاسم کرار و مجتبی جباری رو به علت ترک تیم و یا مصدومیت در اختیار نداشت! تازه همون ترکیب دوم هم پرسپولیس رو برده بود فقط بعد از اخراج مهرداد اولادی کار رو تموم شده فرض کرد و دچار غرور شد و باخت. 

یه آمار جالب هم وجود داره : دیدارهای رودررو استقلال 24 برد پرسپولیس 18 برد - قهرمانی آسیا استقلال 2 پرسپولیس  0 - قهرمانی لیگ برتر استقلال 3 پرسپولیس 2 - قهرمانی جام حذفی استقلال 6 پرسپولیس 5 -حضور در فینال آسیا استقلال 4 پرسپولیس 0-رتبه جهانی استقلال 85 پرسپولیس 446 

یعنی پرسپولیس هیچ برتری خاصی نداره که درباره ش صحبت کنه. من نمیدونم اینا چطور میتونن سرشونو بالا بگیرن و صحبت کنن؟

یعنی بوریرام تایلند رتبه ش از پرسپولیس دویست تا بالاتره! رتبه ش شد 229!  سپاهان 158 - تراکتور سازی 302 - فولاد خوزستان 431 !

لابد بازم قلعه نویی و فتح ا... زاده با فیفا لابی کردن و رئیس مافیا استقلال رو در این مکان قرار داده! یا داور خریدیم! یا هیئت مدیره ی فیفا استقلالیه!

آخه تیمی که بیشتر از 100 هفته پیاپی (در چند دوره اخیر لیگ) صدر جدول رو به خودش ندیده چطوری میخواد برا استقلال کری بخونه؟

در پایان میخوام عرض کنم که :     لنگی صدات در نیاد ..... وگرنه فرهاد میاد!


از من نکن خدافظی!

------------------------

حتما یه سر به ادامه مطلب هم بزنید!ً



برچسب ها : دربی تهران , استقلال , پرسپولیس , فرهاد مجیدی , فرهاد مجیدی و سندمن , سندمن و فرهاد مجیدی , امیر قلعه نویی , کافه جوان , سندمن , sandman ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه فوتبال ,

سلام...جدیدترین داستان من::


40 سال تنهایی

 

همیشه میگفت" زندگی در داخل مترو جریان دارد".

رضا دانشجوی 20 ساله ای بود که بر خلاف سال های قبل از دانشگاه، دیگر انگیزه ای برای درس خواندن نداشت. کمتر به درس توجه ای میکرد و بدون توجه به آینده،روزهای خود را سپری میکرد.

داخل مترو فکر بارور میشود. به خاطر حرکت و همسفرهای زیاد،باریک بینی مسافران در زیر خیابان ها و زیر پی ساختمان های بلند، ذهن رضا به طرز غریبی تحریک شده بود. مغزش بدون توجه به حساس بودنش ازین در به آن در میزد.اول در مورد فیزیک، سیب سرخ نیوتون،وزن حدودی مترو و تاثیر جو بروی آن، دختر همسایه و آش نذری اش فکر کرد. دو خواب را به یاد آورد. در یکی از آنها کودکی مرتب به ساق پای او لگد میزد. و در دیگری پیرمردی را میدید که مرتب به زبان ناآشنایی صحبت میکند ولی او فقط لحن نصیحت وار پیرمرد را  متوجه میشد. هر دو خواب دردناک بودن و از هیچکدام هم نتیجه ای نمیتوانست بگیرد.

به بررسی همسفرانش مشغول شد. چند صندلی آنورتر پسر و دختری تقریبا همسن خودش به آرامی در حال صحبت بودن. دختر جوان هر چند وقت یک بار آهسته میخندید که موجب جلب توجه دیگر مسافران به خودش میشد.

"نیگا نیگا...بیبین چجوری دارن تو روز روشن با هم لاس میزنن،خجالتم نمیکشن...معلوم نیست دارن کجا میرن؟!"

به مردی که در سمت راستش نشسته بود و به آرامی این جمله را در گوشش زمزمه میکرد نگاه کرد و در دل صد افسوس خورد به خاطر این قضاوت بی جا...روزانه بسیار به این موضوع فکر میکرد که چرا مردمانش اینقدر راحت در مورد همه چیز قضاوت میکنن و در زندگی شخصی دیگران دخالت.

"آقا یه فال بخر ازم...درسام مونده...باید همه اینارو بفروشم تا بتونم درسامو بخونم...آقا تورو خدا...."

این جملات را کودک 9 ساله ای میگفت که در دست، ریاضی سوم راهنمایی را داشت.


"دوش سودای رخش گفتم از سر بیرون کنم               گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

من که ره بردم به کنج حسن بی پایان دوست            صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم"


کاغذ فال را تا کرد و در جیب پیراهنش گذاشت.

مترو در ایستگاه ایستاد. وقت تعویض مسافران بود. در کنار مسافران ورودی،پیرمردی نظرش را به خود جلب کرد. پیرمرد به محض ورود،در صندلی مقابل رضا نشست. رضا هر چقدر در قیافه پیرمرد دقت میکرد بیشتر متعجب میشد. قیافه پیرمرد بیش از حد برایش آشنا بود...هر چقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر دور میشد. به اجزای صورت پیرمرد با دقت نگاه کرد.

چشمان مشکی رنگی که پشت قاب شیشه ای عینک،پیری را بیشتر در صورتش نمایان می ساخت. موهای سفیدی که تقریبا غیر از پس و دور سرش ریخته بود.خطوط زیاد پیشانیش،نشان از فشار سنگین روزگار بود که این چنین خودنمایی میکرد.

نا امید چشم از پیرمرد برداشت و به  قیافه خود در شیشه سیاه روبرویش نگاه کرد. چندیدن بار نگاهش را از تصویر خود در شیشه، به پیرمرد و برعکس تعویض کرد.

نمیخواست بپذیرد ولی بالاخره قبول کرد که آن شخص،خود اوست. گویی که در مقابل آینه  ای نشسته بود که قیافه افراد را پس از گدشت 40 سال نشان میداد.

پیرمرد مطمئنا بیشتر از 60 سال سن نداشت ولی خیلی شکسته تر می نمود. به دستانش چشم دوخت؛ در دستان تکیده اش پلاستیکی بود که در درونش ظرف غذای خالی خودنمایی میکرد.یعنی شغلش چه بود که باید تا این سن هم کار میکرد. با توجه به دستان پینه بسته اش مطمئنا معلم فیزیک نشده بود.

"کاملا طبیعیه....با این وضعیت درس خوندن عمرا به آخرش برسم و مدرکو بگیرم....پس حتما وارد بازار کار شدم. ولی چرا اینقد دیر؟! پس کی قراره خونه نشین بشم و استراحت کنم؟ یعنی بچه ای ندارم که به جای من کار کنه و خرجیمو بده؟"

سعی کرد به این موضوع که بچه هایش او را به حال خودش رها کردن، فکر نکند. هر سوالی که از خودش میپرسید، جوابش را در چشمان غمناک خود میدید. در این 40 سال بر او چه گذشته بود؟

تا به زنش فکر کرد...خود را نشسته بروی سنگ قبری، در چشمان پیرمرد دید.

ناگهان پیرمرد سر بلند کرد و با چشمانمی اشک بار در چشمان رضا خیره شد. گویی او هم 40 سال قبل خود را دیده بود.

"ایستگاه پایانی، مسافران محترم ایستگاه پایانی می باشد....."

و هجوم جمعیتی که این 40 سال تنهایی را زیر پاهایش له کرد.

                                                                              

                                                                                      




دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

سلام! و ما اینجاییم! در دو سالگی کافه جوان! اهل تولد مولد گرفتن و این فوفول بازی ها هم نیستیم! کافه مون تازه دو سالش شده و حالا حالا ها راه داره تا بزرگ شه! اوایلش مثل بچه نوزاد بود که همه می بیننش ذوق میکنن و تند تند بغلش میکنن و بوسش میکنن و روش کامنت میذارن! شیش ماه اول به همین منوال بود و رونق بچه مون (ببخشید کافه مون! ) زیاد بود. همه دوس داشتن توش عضو شن! ناموسن روزی چندین ایمیل به من میرسید برای عضویت. بعدش بثل بقیه نوزاد ها شروع کرد به عر عر کردن و جاشو خیس کردن و بوی گند دادن و بازم تاکید میکنم رو مورد اول که منظور همون گریه های گوش خراش بود! و این گونه بود که یه سری نویسنده که تو شش ماه اول به ما اضافه شده بودن کم کم تحمل شونو از دست دادن و هرکی به دلیلی از ما جدا شد. اما کافه هرگز از رونق نیفتاد. با اینکه تعداد پست ها و به تبع اون بازدید ها و کامنت ها کم شد. اما ما یه لحظه هم مایوس نشدیم و بچه مون که تازه داشت جون میگرفت رو رها نکردیم. 

و حالا رسیدیم به امروز! در حالی که کافه دو سالش شده و هنوز هم می بینیم که من موندم و شما! امیدوارم سالهای سال در کنار هم باشیم و من از نوشتن و شما از خوندن ، لذت ببریم. 

عرضم به خدمت تون که من چند وقتی هست که فرم پست گذاشتنم تغییر کرده اونم بنا به نیازیه که به روشنگری می بینم تو این جامعه ای که هرکس برای رسیدن به مقصودش هر وسیله ای رو توجیه میکنه و منتظر کوچکترین بهونه ایه که سرش رو بکنه زیر برف و از خلا ذهنی خودش نهایت لذت رو ببره. با مسجدی پوچ در قلب و خانه ی فسادی خوش رنگ و لعاب در سر و با جیبی مملو از پول های رنگارنگ که مبدا و مقصدش نامعلوم است و فراموش کرده این حدیث را که هرچه برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند و هرچه برای خود نمیپسندی برای دیگران نیز مپسند و هرچه برای ناموس خود میپسندی برای ناموس دیگران نیز بپسند و هر نگاه هرزه و ناروایی که برای ناموس خود نمیپسندی برای ناموس دیگران نیز مپسند و این را بدان کسی نمی پسندد تو با نگاهت به ناموسش تجاوز کنی و او را ابزار بدانی نه انسان و از لقب گوشت و امثالهم برایش استفاده کنی. انسان امروزی خود را مجاز میداند به هر نحوی شده پولی بدست آورد و به باد دهد ، حال شده کلاهی سر همنوع خود بذارد و یا در قالبی شیک و مجلسی جیب وی را بزند و یا با توجیه کردن خود با جملاتی از قبیل همه میخورند چرا من نخورم و یا یک سفره ای پهن است و غیره ، وجدان خود را به زنجیر بکشد و  قواعد شرع مقدس اسلام را دور زده ، در گوشه ای اندازد و یا با آن کلاهی درست کند بر سر خودش و بقیه بگذارد و سیل مال های حرام را به مسیل زندگی اش بکشاند و از کنار خود نیز عده ای را که شاید خانواده اش باشند حرام خوار کند و بی خیال این موضوع شود که حرامخوار هرگز رستگار نخواهد شد.... و جامعه ای که حرام و حلالش قاطی شد دلش سنگ خواهد شد و سخن حق در دلش نخواهد نشست. همین ها بودند که در کربلا جلوی امام زمانشان ایستادند و هلهله به راه انداختند هنگام سخن های ایشان تا حدی که حضرت فرمود شکم هایتان از مال حرام پر شده است... ای کسانی که با مغلطه تعریف کلمات رو تغییر میدهید و مفهوم ها را به استحاله می برید و حرام را جوری معنی میکنید که دست در جیب همدیگر کردن را نیز حلال میدانید... ای مردان با غیرتی که غیرت را در این می بینید که وقتی زن با حجاب از زن بد حجاب به خاطر یک نهی از منکر ساده کتک میخورد و ناسزا می شنود، دخالتی نمیکنید که هیچ فیلم میگیرید و دست میزنید برای بد حجاب و در تایید فحاشی هایش میگوید لیاقت فضول همین است... ای کسانی که دین را از بنده ی خدا گرفته اید نه از خود خدا ، که به خاطر عملی بد از بنده ی خدا فاتحه ی دین خدا را میخوانید... با چه رویی میگویید اللهم عجل لولیک الفرج؟ میخواهید بیاید و وقتی جلوی منافع حرام مالی و یا بی بند و باری اخلاقیتان را گرفت او را هم مثل پدرانش به کشتن دهید؟

و همه اینها به خاطر سبک زندگی غیر اسلامی ماست و عاملش همین یهودی ها و فراماسون ها و عواملشان هستند. پس هدف این است که با شناختن این افراد و روش ها و نماد هایشان ، دوری کنیم از هر چیزی که دشمن برایمان از قرن ها پیش برنامه ریزی کرده و هر سال مدلش عوض میشود و با رنگ و لعابی جذاب تر به سراغمان می آید...کاری نکنیم که دشمنمان شاد و خدایمان ناراحت شود...


ببخشید که حرفام یکم تلخ شد. حالا که بچه مون دو ساله شده و دیگه میتونه کم کم رو پای خودش وایسه و زبونش هم داره باز میشه و ریشه ش داره روز به روز بزرگتر و قطور تر میشه ، اومدیم یه نظر سنجی درست کردیم برای شما خواننده ها که خودتون بگید از این کافه چی میخواید؟ خودتون هم شاهدید که من دایره ی نویسندگیم خیلی گسترده س و تعریف از خود هم نباشه خوب می نویسم. از طنز بگیر تا ورزشی و سینمایی و اجتماعی و سیاسی و سخنرانی و ... میتونم براتون بنویسم اما به شرطی که شما هم پایه باشید و بیاید مثل 6 ماه اول از کافه حمایت کنید. یه مشکل هم دارم اونم اینه که دست تنهام. کافه چی که فقط نقش مدیریت داره و منصور هم که دیر به دیر کار میکنه و باقی نویسنده ها هم مثل استادمعلوم نیست کجان و سالی یه پست میذارن. یه فراخوان نویسندگی دادیم که یه نفر هم اعلام آمادگی کرد ولی بعدش خبری ازش نشد. یه نویسنده میخوایم که دست به نوشتنش هم قوی باشه هم زود به زود بنویسه که بتونه مخاطب جذب کنه. ترجیحا هم تو یه موضوع خاص سر رشته داشته باشه که یه قسمت رو بدیم دستش تا حسابی گسترش بده. هر کسی داوطلب هست یا تو همین پست نظر بده یا از طریق یاهو یا من تماس بگیره. همین بغل قالب بخش پشتیبانی آنلاین گذاشتم که مستقیما به صفحه چت با من هدایت میشید. 

با تشکر که به کافه ما سر میزنید ( میدونم اکثرتون حال ندارید کامنت هم بدین! اگه شبکه اجتماعی بود لا اقل از روی لایک ها متوجه حضورتون میشدیم ولی خوب قبلا تو نظر سنجی ها خودتونو نشون دادین. این بار هم میدونم ما رو شرمنده خودتون میکنید)  منتظر نتایج نظر سنجی هستم. از من نکنید خدافظی!




برچسب ها : سندمن , کافه جوان , سندمن سالواتوره , سایت کافه جوان , دو سالگی کافه جوان , کافه جوان دو ساله شد , کافه جوان تولدت مبارک , فراخوان نویسندگی در کافه جوان , در کافه عضو شوید , نظر سنجی بزرگ کافه جوان , نظر سنجی , cafejavan , sandman ,
دسته بندی : پروژه بیداری , خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت