تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

در کنار تمام رزهای سفید خانه یمان، رز قرمز مانند لکه ای خون قرمز که بر روی پیراهن سفیدی خشک شده باشد دلبری میکرد.
در کنار تمام گلبرگ های قرمز رز، تک برگ سبز، مانند لکه ای جوهر سبز، بروی پیراهن سقید خونین دلبری میکرد.
در کنار تمام خارهای ساقه سبز رز قرمز، تک ریشه آن مانند تک ریشه پیوند فرزند تازه متولد شده و مادر دلبری میکرد.
دلبری ها چنان ادامه داشت که چشم های سرخ من، رز سرخ را سیراب کرد و کم کم خشکیده.
****
دود سیگار به سرعت راه فرارشو از میان شش هام پیدا میکنه و به آرومی از بین دندون های به هم فشرده ام حرکت میکنه و با دم دوباره به سمت خودم بر میگرده و روی چشم هام جا خوش میکنه. سوزش چشم...مطمئنا مال سیگاره...همونطور که سوزش سیگارو دست مال آتیشه...پرت شدن ته سیگار کنار ته سیگار مثل پرت شدن برگ پاییزی کنار برگ پاییزیه.
****
برای خوابیدن همیشه دیره....هر چقدر زودتر بخوابی، تایم بیشتری رو میتونی استراحت کنی،بیشتر میتونی  جدا بشی، بیشتر میتونی از رویاهات لذت ببری،راحت تر میتونی خودتو به دست کابوسات بسپری، چون میدونی که تهش خوابه...بذار این کابوس لعنتی تموم بشه...بذار این رویای قشنگ شروع بشه....خواب موهبتی که خدا نصیب انسان کرد تا با اون به هرجا که جسمش نمیتونه برسه با روحش اونو به چنگ بیاره.
بخواب فرزندم
بخواب
****
نقطه پشت نقطه
حرف پشت حرف
کلمه پشت کلمه
جمله پشت جمله
خط خطی پشت خط خطی
همین پروسه رو بگیر دوباره از بالا بیا پایین میرسی به حال من
****
****
پ.ن1: دوستان نوشته هارو جدی نگیرید....یعنی اینکه نبینم یکی بیاد بگه " آآآ منصورم سیگاری شد رفت!"
پ.ن2:هرکی هر چقدر میتونه واسه دیگری آرزوی خوشبختی بکنه.
پ.ن3: کم کاریمو بذارید به پای پرکاریم توی مشغله های ذهنی و جسمیم.
 





برچسب ها : تنهایی پشت تنهایی , نوشته های منصور کبیر , نوشته ای ادبی منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر , دل نوشته های زیبا , متن های زیبا ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
*****
باید از اول شروع کنی. همه همین را می گویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛آدم وقتی محبوبش را از دست می دهد که دیگر واقعا نمیتواند "از اول شروع کند". بیشتر چیزی است شبیه "ادامه دادن بدون او"
*****
کسی نمی داند دقیقا چه کسی تلفن را اختراع کرد. هرچند سازمان ثبت اختراعات امریکا آن را به نام الکساندر گزاهام بل اسکاتلندی تبار نوشته است، بسیاری تصور می کردند او این فکر از مخترعی امریکایی به نام الیشا گری دزدیده بوده.
دیگرانی هم اصرار دارند اعتبار این اختراع را باید به پای یک ایتالیایی به نام مانتزتی یا یک فرانسوی به نام بورسول یا یک آلمانی به نام رایس یا یک ایتالیایی دیگر به نام موچی نوشت.
نکته ای کهکسی تردید در آن ندارد این است که همه این مردان در اواسط قرن نوزدهم با ایده انتقال ارتعاشات صوتی از یک مکان به مکانی دیگز کلنجار می رفتند. اما اولین مکالمه ی تلفنی تاریخ،بین بل و توماس واتسون که در اتاق های جداگانه ایستاده بودند شامل این کلمات بود: بیا اینجا؛ میخواهم ببینمت.
در بی شمار تماس تلفنی بعد از آن،این مفهوم هرگز از زبان مان دور نشده. بیا اینجا. میخواهم ببینمت. عاشقان ناشکیبا،دوستان دور از هم،پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که با نوه هایشان حرف می زدند.
صدای تلفنی چیزی است از جنس اغوا؛از جنس نان تازه ترد برای اشتها. بیا اینجا. میخواهم ببینمت.
*****
*****
با سلام خدمت دوستان عزیزمون...نماز روزه هاتون قبول باشه. دوتا متن بالا قسمت هایی از کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" هستش. کتاب خیلی قشنگیه. کتاب همونطور که از اسمش معلومه در مورد تماس هایی که از بهشت گرفته میشه و کسانی که اون دنیا هستن با عزیزاشون تو این دنیا صحبت میکنند. کتاب مسیر خیلی پیچیده ای داره.
در کل کتاب خیلی جالبی بود، مخصوصا از لحاظ ایده و تنها اشکالی که میتونم به کتاب بگیرم تعدد شخصیت هاست.
نویسنده کتاب، آقای میچ آلبوم هستش که کتاب های معروفی از جمله "سه شنبه ها با موری" و " در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند" که مثل اینکه اولین تماس تلفنی از همه این کتاب ها معروف تر بوده.
در خصوص قسمت دوم متنی که گذاشتم یه تیکه جالب که میشه بهش اشاره کرد این بود که الکساندر گراهام بل چند سال بعد با توماس واتسون تماس میگیره و دوباره بهش میگه که بیا اینجا میخوام ببینمت و این در حالیه که این فاصله از 7-8 متر به چهار-پنج هزار کیلومتر فاصله تبدیل شده.
کتاب از دو داستان تشکیل شده. یکی داستان اصلی(تماس ها از بهشت) و یکی هم قسمت کوچکی در مورد گراهام بل که در خلال داستان اصلی به زیبایی آورده شده.
دوستان عزیزم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این کتابو بخونید....مطمئنا ازش خوشتون میاد.
****
پ.ن1: دوستان تو این شب های عزیز سر سفره های افطارتون منو هم فراموش نکنید...این معده من دوباره وضعیتش اوت کرده و امانمو بریده. دعا کنید تمام مریضا شفا پیدا کنند.
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید





برچسب ها : نقد کتاب اولین تماس تلفنی از بهشت , سه شنبه ها با موری , در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند , در مورد میچ آلبوم , در مورد اختراع تلفن , مخترع تلفن که بود؟! , آیا تماس از بهشت به زمین ممکن است؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به بقال داد و گفت: مادرم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی...این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته  شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد. مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات خجالت میکشه، گفت : دخترم! خجالت نکش بیا جلو و خودت شکلات هارو بردار
دخترک پاسخ داد: عمو! نمیخوام خودم شکلات هارو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟
بقال با تعجب پرسید: مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
مرد  بقال  که تحت تاثیر هوش و ذکاوت دخترک قرار گرفته بود به او تجاوز کرد!
.
.
.
.

خودمم فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه!!
*****
پ.ن1: دیدم این چند وقته برو بچه های وبلاگ جوگیر شدنو همش دنبال حاشیه اند، گفتم این داستانرو بذارم شما هم بخندید. ما که ساعت 2:30 شب تو خوابگاه ترکیده بودیم از خنده! 



برچسب ها : داستان دختر کوچول و بقال , منصور کبیر , داستان های اونجوری , داستان های باور نکردنی , داستان های بد , منصور کبیر داستان اونجوری نمینویسد.! , کافه جوانو آره ,
داستان اونجوری
.
.

.

.
.
.
.
.

.

.
.
-دختر : خیلی تنگه.... 

پسر : باشه آروم میکنم....

دختر : اخ دردم میاد.... 

پسر : فقط اولش درد داره بعد خوب میشه ...

دختر :اخ درش بیار... 

پسر : اره فایده نداره باید یه حلقه دیگه انتخاب کنیم...!

باز فکر های خا ک بر سری کردی بی ادب



برچسب ها : داستان اونجوری خفن , داستان اونجوری , داستان های اونجوری , سایت اونجوری , داستان های تنگ , آروم میکنم , دردم میاد ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
آنقدر نبش قبر کردم که آخر خود را به گور سپردم
    خاطرات او احیا شدند
                    زندگی من، زنده به گور
کنار سنگ قبر من، آنقدر غم کاشته اند
                     که بید مجنونم کمر لیلی اش را شکسته
سایه ای انداخته بر مزارم
                   آنقدر خنک که می توانی خاطرات جدیدت را زیر آن بسازی
                                                         و روی من
****
پ.ن1: این چند روزه فقط خاطرات کوفتیمو مرور کردم.
پ.ن2: نوشته شده در 13 خرداد 93....ساعت 5 عصر...کتابخونه
پ.ن3: با این اعصاب خراب انتظار نداری که واست پست خاطره انگیزم بذارم؟!
پ.ن4: عشقید همه تون....حتی اون مرد چاقی که که باسن گنده ای داره و اون ته نشسته



برچسب ها : نبش قبر , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , شعرای عاشقونه , شعری در مورد نبش قبر خاطرات , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
شنیدی میگن دنیا دو روزه؟!
همش خالی بندیه....من الان 21ساله دارم زندگی میکنم و اون 2 روز تموم نشده.
پس سعی کن از زندگیت لذت ببری و منتظر اون 2 روز نباشی.
******
پ.ن1: قسمتی از رمان نانوشته ام!!
پ.ن2: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید!!




برچسب ها : شنیدی میگن؟! , دنیا 2 روزه , منصور کبیر , داستان های مشتی , طنز باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,

"خوب میدانم که گریه های بزرگی در انتظارم هست. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که می دانم.
این را از همین حالا می دانم. از یادآوری اش  به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر  طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت.
شانه های من از گریه بر گور او خواهند لرزید و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است.
نرسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند.
ما را اما شاید برساند."

پ.ن1: قطعه ای از کتاب " من گنجشک نیستم" نوشته مصطفی مستور
پ.ن2: "وقتی نمیتوانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن"
یه تیکه جالب دیگه از همین کتاب
پ.ن3: پست خاطره انگیز امروز:: کلیک کنید و ببینید



برچسب ها : من گنجشک نیستم , مصطفی مستور , داستان های مصطفی مستور , دانلود داستان های مصطفی مستور , داستان من گنجشک نیستم , قسمتی از داستان های مصطفی مستور ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه جالب انگیز , کافه داستان ,

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلامٌ عَلی آلِ کافه!
مطمئنا تمام کسانی که اینجا جمع شدیم و میایم و میریم و از بین نمیریم بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشیم، حداقل یکبار پای اینترنت ذغالی نشستیم. حالا بحث ما جدا که نسل سوخته هستیمو بیشتر از یک بار پای این اینترنت ذغالی هیزم ریختیم و کارهایی که الان با اینترنت بنزینی انجام نمیدیم، اونموقع انجام میدادیم.

دوران سختی بود. دشمن تو تمام کشور نفوذ کرده بود و ما تو اون گرما پشت دروازه های خونه، بدون هیچ آذوقه و مهماتی خودمونو میرسوندیم به نزدیک ترین مغازه و مهمات تهیه میکردیم. معمولا مهماتمون هم یک کارت 20 ساعت روزانه بود که 100 ساعت شبانه هم جایزه داشت! 2 تا 8 صبح! ساعات گرانبهایی بود.

یادمه یکبار که به اینترنت ذغالی وصل بودم، مادر جان با حالتی کاملا دوستانه گوش مبارک(منظور از مبارک، لعنت الله حسنی مبارک نیستا...خود را میفرمایم) را با عشقی که از دستانش میچکید پیچاند و زمزمه وار داد زد پاشو برو نون بگیر....چیه چسبیدی همش به این اینترنت...چی هست توش هان؟! به من نشون بده بینم تو این اینترنت چی هست؟ تحقیقته دیگه؟ از بابات کارت گرفتی بری تحقیق درسی انجام بدی؟ من هم که از خدا بی خبر، داشتم "عمامه" مبارک را جمع و جور میکرد( خدایش بیامرزدش...وبلاگ قبلی را میگویم) سریع گفتم خوب میرم میگیرم؟ چرا میزنی؟ اگه یه بار میگفتی میرفتم میگرفتم دیگه.
دیدم یه لحظه گشتاور نیروی وارد شده بر گوشم بیشتر شد و خانم والده گرامی فرمود من که 10 بار گفتم بیا برو نون بگیر بچه؟!
منم بهش گفتم آها...نکته همینجاست من گفتم یه بار بگو.....نه ده بار که! هیچی دیگه به هر زحمتی بود، کامپیترو خاموش نکرده با گوشی خون آلود به دست خودمو به نونوایی رسوندم. تو راهم یکی از بچه ها رو دیدم(بچه خودم نبود...بچه یکی از همسایه ها) و نشستیم به صحبتو بعد 2 ساعت اومدم خونه. اومدم دیدم ای دل غافل....یادم رفته بود شیر اینترنتو ببندم و خونه رو اینترنت برداشته و مادر بیچاره ام اگر شنا بلد نبود، یحتمل تو این دریای نت غرق میشد. 2 ساعت اینترنت روزانه به فنای ناباقی پیوسته بود.
سَن قَرا،مَن قَرا فاتـــــــــــــــــحه مع الصلوات!
حالا که اینترنت بنزینی داریم بعضا دیده شده تا 3 روز و به روایتی 5 روز یکسره شلنگ نت بازه و خونه رو آبیاری میکنه!

یادمه یکی از دوستان که اسمشو نمیخوام بگم ولی سندی نام داشت، یه فایل تقریبا 100 مگابایتی یا دقیق نمیدونم چقدری ولی این قدری رو با اینترنت ذغالی دانلود کرد. قشنگ روزی که گفت شروع کرده و روزی که گفت تموم شده رو یادمه. ریشو پشمی عظیم سرو صورتشو فرا گرفته بود.
همون دوست گرامی که اسمشو نگفتم و شما نفهمیدید سندی نام داره...دقیق میگم سندمن که متوجه نشید. چند وقت پیش به اینترنت بنزینی مجهز شده بود که به دلیل ندادن زکات و خمس، اینترنتشو قطع کردن و دوباره به جمع اندک افراد ذغال خر(بخر) پیوست.

دوستان اینارو گفتم تا بفهمید که ما با چه زجرها و مشقت هایی پایه های این وبلاگ رو بنا کردیم. 
باشد که ایمان بیاورید.
پس این جمله رو همیشه هنگام استفاده از اینترنت استفاده کنید تا خدایی نکرده همین اینترنت بنزینی هم که دارید یا اصلا همون ذغالی، رو ازتون نگیرند:
منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر کیلوبایتی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر کیبوبایتی دو نعمت موجودست و بر هر میلی بایت شکری واجب

*******

پ.ن1: نسبت اینترنت پر سرعت ما به خارج مساوی است با نسبت بنزین به انرژی هسته ای!
پ.ن2: هنوزم که هنوزه بیشتر کارت اینترنت های مصرفیم رو نگه داشتم.....شاید بیشتر از 100تا باشه. با اینکار میخوام یادم بمونه که از کجا اومدم و به کجا میخوام برم!
پ.ن3:گشتاور: نیرو ضربدر فاصله نقطه ورود تا نقطه خروج!!
پ.ن4: پست خاطره انگیز امروز::کلیک کنید و ببینید!!





برچسب ها : اینترنت ذغالی.... , منصور کبیر , طنز نوشته های منصور کبیر , جدیدترین طنز کافه ای , بهترین طنزهای کافه جوان , طنز و سرگرمی , سایتی برای تمام سنین ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
.....
"کودکم،من در پی آن هستم تا برایت شرح دهم که مرد بودن به دُمی در پیش داشتن نیست،بلکه به مفهوم انسان بودن است. و آنچه بیش از هرچیز برای من اهمیت دارد این است که تو یک انسان باشی.
کلمه انسان، کلمه شگفت آوری است زیرا مرد و زن را محدود نمی کند و بین آنها که دُمی دارند و آنهایی که ندارند مرزی ترسیم نمی کند. ازین گذشته خطی که دم دارها را از بی دم ها جدا می سازد، ان قدر باریک و ظریف است که عملا منحصر می شود به توانایی رویاندن یا نرویاندن یک مخلوق در شکم دیگری.
قلب و مغز جنسیتی ندارند. رفتار هم جنسیت ندارد. اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی، آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد. من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه تولد شدن بهره گیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده، او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمیگذارند که این حیوان پاره شان کند. به نام احتیاط، به نام سود و زیان و گاهی به نام فرزانگی. 
آدمیان، هنگامی که خطری تهدیدشان میکند ترسو و بزدل اند، همین که خطر رفع شد، کوس خودستایی می زنند. هرگز نباید از خطر بگریزی، حتی اگر ترس و بیم تو را بر حذر دارد.
به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است." ....

قسمتی از کتاب"نامه به کودکی هرگز زاده نشد"
نویسنده: اوریانا فالاچی
***********
من با اوریانا فالاچی توسط دوتا دوست آشنا شدم. یکی کتاب " زندگی، جنگ و دیگر هیچ" رو به عنوان یکی از بهترین رمان هاش معرفی کرد و اون یکی دوستم "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" رو گفت بخونم، چون موضوعش جالب و متفاوته.
منم قبل عید یه روز با دوست دوم رفته بودیم سمت ولیعصر تا فلش بخریم ولی نمیدونم چی شد که از انقلاب سر درآوردیمو من جفت کتابارو زدم تو رگ مبارک.
مطمئنا میتونید حدس بزنید که " زندگی، جنگ و دیگر هیچ " رو هنوز نخوندم . اونم دلیلش کاملا مشخصه، پول کتابو من تقبل کردم،دوست گرامی هم زحمت حملشو تا خونشون کشید. با خودش برد که بخونه. اونم آخرش نه خودش خوند و نه گذاشت من بخونم. آخرشم رفت ارومیه دانشگاه! کتابم مونده خونه شون....منم چون فعلا آذوقه ام پره، لزومی نمیبینم برم زنگ خونه شونو بسوزونم و کتابو بگیرم!

اندر احوالات اوریانا بگم که این خدابیا مرز آبجی ما(رفته فامیلیشو از کبیر به فالاچی تغیر داده....نمیخواسته با پشتوانه فامیلی من معروف بشه!) خبرنگار بوده و این داستان کتاب "زندگی و .... " اینا در مورد سفریه که وسط جنگ میره ویتنام.
این خانوم خبرنگار ما،کلی مصاحبه معروف داره که میشه از معروفاش به مصاحبه اش با محمدرضا شاه قبل از انقلاب و  امام خمینی بعد از انقلاب اشاره کنیم. بعد یجوریایی این آبجی مرحوم ما فمینیست میزنه و مدافع حقوق زناست اونم از جنبه مثبتش....نه این حقوق زنایی که امروزه تو اروپا به بی بندو باری زنا معروفه! پس اگه دختری حتما بهت پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی. و اگه پسری بازم پیشنهاد میکنم کتاباشو بخونی چون تو اون نامه ها یکم میتونی به درک کردن معجزه مادر شدن نزدیک بشی.
**********
پ.ن1: اول میخواستم یه پست طنز بنویسم، حسشم بود ولی یهو خونه شلوغ شد و حسش پرید. هیچی دیگه گفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل بذار این قسمت از کتابو که قشنگ بودو قبلا علامت زده بودمش واستون تایپ کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ.ن2: کی برسه دوباره من سازم کوک بشه واسه شما یکم طنز بنویسم؟! 
پ.ن3: ازین به بعد اگه چیزی یادم اومد میخوام یک پست خاطره انگیز  از کافه ته پستام بذارم.
پست خاطره انگیزی که الان یهو دیدم اینه:::: کلیک کنید و بیبینید!



برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد... , نویسنده: اوریانا فالاچی , داستان های اوریانا فالاچی , درباره اوریانا فالاچی , زندگی اوریانا فالاچی , تمام کتاب های اوریانا فالاچی , اوریانا فالاچی و منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
سلام یه داستان کوتاه،داخل یه کتاب خوندم که گفتم بودنش تو وبلاگ خالی از لطف نیست.
هر چند نمیشه گفت داستان چون بیشتر شبیه نقل قوله ولی قشنگ بود.

"مردی بود که فنجانی جادویی پیدا کرد و فهمید که اگر تویش اشک بریزد، اشک ها بدل به مروارید می شوند. اما هرچند از مال دنیا جیزی نداشت، شاد و خندان بود و کمتر اشک می ریخت.
پس در صدد برآمد راه هایی پیدا کند و غمگین بشود تا بتواند با اشک هایش ثروتمند شود. همانطور که مرواریدها تلنبار می شد،طمعش گل کرد.
داستان به اینجا ختم می شد که مرد کارد در دست روی کوهی از مروارید نشته است و بی اختیار در فنجان اشک می ریزد و جسد همسر مقتولش در دست های اوست."

دوستانی که به داستان و نویسندگی علاقه دارند باید متوجه نکته ای داخل داستان شده باشند.
اگه گفتید نکته اش چیه؟!



برچسب ها : فنجان جادویی , داستان فنجان جادویی , منصور کبیر , داستان هایی از منصور کبیر , بهترین رمان های سال ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی , کافه داستان ,

به نام تنهاترین تنها


 داستان طناب دار


 _ بنویس....بنویس...بهت میگم بنویس

مثل همیشه، بدون اینکه صحبتی انجام بده، به صورت وکیل خیره شد.

_ ببین عبدلی، بهتره تعریف کنی چه اتفاقی افتاده...تا کی میخوای حرف نزنی؟

این سومین بار بود که از سلول به اتاق بازجویی میاوردمش ولی بدون هیچ نتیجه ای دوباره همون مسیرو برمیگشتیم.

چهره اش روز به روز پیرتر میشد.... ارزش غمش مثل شراب ناب با گذشت زمان بیشتر میشد.

وکیلش با چهره ای ناامید به من نگاه کرد و با اشاره سرش به من فهموند که باید عبدلی رو به سلولش برگردونم.

نزدیک عبدلی شدم و با دستبند دستشو بستم و گفتم «پاشو آقا عبدلی...مثل اینکه این قصه سر دراز داره.»

چند قدم بیشتراز اتاق بازجویی دور نشده بودیم که سکوتو شکست و گفت: « چند روزی بود که بهش شک پیدا کرده بودم، خیلی کم حرف شده بود. هرچقدر بهش میگفتم موضوع چیه؟ ولی همیشه با جواب های سربالا،میپیچوند. خیلی دوستش داشتم...اصلا فکر نمیکردم این کارو باهام انجام بده....» 

همونطور که مبهوت حرفاش بودم،گفتم :« آقا عبدلی میخوای اعتراف کنی برگردیم سمت اتاق بازجویی؟ هان؟»

یه لحظه به خودش اومدو گفت: «چی؟! اعتراف چی؟ مگه چیزی گفتم بهت؟»

و بازم سکوت کرد. با این حرفش متوجه شدم که اصلا تو حال خودش نبوده. یک ماهی بود که به جرم قتل همسرش دستگیر شده بود ولی نه شواهد کافی وجود داشت و نه عبدلی منکر قتل همسرش میشد.

بهش نگاه کردم،دیدم به زمین خیره شده ....« 7سال پیش که رفتم خواستگاریش گفت قبلا یکی رو دوست داشته ولی طرف رفته خارج و دیگه برنیمگرده، منم گفتم خوب، عیبی نداره طرف رفته...منم چون دوستش داشتم گفتم فراموشش میکنه....زندگیمون خوب بود...چرا ؟من فکر میکردم که فراموشش کرده...فکر میکردم دوستم داره...چرا اون بی شرف برگشت؟....» دوباره به خودش اومد و به چشمای من نگاه کرد و مثل مورچه ای که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداره، به حرکتش ادامه داد.

معلوم بود اصلا متوجه زمان نیست و هرچی تو ذهنش میگذره رو به زبون میاره.

یکی از دوستام که سر صحنه جرم حاضر بودش، قضیه رو اینجوری برام تعریف کرد

«همسایه هاش اول صدای دعوا و دادو فریاد رو از خونه شنیده بودن. بعد یک ساعت صدای گریه های ممتد عبدلی رو میشنون و همین نگرانشون میکنه. بعد چند نفری جمع میشن میرن جلوی در عبدلی اینا ولی وقتی میبینن درو باز نمیکنه ،با صلاح مشورت ، تصمیم میگیرند به پلیس زنگ بزنن. پلیس هم وقتی میرسه، مجبور میشه با زور درو باز کنه و داخل بشن.

وقتی داخل میشن میبینن که عبدلی دراز کش افتاده رو زمین وداره گریه میکنه. جلوشم زنش با یه طناب که به آویز لوستر وصل کرده، خودشو دار زده. خانومش چند قسمت از صورتش کبود شده بود و از بینیش روی زمین خون چکه میکرد. معلوم بود قبل اینکه کشته بشه یا خود کشی کنه،کتک خورده. میگم خودکشی، واسه اینکه بعدا از مسئول پرونده شنیدم که میگفت اصلا روی طناب یا صندلیی که خانومش باهاش خودکشی کرده بود، اصلا اثر انگشتی از عبدلی نبوده.»

همین موضوع پرونده رو نیمه تموم گذاشته بود. ازین موضوع دو ماه گذاشته بود ولی هنوزم که هنوزه پرونده نصفه کاره مونده بود و عبدلی اصلا در این خصوص با وکیلش صحبت نمیکرد.

_ ببین عبدلی، من دیگه خسته شدم، تو رو دیگه نمیدونم. این آخرین جلسه بازجوییته....اگه حرف نزنی احتمال 90 درصد دادگاه حکم قتل برات بنویسه و محکوم به اعدام بشی.

عبدلی که معلوم بود اصلا متوجه کلیت صحبت ها نشده بود سریع گفت «با چی اعدامم میکنن؟»

_ با طناب دار

یک لحظه یه لبخند کوچیکی روی لب های عبدلی نشست که لحظه ای بعد جاشو دوباره به همون غم قدیمی توی چشماش داد.

_ نه خیر...تو خیال نداری واسه زندگیت تلاش کنی....منم هرچقدر زور بزنم نتیجه نمیده. سرباز ببرش توی سلولش تا روز دادگاه ببینیم خدا چی میخواد.

با عبدلی توی راهرو ها راه افتادیم که دوباره نا خودآگاه به حرف اومد « یه روز شک کردم که با هم قرار دارند. رفتم بیرون خونه منتظر شدم و تا دم یه کافی شاپ تعقیبش کردم. بعد از نیم ساعت حرف زدن به سمت خونه برگشتن. حتما میخواستن با هم کارشونو تموم کنن. اصلا پای رفتن به خونه رو نداشتم... اصلا جرات اینو نداشتم که برم بالا...همش میترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم. یک ساعت با خودم کلنجار رفتم که متوجه شدم اون آشغال، از خونه خارج شد. به سرعت وارد خونه شدم. داشت آروم گریه میکرد و لباساشو میپوشید . وقتی منو دید ترسید...به مِن ومِن افتاد...داد زدم که همه چیو میدونم و بدون مقدمه بهش حمله کردم... شروع کردم به زدنش.... خون به مغزم اصلا نمیرسید... زیر دست و پام بود که گفت « مجبور بودم علی....میفهمی...مجبور بودم... قبل از ازدواجمون ازم فیلم داشت...تهدیدم کرد.... به خدا خیلی دوست دارم علی...میترسیدم بهت بگم....میترسیدم دیگه دوستم نداشته باشی.....میترسیدم زندگیمون از هم بپاشه....بهم گفت فقط همین یه باره بعدش فیلمو پاک میکنه....»

عبدلی در حالی که قطره ای اشک از گوشه چشمش جاری بود ادامه داد « کاش بهم میگفت...ای کاش قبل اونکار بهم میگفت...گفتم « اگه قبل این موضوع بهم میگفتی کمکت میکردم و هیچوقت ازت دل نمیکندم ولی الان دیگه دیره.....دیگه دوستت ندارم..... »

 شکستنشو دیدم. رفتم تو اتاقممونو درو از پشت بستم. اومد پشت درو آروم گفت «علی منو ببخش....ببخش که حریممونو خراب کردم.... » بعد نیم ساعت دیدم که ازت صدایی نمیاد. اومدم بیرون...چیزی که نباید میشد، شده بود...من کشتمت...منم باید مثل تو خودمو دار بزنم...... »

و میون گریه هاش شروع به خندیدن کرد.

پایان 

27 فروردین 93




برچسب ها : داستان طناب دار -- نوشته منصور کبیر , داستان طناب دار , داستان های منصور کبیر , منصور کبیر , سایت کافه جوان , داستان جدید منصور کبیر , داستان های خفن و اونجوری ,
دسته بندی : کافه اجتماعی , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
یه داستان کوتاه جدید از خودم
امیدوارم خوشتون بیاد

داستان پونز
روزهای آخر فروردین بود و بچه ها هنوز تو حال و هوای تعطیلات عید بودند. کمتر به درس و مشق توجه میکردیم.
بیشترین کتک ها و اردنگی ها تو همین روها زده میشد. بچه به خاطر هوای مطبوع بهاری که معروف شده بود به فصل جفت گیری، عمیقا تو خواب و رویا بودند. پشت لب هامون کم و بیش یه کرکی دراومده بود. بعضی از بچه ها هم که تو خونه آزادی بیشتری داشتن، به همون کرک هم رحم نمیکردن و با تیغ به قصد بوکسوباد کردن مورچه روی صورت چندباری بالا پایین میکشیدن، که بعضا دیده میشد به دلیل عدم تجربه، چندتا جای زخم هم روی صورتشون میذاشتن.
سوم راهنمایی؛ اوج سن بلوغ، سال آخری بودن،حس بزرگ پنداری ، شرارت محض و در کنار اینها برای کسایی که کمی به درس توجه داشتن "امتحان نمونه دولتی" بود.
از همون اول سال بعضی از معلم ها که کمی احساس وظیفه میکردن، تو گوشمون یاسین میخوندن ولی کو گوش شنوا؟!
آقای رضایی که معلم دینی بود و به اصطلاح خودش نگران آینده ما ، شروع به نطق کردن کرد.مثل همیشه همچون منبردوستان بروی منبرش  نشسته و داد سخن رو آغاز کرد:
"بچه ها، شما سال آخر هستید، همونطور که میدونید یه آزمون تستی برای ورود به مدرسه نمونه دولتی دارید. مطمئن باشید اگه بتونید تو این مدرسه قبول بشید،بار خودتونو از الان واسه.....رجبی اینقدر وول نخور صاف بشین،مگه زیرت پونز گذاشتن؟.....اه ...چی میگفتم؟"
بچه های دو ردیف اول که با دقت به کلمات خارج شده از زبان رضایی گوش میدادن و هر لحظه میترسیدن نکنه آقای رضایی سکته بزنه و اینها بار خود را نبسته، ناکام بمونند، در جواب سوال سریع گفتند "آقا داشتید میگفتید بار خودمونو از الان واسه...."
رضایی با نگاهی غرور آفرین به بچه های ردیف اول ادامه داد " بله میگفتم...میتونید بار خودتونو از الان واسه  دانشگاه ببندید" و معلم ارجمند ما  ارشادهایش را در عرض یک ساعت برای ما روضه وار خوند.
 
                                                                                 *****
شیفت صبح برای دوره ابتدایی و شیفت عصر برای دوره راهنمایی بود. کلاسی که برای ما سومی ها اختصاص داده بودند، صبح ها برای اولی ها بود. به خاطر همین درو دیوار کلاس با نقاشی ها و کاردستی های کودکانه با پونز به دیوار نصب شده بود.
درباره موارد استفاده از این پونز ها در بیشتر مواقع توسط دانش آموز هارو رو توضیح نمیدهم. همینقدر بدونید که کسی جون سالم یا بهتر بگویم ما تحت سالم از دست این پونز ها بدر نکره بود. همه حداقل مزه یکبار سوزش ناگهانی و غیر منتظره رو چشیده بودیم.
داستان اصلی به زمانی بر میگرده که ما بعد از تعطیلی در مدرسه میموندیم و برای نمونه دولتی درس میخوندیم. 
یک بار نمیدونم این شیطان فلان فلان شده، از کجا به جلد من رسوخ کرد که من و یار شفیقم حدود 5-6 تا از پونز هارو زیر روکش پلاستیکی صندلی معلم جاساز کردیم. به طوری که اصلا مشخص نبود. وقتی از مدرسه خارج میشدیم از درگاه خداوند برای اون خانم معلم ابتدایی طلب صبر کردیم. 
اینقدر شرور بودیم که حسرت این رو میخوردیم که ای کاش لحظه موعود شاهد ماجرا میبودیم ولی اصلا امکان پذیر نبود.
ظهر فردای این موضوع، اولین چیزی که در مدرسه نظر من رو به خودش جلب کرد صندلی شکسته ای بود که در راهرو رها کرده بودن . نوک های تیز پونز به طرز وحشت آوری از زیر روکش خارج شده بود.

پایان

پ.ن:
دوستان گلم ازونجایی که من چند روز دیگه عازم سفرم و احتمالا تا آخر عید نباشم، پس جلو جلو به همتون عیدو تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید.
امیدوارم هرچی کم و کاستی تو این سال جاری داشتید تو سال آتی همرو رفع و رجوع کنید.
التماس دعا
یا علی



برچسب ها : داستان پونز --نوشته منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , داستان های کوتاه , داستان های خفن , داستان های کوتاه خفن و باحال , داستان های اونجوری , داستان های طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:25)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت