تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلامی به گرمی هوای اهواز! ( حالا اصلا اهواز هوا گرم هست؟ دوستان اطلاع دهید)
فرزندان کوچک من....صدای من رو از خونه دایی...در شهرستان مرند....استان آذربایجان شرقی....کشور ایران...قاره آسیا...کره زمین...منظومه شمسی....کهکشان راه شیری....جهان هستی... میشنوید. از همین نقطه کوچک با تاخیر سال نو را به شما تبریک میگویم. امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید. به هرچی میخواید برسید. به خدا هم برسید. در ضمن ایام فاطمیه رو هم تسلیت میگم. یادمه قدیما یه پست هم تو ایام فاطمیه نوشته بودم، که الان حضور ذهن ندارم چی چی بود!
از همه این ها بگذریم، غرض از مراحمت، اعلام وجود بود که بلکه شما نیز وجود خود را به استحظار ما برسانید.
منتظر نظرات گرم شما هستیم. (الکی مثلا شما خیلی نظر میدید!!)





برچسب ها : سال نو , سال 94 , عید 94 , تولدتون مبارک , تبریکات سال 94 , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

_ گوش کن ببین چی میگم دختر، همون انگلیسیا یه ضرب المثل دارن که میگه « به مردی که سیگار نمی کشه و عرق نمیخوره اعتماد نکن.»  البته سیگار و عرق چیز خوبی نیست، اینو انگلیسیا هم میفهمن. اما منظور اینه که مردی که پنچری های کوچیک نداره،شاید یه پنچری بزرگ داشته باشه؛ برا همین به این آسونیا بهش اعتماد نکن. تو همون موقع که شوهرت گیاهخوار شد باید بهش شک میکردی. نه اینکه وایسی آشپزی کنیو خودتم گیاهخوار بشی. اینجورآدما که میخوان زیادی خوب باشن، خیلی خطرناکن، اینا از آدم بودن خودشون خجالت می کشن، از دندون نیش خودشون شرمنده ان. من شنیدم اونجا مردایی هستن که فمینیستن؟! آره؟!

_ بله هستن...زیادن.

_ زیادن؟! مرد فمینست چیطوری میشه؟! مرد فمینیست یه چیزی مثل کچل موفرفریه،مگه نه؟!

هه هه. اینا زیادی نازنین شدن...نمیخوان آدم باشن،میخوان فرشته باشن...اما معمولا کارشون به جنایت می کشه؛ چون که فرشته نمی تونه وسط آدما باشه...فرشته اصلا از آدمبدش میاد. میدونی وقتی خدا می خواست آدمو خلق کنه، فرشته ها گفتن «میخوای اینو درست کنی که تو دنیا خونریزی راه بیفته.» خدا گفت « من یه چیزایی میدونم که شماها شعورتون نمی رسه...نمی فهمید.»

****

 پ.ن1: قسمتی از دیالوگ های فیلم« آذر،شهدخت،پرویز و دیگران » از بهروز افخمی

پ.ن2: فیلم جالبی بود. تقریبا خیلی خوشمان آمد. نمیدونم اون رفیقی که دیگه رفیق نیست چرا می گفت فیلم خوبی نبوده. اوشون وقتی پارسال تو سینما دیده بود میگفت مسخره بوده. هرچند درکش میکنم...تو بعضی مسائل سلیقه هامون زیاد باهم جفت و جور نبود. نخ سوزن در زمینه موسیقی!

پ.ن3: عید نزدیک است و همچنان اینترنت خانه مان از ما فراری است. با گوشی دورادور سری در اختیار ضربات سر مبارک شما قرار میدهیم و میاییم. مزیت دیگر اینترنت گوشی همراهی بنده در روز های عید هستش. هستم در خدمتتون. امیدوارم باشید.

یا علی

منصور کبیر 25 اسفند 93

ساعت 1:14 بامداد

رخت خواب

شلوار و تی شرت مشکی

هوا بارونی

چیز دیگه ای به ذهنم نرسید...یعنی همون لحظه نرسید، چون اگه فکر میکردم می رسید ولی نخواستم که فکر کنم که برسه.

 




برچسب ها : پنچری های کوچیک , دیالوگ های فیلم« آذر , شهدخت , پرویز و دیگران » از بهروز افخمی , « آذر شهدخت پرویز و دیگران » از بهروز افخمی , دیالوگ های فیلم« آذر شهدخت پرویز و دیگران » , منصور کبیر در فیلم بهروز افخمی ,
عصری ساعت 5 دلم خواست تنها باشم. با اینکه خونه تنها بودم ولی دلم یه تنهایی پر از شلوغی میخواست. از خونه به قصد خریدداستان همشهری زدم بیرون و تا دکه نزدیک خونه رفتم. چند روز پیش تو سایت همشهری خونده بودم که 3تا داستان اول مسابقات روچاپ کردن. خیلی کنجکاو بودم بدونم من چی کمتر از این برنده ها دارم، که متوجه شدم فقط حوصله و تمرین کم دارم. حوصله ندارمزیاد توصیف کنم. شایدم حوصله دارم زیاد توصیف کنم.احتمالا حوصله ندارم زیاد بنویسم.....نه، یادم اومد....دوست دارم کاریو که انجاممیدم همون بار اول تمومش کنم. مثلا داستانی که شروع می کنم به نوشتن اگه نصفه بمونه و ننویسمش، برگشتنم برای کاملکردنش خیلی سخته ولی خوب مورد زیاد داشتیم که برگشتم. حالا اینا به کنار، وقتی از خونه زدم بیرون سوز سردی میومد و کلاهکاپشن امو کشیدم رو سرم. بر خلاف انتظارم دکه نزدیک خونه، کتابو داشت. همشهری برای عید تدارک ویژه دیده بود و 8 هزار تومانیخرج رو دستم گذاشت. کنار کتاب یک سی دی هم بود که توش چندتا داستان صوتی با صدای خود نویسنده ها گذاشته اند.(قبل اینکهیادم  بره اینو بگم که دو تاشون رو گوش کردم که خیلی خوشم اومد، مخصوصا داستان برادر ارزشی من آقای سروش صحت....خیلیخوب بود). کتاب بدست رفتم سمت پارک که نزدیکش ایستگاه اتوبوس هم هست. با دیدن اتوبوس دو دل شدم سوار بشم یا نشم، کهنشدم. رفتم داخل پارک و جلد روی کتابو باز کردم. نشستم 10-20 صفحه تبلیغات اول کتاب رو نگاه کردن تا برسم به فهرست کتاب کهتو این برهه داشتم از سرما یخ میکردم. سوار اتوبوس شدم و قصد کافه ای کردم. در اتوبوس نشستن همانا و داستان خواندنهمانا....وقتی شروع کردم، یاد دوران کنکور افتادم که می نشستم توی اتوبوس و مسیر بین مدرسه تا خونه یا برعکس رو کتابمیخوندم. دیدم کجا بهتر از اتوبوس؟ کافه رو بیخیال شدم و تو اتوبوس تا آخرین ایستگاه که میدون آزادی باشه نشستم داستان اولو تادو صفحه مونده به آخرش خوندم. به محض پیاده شدن، دوباره سوار اتوبوس برگشت شدم و شروع کردم به خوندن. وقتی داستان نفراول مسابقات رو تموم کردم، دو موضوع رو متوجه شدم؛ یک اینکه طرف نویسنده قهاری بوده و من حالا حالاها کار دارم و دو اینکه چندصفحه آخرو توی تاریکی خوندم و به سختی میشد داستان بعدی رو شروع کرد.
هندزفری هارو به گوش کردم و چندتا آهنگ رندوم از آلبوم جدید رضا صداقی گوش کردم که همون انتخاب اولم که آهنک "یه نفر" بود،آهنگ سازیش خیلی بهمان چسبید.
داستان دوم رو هم تو خونه خوندم. اون هم خیلی خوب بود. خیلی متفاوت تر از داستان اول بود.
الانم که ساعت 9:48 پنج شنبه شبه
14 اسفند
به دلیل نداشتن اینترنت، با تاخیر این نوشته گذاشته میشه. ولی هیچ دخل و تصرفی با گذر زمان در اون به وجود نمیاد.
پ.ن: اون حالی که بین ساعات 5 تا 7 داشتم خیلی غمگینانه ترو زیباتر از این حالی بود که موقع نوشتن این متن داشتم. الان بیشتر توفاز داستان دومم و این متنو جنگی رزمی نوشتم.
 




برچسب ها : یکم تنهایی , داستان های همشهری , مجله داستان های همشهری , وِیژه کتاب همشهری عیدداستان , برندگان داستان تهران , داستان های برندگان مسابقه داستان تهران , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام
نیم ساعت گذشته
نیم ساعت از به دنیا اومدنم گذشته و من مثل هر سال براتون از حالی که امروز دارم میگم. 
اینسری قصد نداشتم چیزی بنویسم ولی وقتی اینقدر تنها موندم و جایی نرفتم و با کسی حرف نزدم که گفتم الان منفجر بشم. 
هیچی دیگه... حال خوبی ندارم.  یک سال پیرتر شدم. کاش الان بچگیامو میدیدم و میگفتم بیا... بزرگ شدی... خوب چی شد؟ 
هرچند وقتی راهنمایی بودم فهمیدم بزرگ بودن هم اونقدر آش دهن سوزی نیست.  میخواستم تو همون دوره میموندم.  تو همون سن و سال و حال و هوا! 
بزرگ شدم.... خخخخ.... عمرا... هنوز کلی راه واسه بزرگ شدن من مونده که باید بریم.... من به این سادگیا بزرگ نمیشم. 
راستی تو این ساعت بامداد بفرمایید یکم احسان گوش کنیم.

ساعت 00:48
نوت گوشی
1 اسفند سال 93



















برچسب ها : تولدمه , منصور , منصور کبیر , تولد منصور کبیر ,

تو رخت خوابم دراز کشیدم و به قاب عکس یک سالگی ایم که توی یکی از قفسه های کتاب خونه ام جا خوش کرده نگاه میکنم. نگاه ام بین عکس خودم و عکس 3*4 جوونی های مادرم که اونم تو همون یکسالگی من گرفته شده، میچرخه. جفتمون داخل یک قاب و من بزرگتر از مادرم در کنار بزرگی مادرم از من. بزرگی ای بیش از 180 سانتی متر مربع در کنار بزرگی ای بیش از 20 سال.

بعضی وقت ها خیلی ناجور میشم، یک جور خیلی ناجور...جوری که خودم از این ناجور بودن حالم بهم میخوره. به نظرم آدم اگه بفهمه که داره ناجور رفتار میکنه یعنی «یک، هیچ» جلوعه ولی وقتی نمیتونه جلوی ناجور بودنشو بگیره «دو، یک» عقب میفته. بعضی وقت ها ناخواسته بد میشم ولی زود یادم می افته که نباید بد میشدم. بعضی وقت ها هم دیر، ولی بالاخره یادم می افته....مهم اینه که یادم می افته.

برای مادرم و تمام کسانی که دوستشان دارم و تمام آن هایی که دوستشان ندارم.

نه! امشب فقط برای مادرم...یکبار هم برای مادرم:

میدانم تمام حرفایی که بر خلاف میلم میزنی، از سر دلسوزی ات هست و اگر برایت گاهی ناخواسته ترش میکنم، بدان تمام دانسته هایم را فراموش کرده ام. میدانم مثل همیشه هر یک بار که مرا نمیبینی، ترش کردنم را فراموش میکنی و دوباره برایم دلسوزی میکنی و من چه زود فراموش میکنم این بخشش ات را، این دلسوزی ات را. و امیدوارم روزی برسد که اگر بر خلاف میل و عقیده ام حرفی هم زدی، خدا به من نیرویی بدهد تا تمام دلسوزی هایت به یادم بیاید و دیگر از دستت عصبانی نشوم.

21 سال است که دوستت دارم و تا ابد نیز خواهم داشت.

 

 

 




برچسب ها : قاب عکس , منصور کبیر , برای مادرم , متنی برای مادر , دوستت دارم مادرم ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه اجتماعی ,
ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت استاد عزیز
استاد با توجه به اینکه..... اوه اشتباه شد... این چند وقته از بس اعتراض نوشتم، رفته بودم تو فاز نمره و اعتراض
بلی دوستان طبق عنوان پست،  شمارو به چالش اسباب کشی دعوت میکنم. 
این چند وقته درگیر اسباب کشی خونه ام... مثلا پریروز حمومو شستم... دیروز دستشویی رو شستم.. امروز انباریو تمیز کردم و نکته قابل اغماض این بود که دیروز وقتی داشتم دستشویی رو میشستم حس کردم سرباز ام و جریمه شدم.
فردا قراره از شما دعوت بشه که بیاید کف خونه رو طی بکشید. 
راستی اتاقمو آبی فیروزه ای کردم اینقد خوجگل شده... دلتون بسوزه.
فردا رسیدی میس بنداز درو باز کنم. 
فعلا خدافظی


















سلامی به  سرخی گوجه
امیدوارم این چند ماهی که نبودیم زیاد بهمون فحش نداده باشید. 
ولی خوب ما هم دلایل خودمونو داریم که من اینجا فقط به توضیح دلایل خودم بسنده میکنم.  هرچند این دلایل توجیه مناسبی برای نیومدن و نوشتن نیست ولی یجورایی میخوام اتفاق کلی این چند وقته رو براتون شرح بدم. 
اول اینو بگم اگه اشتباه املایی، جایی دیدید به بزرگی خودتون کوچیکش کنید.  چون دارم به علت نداشتن اینترنت با گوشی واستون تایپ میکنم.  بله نداشتن اینترنت یکی از دلایلیه که این چند وقته نبودم. 
امتحانامم شروع شده بود. 
ولی خوب اینا بیشتر برای مالیدن شیره سر شماست. 
شاید دلیل اصلیش دلسرد شدن بودن.... دلسرد شدن از کافه.. رفتن غیر مستقیم سندی از کافه... نداشتن ‌شور سابق بین شماها... کم بودن نظرات و چند مورد دیگه باعث این دلسردی بودن. 
ولی خوب الان دوباره هوس نوشتن کردم. 
بذارید سرم خلوت تر بشه. 
اثاث کشی بکنیم.... نتو فعالش کنم.  قراره یسری تغیرات بدم... البته تو خودم و نحوه زندگیم... که امیدوارم جواب بده. 
حالا بازم میام
صبر کنید



آقا کیا مثل من هنوز تو عید غدیر گیر کردن؟ 
به زودی بر میگردم.... با حرفای تازه
منتظر باش



برچسب ها : منصور کبیر باز میگردد , بازگشت کافه جوان ,
سلامی به گرمی بخاری نفتی
دوستان عزیز دوران خوش کودکی خیلی شیرنه و واقعا دنیاییه برای خودش و از اونجاییه که من کودکی پر افتخار آمیزی داشتم میخوام هر چند وقت یه بار براتون گوشه ای ازش رو بازگو کنم. لازم به ذکر نیست که این ها دوران کودکی بنده بوده و منم بچه بودم و بچه هم عقلش هنوز خوب نپخته و باید یکم زیرشو زیاد کنی تا بپزه پس واسه ما الکی داستانو حاشیه نسازید!
6 سالم بود که ما به محله ای که هم اکنون توش زندگی میکنیم وارد شدیم. قبل از اون یکم اونورترش زندگی میکردیم که حالا داستان های قبل از 6 سالگی رو هم براتون تعریف میکنم ولی خوب فعلا این داستان 6 سالگی افتاده تو مغز ام!
آره تازه اسباب کشی کرده بودیم و در زیرزمین خونه ای 2 طبقه مستاجر شدیم. حیاط خونه مون تقریبا بزرگ بود و میشد 3 چرخه سواری ای چیزی توش کرد. از اونجایی که بچه خاکی ای بودم، از همون بدو ورود به محله خودمو تو خاک و خل کوچه ولو کردم و با بقیه دوست شدم. آخ آخ.... دوستای دوران بچگی.... چقدر شیرین و ساده بود دوستی های دوران بچگی...بدون هیچ غل و غشی...من که خیلی دوستشون داشتم و هنوزم دارم.
به فاصله 2 ساختمان به مجاور خونه ما، یک همسایه داشتیم که سید بودند و با بابام آشنایی داشتند. سید 2 تا بچه داشت. یه پسر یه دختر....پسرش فک کنم یه 12-13 سالی داشت و اون موقع و بیشتر با همسنای خودش تو کوچه میگشت ولی دختر داستان ما الهام خانوم اون موقع 7 سالش بودو کلاس اول ابتدایی. از همون اول چون تو کوچمون پسر همسن خودم نبود من با الهام دوست شدم. یه روز من میرفتم خونه اونا یا یه روز اون میومد و بیشتر مواقع تو کوچه بودیم.ازونجایی هم که اون کلاس اول بود و من هنوز اُمی بودم، بعد از ظهرا که از مدرسه برمیگشت با هم بازی میکردیم، البته بعد از نوشتن مشخاش(نکته آموزشی )...خدارو شکر بچه با فهمی بودو بهمون فخر نمیفروخت و این با سوادیشو تو سر ما نمیزد. این رفاقت ما ادامه داشت تا اینکه یه پسر یچه بد اومد تو کوچمون، از شانسمون همسن هم بودیم. اینجوری شد که با هم رفاقت کردیم. بدبختی اینجاست که هرچی فکر میکنم اسم شریفشو یادم نمیاد. رفاقت من با بچه بی ادب همانا، دور شدن من از الهام هم همانا....البته طبیعی بود، چون منو پسربچه با هم همسن بودیم و از صبح تا ظهر لازم نبود که منتظر الهام باشم که بعد اونم مامانش بذاره بیاد بیرون...نذاره. خلاصه با پسربچه بد دوست شدمو خودم پسر بچه بد شدم! قضیه این "پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوت را به باد داد" در خصوص من یهو  صدق کرد! خیلی شر شدم....اینقد بی تربیت شده بودم که نگو! مامانم شبا با جارو میومد دم در....نکه منو بزنه ها...میومد جلوی درو جارو میزد!
یک سالی تو اون خونه نشستیم و بعدش به ته شهرکمون کوچ کردیم. و من با سیده الهام و بچه بد خدافظی کردم. رفتم مدرسه....بزرگ تر شدم و اینبار بعد از 5 سال برگشتم به همون کوچه....اینبار من پنجم ابتدایی بودم. پسر بد رفته بود. سیده اینا هنوز بودند ولی من دیگه اون پسر سابق نبودم. واسه خودم ارج و قربی به دست اورده بودم و از کوچه به جوب رسیده بودم و دیگه با دختر جماعت نمیگشتم. نکه از بچگی هم خجالتی بودم دیگه روم نمیشد برم سمت سیده الهام و بگم "چه خبرا؟ نیستی؟ نه یه زنگ میزنی نه اسمس میدی !" 
 یادش بخیر بچگی هامون...البته الان که فکر میکنم میبینم در کنار خجالته یکمم غد بودم
 بعد که این پسرای دیگه  باهاش راحت حرف میزدن منو حرص میداد! اونم این تازه به دوران رسیده ها من با اون همه دب دبه کب کبه مونده بودم با حوض  ام. بعد یه ماه دیگه کلا بیخیال رفاقت با الهامک شدم. چسبیدم به همون کارت بازی و دمپایی و هفت سنگ خودم با بچه های کوچه قبلی. قلعه...قایم موشک...دزد و پلیس...یادش بخیر.
این احساسات ما به جنس مخالف چقدر تو اون سن جالب بوده....الان که بهشون فکر میکنم کلی میخندم. چه فکر ها که نمیکردیم. چه شغلی قراره داشته باشیم...چه کارها که قرار نیست بکنیم.....و حتی تا اسم بچه هامون هم پیش میرفتیم.
خیلی خوب بود
پ.ن1: دوستان، من از نوشتن این خاطرات ام هیچ قصدو غرض خاصی ندارم، پس انتظار نداشته باشید تهش به جایی برسه یا یهو فیلم هندی بشه...من همینطوری واسه دل خودم میخوام بنویسم. حس میکنم شاید واسه شما هم جالب باشه! البته اینجا میخوام حرفایی در مورد خودم بزنم که تا حالا هیچ جا نگفتم و این واقعا سخته چون خیلی از دوستایی که بهمون سر میزنند آشنا هستن و احتمالا یه روزی این حرفا علیه ام توی دادگاه استفاده بشه. ولی چه شود. ما که حوصله نداریم بریم سایت رسمی کبیران 2 عالمو بزنیم. مجبوریم همینجا با صوت زیبا براتون تلاوت کنیم.
پ.ن2: دوستانی که خاطرات جالبی از دوران کودکیشون دارند میتونند به ایمیل بنده با نشانی mansour.kabir@yahoo.com ارسال کنند تا من اینجا با اسم خودشون بذارم. اگه ببینم استقبال خوبی بشه اصلا یه موضوع با عنوان "خاطرات شیرین کودکی" باز میکنیم.



برچسب ها : دوران خوش کودکی--شماره یک , دوران خوش کودکی , خاطرات شیرین کودکی , خاطرات کوکی منصور کبیر , دوران خوش ابتدایی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
با سلام خدمت دوستای گلمون
میدونم خیلی بی معرفتی کردم و اصن بهتون سر نمیزنم. واقعا خجلم!
امروز اومدم یه آمارگیری کنم ببینم کدوم دوستامون هنوز بهمون سر میزنند.
لطفا تو قسمت نظرات اظهار وجود کنید که من ببینم هنوزم کسی پشتمون هست که من براش بنویسم. اونایی هم که نامحسوس مارو دنبال میکردن لطفا نظر بدن و خودشونو معرفی کنن! اسمای جیگول میگولم ندیدا! یجور بگید بشناسیمتون! مثلا نذارید گوجه، خیار، نون پنیر بامیه یا دوست قدیمی و جدید....با اسمی که از اول اومدید و میشناسیمتون نظر بدید.
ایشالله ازین به بعد بتونم بیشتر فعالیت کنم.
سندی که بیشتر مشغول وبلاگ خودشه....منم وقتی اون وبلاگ خودشو زد یکم سرد شدم. ولی امروز یاد گذشته هام افتادم. گذشته های خودمو این وبلاگو قبلیا.
بدبختی اینه که ما هر چقدرم بخوایم از گذشته هامون جدا بشیم بازم بیخ ریشمونه و یجورایی باهامون داره راه میاد. پس نباید ازش فرار کنیم. پس پیشنهاد میکنم ما هم باهاش راه بیایم.
دیگه عرضی نیست.
منتظر همتونم....حتی اون دوستی که مارو تو بلاگفا دنبال میکرد.
شب بخیرررررر
پ.ن: "نودت" عزیز اگه این پستو میخونی سریعتر یه ایمیل بهم بده...کارت دارم



دسته بندی : کافه تنهایی ,
تا حالا عنوان به این بلندی ننوشته بودم!!
والله همین الان یه مورد پیش اومد که گفتم شمارو هم در  جریان بذارم که دونستنش خالی از لطف نیست.
مورد پیش اومده رفیقمون در کنار خونواده و فامیل نشسته، بعد همه سرشون تو گوشی بوده و هر چند وقت یک بار همگی با هم میخندن یا همگی با هم سرشونو تکون میدند.
هر چند وقت یک بار هم دو نفر سرشون بلند میکنن و بهم نگاه میکنن و با ارتباط چشمی به نفر سوم نگاه میکنن و دوباره سرشونو توی گوشی فرو میکنن.
تحقیق میشه میبینن که همه افراد خونواده توی گروپ دارند با هم چت میکنند و اون دو نفر هم توی خصوصی دارند با هم در مورد دختر همسایه که توی مهمونی شرکت داره حرف میزنند!



برچسب ها : جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی و اینترنت و گوشی در بنیان خانواده!! , جایگاه ویژه شبکه های اجتماعی , معضلات شبکه های اجتماعی , مشکلات گوشی در خانواده , از بین رفتن تحکیم خانواده ها ,
دسته بندی : کافه طنز ,
در کنار تمام رزهای سفید خانه یمان، رز قرمز مانند لکه ای خون قرمز که بر روی پیراهن سفیدی خشک شده باشد دلبری میکرد.
در کنار تمام گلبرگ های قرمز رز، تک برگ سبز، مانند لکه ای جوهر سبز، بروی پیراهن سقید خونین دلبری میکرد.
در کنار تمام خارهای ساقه سبز رز قرمز، تک ریشه آن مانند تک ریشه پیوند فرزند تازه متولد شده و مادر دلبری میکرد.
دلبری ها چنان ادامه داشت که چشم های سرخ من، رز سرخ را سیراب کرد و کم کم خشکیده.
****
دود سیگار به سرعت راه فرارشو از میان شش هام پیدا میکنه و به آرومی از بین دندون های به هم فشرده ام حرکت میکنه و با دم دوباره به سمت خودم بر میگرده و روی چشم هام جا خوش میکنه. سوزش چشم...مطمئنا مال سیگاره...همونطور که سوزش سیگارو دست مال آتیشه...پرت شدن ته سیگار کنار ته سیگار مثل پرت شدن برگ پاییزی کنار برگ پاییزیه.
****
برای خوابیدن همیشه دیره....هر چقدر زودتر بخوابی، تایم بیشتری رو میتونی استراحت کنی،بیشتر میتونی  جدا بشی، بیشتر میتونی از رویاهات لذت ببری،راحت تر میتونی خودتو به دست کابوسات بسپری، چون میدونی که تهش خوابه...بذار این کابوس لعنتی تموم بشه...بذار این رویای قشنگ شروع بشه....خواب موهبتی که خدا نصیب انسان کرد تا با اون به هرجا که جسمش نمیتونه برسه با روحش اونو به چنگ بیاره.
بخواب فرزندم
بخواب
****
نقطه پشت نقطه
حرف پشت حرف
کلمه پشت کلمه
جمله پشت جمله
خط خطی پشت خط خطی
همین پروسه رو بگیر دوباره از بالا بیا پایین میرسی به حال من
****
****
پ.ن1: دوستان نوشته هارو جدی نگیرید....یعنی اینکه نبینم یکی بیاد بگه " آآآ منصورم سیگاری شد رفت!"
پ.ن2:هرکی هر چقدر میتونه واسه دیگری آرزوی خوشبختی بکنه.
پ.ن3: کم کاریمو بذارید به پای پرکاریم توی مشغله های ذهنی و جسمیم.
 





برچسب ها : تنهایی پشت تنهایی , نوشته های منصور کبیر , نوشته ای ادبی منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر , دل نوشته های زیبا , متن های زیبا ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
*****
باید از اول شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛آدم وقتی محبوبش را از دست می دهد که دیگر واقعا نمیتواند "از اول شروع کند". بیشتر چیزی است شبیه "ادامه دادن بدون او"
*****
کسی نمی داند دقیقا چه کسی تلفن را اختراع کرد. هرچند سازمان ثبت اختراعات امریکا آن را به نام الکساندر گزاهام بل اسکاتلندی تبار نوشته است، بسیاری تصور می کردند او این فکر از مخترعی امریکایی به نام الیشا گری دزدیده بوده.
دیگرانی هم اصرار دارند اعتبار این اختراع را باید به پای یک ایتالیایی به نام مانتزتی یا یک فرانسوی به نام بورسول یا یک آلمانی به نام رایس یا یک ایتالیایی دیگر به نام موچی نوشت.
نکته ای کهکسی تردید در آن ندارد این است که همه این مردان در اواسط قرن نوزدهم با ایده انتقال ارتعاشات صوتی از یک مکان به مکانی دیگز کلنجار می رفتند. اما اولین مکالمه ی تلفنی تاریخ،بین بل و توماس واتسون که در اتاق های جداگانه ایستاده بودند شامل این کلمات بود: بیا اینجا؛ میخواهم ببینمت.
در بی شمار تماس تلفنی بعد از آن،این مفهوم هرگز از زبان مان دور نشده. بیا اینجا. میخواهم ببینمت. عاشقان ناشکیبا،دوستان دور از هم،پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که با نوه هایشان حرف می زدند.
صدای تلفنی چیزی است از جنس اغوا؛از جنس نان تازه ترد برای اشتها. بیا اینجا. میخواهم ببینمت.
*****
*****
با سلام خدمت دوستان عزیزمون...نماز روزه هاتون قبول باشه. دوتا متن بالا قسمت هایی از کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" هستش. کتاب خیلی قشنگیه. کتاب همونطور که از اسمش معلومه در مورد تماس هایی که از بهشت گرفته میشه و کسانی که اون دنیا هستن با عزیزاشون تو این دنیا صحبت میکنند. کتاب مسیر خیلی پیچیده ای داره.
در کل کتاب خیلی جالبی بود، مخصوصا از لحاظ ایده و تنها اشکالی که میتونم به کتاب بگیرم تعدد شخصیت هاست.
نویسنده کتاب، آقای میچ آلبوم هستش که کتاب های معروفی از جمله "سه شنبه ها با موری" و " در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" که مثل اینکه اولین تماس تلفنی از همه این کتاب ها معروف تر بوده.
در خصوص قسمت دوم متنی که گذاشتم یه تیکه جالب که میشه بهش اشاره کرد این بود که الکساندر گراهام بل چند سال بعد با توماس واتسون تماس میگیره و دوباره بهش میگه که بیا اینجا میخوام ببینمت و این در حالیه که این فاصله از 7-8 متر به چهار-پنج هزار کیلومتر فاصله تبدیل شده.
کتاب از دو داستان تشکیل شده. یکی داستان اصلی(تماس ها از بهشت) و یکی هم قسمت کوچکی در مورد گراهام بل که در خلال داستان اصلی به زیبایی آورده شده.
دوستان عزیزم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این کتابو بخونید....مطمئنا ازش خوشتون میاد.
****
پ.ن1: دوستان تو این شب های عزیز سر سفره های افطارتون منو هم فراموش نکنید...این معده من دوباره وضعیتش اوت کرده و امانمو بریده. دعا کنید تمام مریضا شفا پیدا کنند.
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید





برچسب ها : نقد کتاب اولین تماس تلفنی از بهشت , سه شنبه ها با موری , در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند , در مورد میچ آلبوم , در مورد اختراع تلفن , مخترع تلفن که بود؟! , آیا تماس از بهشت به زمین ممکن است؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:25)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت