تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

این داستان کاملا واقعیه و میشه گفت سرگذشت منه که براتون میگم. میتونین بیشتر با من آشنا بشین پس خوندنشو از دست ندین!

ساعت 6 صبح بود باید میرفتم باشگاه.طبق معمول ساعت 4 صبح خوابیده بودم. کلا 2 ساعت خوابیدم، خیلی خسته بودم دلم میخواست بازم بخوابم ولی دیگه چاره ای نداشتم باید هرطور شده ببیدار میشدم تا به موقع برسم. پیش خودم گفتم تو ماشین تمام راه میخوابم تا کمبود خوابم برطرف بشه. خلاصه به هر زوری بود از خواب بیدار شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم و یه صبحونه ی مختصری خوردم و بدو بدو رفتم سر خیابون.

اولین ماشینی که اومد دست تکون دادم نگه داشت. مسافر نداشت. عقب نشستم. راننده یه مرد میانسال بود.از قیافش معلوم بود از اون آدمای عجیبه. کت و شلوار مشکی پوشیده بود و یه عینک دودی زده بود به چشمش اندازه شیشه جلوی خاور! لام تا کام حرف نمی زد. فقط به جلو نگاه میکرد و راهشو میرفت. عین شخصیت بد های فیلم ماتریکس بود! انگار نه انگار کسی سوار ماشین شده. یه آهنگ ملایم گذاشته بود.جوری بود که حس میکردم داره لالایی میخونه. آروم آروم خوابم برد. دیگه صدایی نمی شنیدم. تا اینکه حس کردم یکی داره محکم داره فشارم میده!

از شدت فشار از خواب پریدم. هی وای.. دیدم یه مسافر مرد کنارم نشسته . خیلی با احساس منو بغل کرده البته این احساسش انقد زیاد بود که داشت محکم فشارم میداد. گیج شدم. یه نگاه به راننده کردم دیدم اصلا تو این عالم نیست، اصلا انگار نه انگار کسی تو ماشینه. من نمیدونم چه جوری راهشو می دید!! عصبی شدم. نه خیلی عصبی شدم. نه خیلی خیلی عصبی شدم.قاطی کردم، با عصبانیت هلش دادم سریع از تو کیفم پنجه بکسم رو در آوردم.

یه دونه کوبیدم اینور صورتش. نه نه، اونور نه؛ اینورو میگم بابا. سمت چپش.

یارو صورتش غرق خون شد. تازه فهمیدم وقتی میگن از سیبیل یارو خون می چکه یعنی چی! دیدم داره گیج میزنه. به راننده گفتم آقا نگه دار اینو پیاده کنیم ولی راننده اصلا نمی شنید و جوری گاز میداد که انگار یه آجر گذاشته رو پدال گاز! دیدم باید خودم دست به کار شم. در عقب رو باز کردم و یارو رو از ماشین پرت کردم بیرون. . وای نمیدونید چه لحظه ی دیدنی ای بود. ماشینا همینجور از مسیرشون منحرف میشدن. بندگان خدا میخواستن اینو مقوا نکنن، عوضش باماشین از رو ماشین همدیگه میپریدن. اصلا بعضی از ماشینا از بس هیجان زده شده بودن همینجور ملق میزدن. خر تو خری شده بودا. دقیقا عین صحنه های جذاب کبری 11 شده بود. ما همینجور از صحنه دور می شدیم و اونا هی به تلفاتشون افزوده می شد.:دی

راننده همچنان به راه خود ادامه میداد !!!!!

حالا که از شر این خلاص شدم و خیالم راحت شد سعی داشتم بخوابم که راننده نگه داشت تا یه نفرو سوار کنه. چی داشتم می دیدم؟ همون یارو که دو دیقه پیش از ماشین پرتش کرده بودم کف خیابون ، صحیح و سالم داشت دوباره سوار ماشین می شد. یارو سوار شد هنوز نیومده منو گرفت بغلش! گفتم آقا ولم کن و شروع کردم به جیغ زدن ولی انگار اصلا نمی شنید. پنجه بکس رو هنوز ار دستم در نیاورده بودم و اومدم باز بزنمش که دید و دیتمو گرفت و فشار داد و پنجه بکس رو از دستم در آورد و از پنجره پرت کرد بیرون. ولی کور خونده بود من تو کیفم اسپری فلفل داشتم! سریع درش آوردم و زدم چشم و چال یارو رو سرویس کردم. شروع کرد به داد زدن و دست منو ول کرد. یکم عین اینا که تازه دست بند از دستشون باز شده دستمو مالیدم و دوباره در ماشینو باز کردم و با کف پام از ماشین پرتش کردم بیرون. باز هم صحنه های کبری 11 تکرار شد!

راننده هنوز داشت با سرعت ادامه میداد!!!

این دفعه دیگه خیلی خسته شدم و خوابیدم. دوباره از شدت فشار از خواب پریدم و دیدم من افتادم وسط و دو تا مرد سوار شدن و دارن منو فشار میدن! نکته جالب اینه جفتشون یکی بودن! همون یارو که از ماشین دو بار پرتش کرده بودم بیرون رفته بود خودشو تکثیر کرده بود و اومده بود سراغ من! این دفعه دوتایی چنان فشار میدادن که دنده هام داشت میشکست! نمی تونستم حتی دستمو بکنم تو کیفم. از قدرت های طبیعی بدنم استفاده کردم و دست اون یکی که بالاتر بود رو چنان گاز گرفتم که استخون دستشو زیر دندونم حس کردم. داشت داد و بیداد میکرد که یهو از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم مردم تا کمر از پنجره ماشین اومدن بیرون و دارن از ما فیلم می گیرین! یه لبخند به دوربین زدم و دست اون یکی رو هم گاز گرفتم و در ماشین رو از هر دو طرف باز کردم و اینا رو از ماشین پرت کردم بیرون. باز هم کبری 11 تکرار شد!

راننده برای اولین بار یه حرکتی از خودش نشون داد! برگشت با یه لهجه عجیب غریبی که من تا حالا نشنید بودم (فک کنم زبون سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا) به من گفت: کرایه اینایی که انداختی بیرون رو خودت حساب میکنی! من به زبون خودش گفتم: برو عمو!

یهو برگشت گفت: پس خودتم بپر پایین! دیدم داره خیلی جدی میگه. منم که امروز ترتیب 4 نفرو داده بودم این که برام چیزی نبود! کفشمو که از این پاشنه 12 سانتیا بود در آورم و با پاشنه ش کوبیدم وسط کله راننده! بعد دیدم کفشم گیر کرده تو سرش و خونه که داره از تو مغزش فواره میزه بیرون! لامصب هنوز پاش رو گاز بود و داشت می رفت! بیرونو نگاه کردم دیدم اینجا که هستیم اصلا آشنا نیست. منو کجا آورده بودن؟ از دیوار های شهر جسد آویزون بود. ترسیده بودم. یهو صدای بوق شدید و ممتد اومد. دیدم راننده مرده و سرش افتاده رو فرمون و همینطوری داره بوق میزنه. سعی کرده سرشو بلند کنم که انقد صدا در نیاره یهو دیدم خورد به فرمون و تکون خورد. به طور ناگهانی پیچیدیم به سمت راست و مستقیم رفتیم تو دیوار. ماشین تا صندلی جلو جمع شد و بعدش هم آتیش گرفت. بعدش هیچی یادم نمیاد تا توی بیمارستان که داشتن با سرعت منو می بردن اتاق عمل. 5 تا پرستار داشتن تخت رو هل میدادن. وقتی نگاهشون کردم دیدم هر 5 تاشون همون یارو ان که از ماشین پرت کردم بیرون! انقد حالم بد بود که هیچ کاری نمیتونستم بکنم. دکتر هم همون شکلی بود. واقعا گیج شد بودم. بیهوشم کردن و وقتی بهوش اومدم دیدم 13 ساعت گذشته. یه هفته بعد همون آدما مرخصم کردن و تا از در بیمارستان اومدم دیدم سر کوچه خودمونم! رفتم خونه و چشمتون روز بد نبینه! هرکی تو خونه مون بود همون شکلی بود! حتی فامیلامونم اون شکلی بودن! بچه داداشم که دختره و 2 سالشه هم همون شکلی بود! تا یه مدت همه اینا برام عجیب بود ولی خوب خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. فقط وقتی مشکل دارم که دارم تلویزیون می بینم و همه آدما همون شکلین! حالا هم که در خدمت شما هستم و دارم تو وبلاگ کافه جوان کار میکنم ولی نمیدونم چرا عکس همه مون یه شکله؟ نمیشه عوضش کنیم؟ من از دیدن قیافه اون یارو خسته شدم.....




برچسب ها : این داستان کاملا واقعیه , داستان , داستان خفن , سرگذشت های واقعی , داستان زندگی بهاره , آیا بهاره یک انسان معمولیست؟ , بهاره کیست؟ , باشگاه بهاره , تاکسی , راننده تاکسی , ماتریکس , کبری 11 , هشدار برای بهاره 11 , پنجه بکس , اسپری فلفل , گاز , مردم , تصادف , بهاره تصادف کرد , بیمارستان , اتاق عمل , اخلاقتو خوب کن , سرخ پوست های قبل از استقلال آمریکا , کافه جوان , بهاره , cafejavan , cafe javan , BAHAREH ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه طنز ,

سلام دوستای گلم. جاتون خالی، با مامان جونم مجردی رفته بودیم مشهد، زیارت .

داستانی داشتیم ما تو این سفرمون.

از صبح زود رفته بودیم خرید و تا یه سر رفتیم حرم و برگشتیم دیگه ساعت طرفای 10 شب بود.

 ما هم خسته. یه سواری سوار شدیم تا سر کوچه ی هتل مارو رسوند. حالا ما اومدیم از ماشین پیاده شدیم، تا در ماشین و بستم

یه هو مامانم با یه هیجانی صدام کرد؛ بهاره بهاره

میگم بله مامان چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ ترو خدا بگو من طاقتشو دارم.

برگشته با ذوق و شوق بهم میگه بیا بریم فالوده بخوریم. هوس کردم.

آخه مادرِ مَن الان این وقت شب. خسته،کوفته . چی شد هوس فالوده کردی؟

مامان : نمیدونم . این مغازه ی بستی فروشی رو دیدم هوس کردم .

 . هرچی شما بگی !Okمن :    

حالا هلک و هلک اومدیم بریم تو مغازه ی به اصطلاح بستنی فروشی .نگا میکنم میبینم رو در مغازه عکس ساندویج زده

نه جون من، یکی نیست به ما بگه آخه نونت نبود آبت نبود فالوده خوردنت چی بود؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا این هیچی.چند روز پیش و بگو...

طبق معمول لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. هنوز چشامو وا نکردم .مامانم اومده بالا سرم میگه : به نظرت ناهار چی درست کنم؟؟

من : نمیدونم والا. هرچی دوست داری درست کن.کوکو هم بد نیستا !!

برگشته خیلی خونسرد بهم میگه : خیلی خوب پس بلند شو سریع صبحانتو بخور که بری درست کنی!!

من : باشه. حالا سبزی داریم یا نه؟ اگه نداریم ، بگیر تا درست کنم.

حالا این وسط زن داداشم از راه رسید.مامانه منم زرنگ. از فرصت استفاده کرد. زن داداشمو فرستاد سبزی بخره.

حالا گلاب به روتون دستشویی بودم. یه هو مامانم باز با استرسه همراه با دلهره اومده پشت در دستشویی صدام میکنه: بهاره بهاره.

آقا منو میگی دلم ریخت .

من : اهن. بله ؟

مامان :میگم که، نون نداریم.

من : آخه مادر من، من الان چیکار میتونم بکنم؟ دیگه این انقد سخته که تو دسشویی دنبال من کردی؟؟؟؟ خوب بگو زن داداش توراهش اینم بگیره دیگه.

یعنی تو دستشویی کم مونده بود بترکم از خنده. ولی حسابی جلوی خودمو گرفته بودم.

 

بعد میگن چرا میگی؟

خوب حق دارم بگم دیگه.

آخه اینم فک و فامیل ماداریم؟؟؟

 

تو پرانتز اینم بگم که ( من خیلی مادرمو دوست دارم و بهش احترام میذارم و اینم که گفتم جهت مزاح بود، و خدایی نکرده حمل بر بی ادبی نشه . همه ی مادرا تاج سرمونن)

 




برچسب ها : مشهد , فالوده , ساندویجی , ناهار , کوکو , نون , دیگه این انقد سخته که .. , بعد میگن چرا میگی؟ , خوب حق دارم بگم دیگه , تو پرانتز اینم بگم که , من مامانمو خیلی دوست دارم , همه ی مامانا تاج سرن ,
دسته بندی : کافه طنز ,

سلام

من بهاره نویسنده ی جدید کافه هستم و از اینکه به جمع شما دسته گلا پیوستم خیلی خیلی خوشحالم و امید وارم که بتونم پستای خوبی براتون بذارم.

خوب قبل از هرچیزی لازم میدونم تا کمی از خودم براتون بگم تا بیشتر با من آشنا بشین.

21 سالمه

سبزه رو

قد: 162

وزن: حدودا 50

سایز کمر: 36

دور مچ دست:15

دور مچ پا: 20

بازم بگم یا همینا کافیه؟؟؟؟




برچسب ها : سلام , بهاره , کافه جوان , معرفی , نویسنده جدید ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت