تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

ایــــــــــــــش!!!...خسته شدم از بس اول پستام سلام کردم!! از دفعه ی دیگه سلام نمیکنم منتظر نمونید!!!... میگید نه برگردید پستای قبلی... نه جون من!!... این تن کفن شه برگردید پستای قبلی یه نیگاه کنید همش سلام کردم!!! بگذریم... من این بار تصمیم گرفتم یه کار مفید انجام بدم و زندگینامه ی دو تن از عزیزان کشورمون رو نوشتم.

افتخاری بود که نصیب من شد! هروقت به این دو بزرگوار فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه! من این دو بزرگوار رو سرلوحه ی زندگیم قرار دادم... و به همه هم میهنانم پیشنهاد میکنم که راه این سرمایه های ارزشمند ملی رو در پیش بگیرن.

بخشی از زندگینامه ی یکی از این عزیزان عالی قدر رو با هم میخونیم:

 

وی پس از 7 ماه مهمانی در شکم مادر در سال 1310 در تهران چشم به جهان گشود. به دلیل ریزه میزه بودن او را تا 2 ماه درون شیشه نوشابه خانواده اشی مشی حبس کردند. پس از 2 ماه دوباره از شیشه نوشابه به جهان چشم گشود. به دلیل کوچکی اندام مادرش نام او را منصور صغیر گذاشت. وی دوران جنینی خود را به کش رفتن خون مادر و دوران نوزادی خود را به خوردن انگشت شست سپری کرد. در یک سالگی هنر خود را به نمایش گذاشت... او با دستان خویش پای چپ خود را می گرفت و انگشت بزرگ پایش را در سوراخ سمت راست دماغش می کرد!!

منصور علاقه ی خاصی به پوشک داشت و بدین جهت تا 8 سالگی پوشک را از خود جدا نکرد و به دلیل تیتیش بودن، از پوشک مارک دار مولفیکس استفاده می کرد. در 8 سالگی به دلیل شباهت زیادش با کفتار، دوستانش او را به چاه فاضلاب انداختند. او 2 روز از زندگی گهربارش را در فاضلاب سپری کرد و پس از 2 روز رفتگر محل او را پیدا کرد و به خانواده اش سپرد. 4 ماه بعد، به دلیل بزرگ بودن شکم  و یکسان بودن پهنای دماغ با صورتش، مادرش نام او را به منصور کبیر تغییر داد. وی پس از 8 سال تلاش و کوشش و بیداری شبانه در 11 سالگی موفق شد که شعر " حسنی نگو بلا بگو " را حفظ کند. منصور در 12 سالگی به سان کنه به مادرش چسبید که برایش تولدی برگزارکند. سرانجام نیز والدینش تسلیم خواسته ی او شدند و به عنوان هدیه خری با گوش های دراز خالخالی به او دادند.

او تا 15 سالگی در کلاس پنجم دبستان به سر برد و سرانجام در 15 شهریور توانست مدرک سیکل خود را دریافت نماید.

در 25 سالگی از 279 دختر خواستگاری کرد، اما موفق به دریافت جواب مثبت نشد. در 30 سالگی به دلیل تبعیت از تام و جری انگشت خود را در پریز برق کرد و یکباره همان 4نخ مویی که بر روی سرش سبز شده بود هم ریخته شد!

10سال بعد به دلیل افسردگی شدید از کچلی اش شروع به نوشتن کتاب کرد. از اثار او می توان به جدایی مو از منصور، در آغوش کچلی و موزارسیف را نام برد. مهم ترین اتفاق دوران حیات وی، درگیری اش با کوروش کبیر بود!آن ها به دلیل یکسان بودن لقبشان که همان کبیر بود با هم جنگیدند. منصور برای اطمینان، از ایزی لایف استفاده کرد اما در همان ابتدای جنگ .... از ایزی لایف به شلوارش سرایت نمود و خود را خیس کرد. به همین دلیل کجبور به عقب نشینی شد.

تا 70 سالگی لقبش "صغیر" بود تا اینکه بعد از مرگ کوروش، وی دوباره به "کبیر" تخلص یافت. او هم اکنون نیز 81 ساله است و از بیماری "بچه های مردم" رنج می برد. به قول منصور کبیر که می فرماید:

روزی بود که روزگاری نداشت/جنگلی بود که درختی نداشت

شکارچی بود که تفنگی نداشت/ روزی این شکارچی با تفنگی که فشنگی نداشت

آهویی شکار کرد که سر نداشت/ انداختش تو کیسه ای که ته نداشت

این شعر منصوری است که مو نداشت/اگرچه این شعر سر وته نداشت

ولی ارزش سرکار گذاشتن تو یکی را داشت....

ازخداوند باری تعالی سلامتیشان را خواستاریم.

 

خب همتون دیدید که ایشون چه شخصیت بزرگی بودن!! ما واقعا باید به خاطر داشتن همچون شخصیت های بزرگی به خود ببالیم...

وعده ی پست بعدی من : زندگینامه سندمن!!!!!

خوش باشیـــــــــــــــــــــــــــــد... بدروووووووووووووود




برچسب ها : زندگینامه , زندگینامه منصورکبیر , منصورکبیر , تمپتر , نوشته های تمپتر , کشور , اشی مشی , نوشابه خانواده , منصور صغیر , کوچکی اندام , پوشک , مولفیکس , پوشک مولفیکس , فاضلاب , رفتگر , دماغ , شکم , سوراخ دماغ , پا , جنین , دوران جنینی , خون مادر , انگشت شست , شعر , حسنی نگو بلا بگو , شعر حسنی نگوبلا بگو , کنه , تولد , خر , گوش دراز , خالخالی , خواستگاری , دختر , ایزی لایف , کوروش کبیر , جنگ کوروش کبیر , کچلی , تام و جری , پریز برق زندگینامه سندمن , شکارچی , کافه طنز , کافه جالب انگیز , سایت کافه جوان , جدیدترین مطالب طنز , به روزترین مطالب طنز , طنز , طنزجدید , تفنگ , آهو , کیسه , جنگل , شلوار , the tempter , tempter , cafejavan.ir ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
   

این عشق مثل باد صبا منتشر شده‌ست

           
       
این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

              مثل كبوتران حرم، سایه‌ی شما

                     در بیت، بیت دفتر ما منتشر شده‌ست






با سلام خدمت دوستان عزیز کافه ایمون!
خوبید؟! خوشید؟! همه چی آرومه؟!
همونطور که از تصاویر و شواهد پیداس من دارم میرم مشهد!!! میروم مشهــــــــــــد!(نقی مشهد نروفتوم!) میرم پیش امام رضا جون
بالاخره طلبید خیلی منتظر شدم....آخرش بعد 3 سال طلبید
یادتون باشه تابستون بابام بعد اون حرکت انتحاریش که وسط امتحانای ترم تابستونیم، با کل فامیل جمع شدن، یه سفر شمال مشهد رفتن و منو تا جایی که تونستن سوزوندن.
یعنی امام رضا نطلبیدا....هر چند بهش حق میدم،انموقع اونقد آدم نبودم که منو به حرمش دعوت کنه(هر چند الانم اونقد نیستم،ولی بهترم!).
ولی سه هفته پیش بنده پیشنهاد یک مسافرت مجردی به دوستان کافه ای مون دادم و قرار بر این شد تو یه حرکت کاملا محیرالعقول،دسته جمعی  با قطار،بزنیم تو گوش خانواده!

هیچی دیگه....امشب مسافریم....من و سندی و احمد و حسین...شما فکرشو بکن ما 4نفر چکارا که قرار نیست تو مشهد بکنیم!(هیچ کاری قرار نیست بکنیم!!)
دوستان برای ثبت درخواست سوغاتی کمی دیره....چون وقتی شما دارید درخواست میدید ما تو مشهدیم!
ولی واسه همتون دعا میکنم...ایشالله که امام رضا صدامو میشنوه و دعای همه محتاجارو جواب بده.
خوب دیگه...طبق روال همیشه مسافرو حلال و آب و آش پشت پا  و این داستانا،خوبی بد چیزی از ما دیدید حلالمون کنید!

شب همگیتون...   .(جای خالیو خودتون پر کنید)









برچسب ها : من که توی سیاهیا , از همه رو سیاه ترم... , این عشق مثل باد صبا منتشر شده‌ست , شعری درباره امام رضا , منصور کبیر , سفر مشهد , عکس از حرم اما رضا , منصور کبیر در مشهد , سوغات مشهد , آهنگ امام رضا از محسن چاوشی , سفر مشهد بروبچ کافه جوان , کافه جوان , سایت کافه جوان , cafejavan , همشهری جوان , کافه جوان همشهری جوان , MAnsour kabir ,
دسته بندی : کافه طنز ,

بووووووووژژژژژژووووووخخخخ....من اومدما!!! تمپتر امد...تمپتر با موتور امد... تمپتر با فرغون امد...تمپتر با ماشین امد....!!!بالاخره امتحانام تموم شد!! در پوست خود نمیگنجم!اون قدر خوشحالم که اگه همین الان یه اهنگ هیپ هاپ بذارن واستون کردی می رقصم!!!... موقع امتحان برنامه ها داشتیم!!

 

*یه روز قبل امتحان زبان فارسی هی داشتم فک میکردم که اگه تو امتحان سوال داد که جمع ازدها را بنویسید من چی بنویسم!!...اژدهاها؟!...اژدهاجات؟!...اژدهایون؟!... اژدهایان؟!...خیلی اژدها؟!...وایــــــــــــــــی چقد اژدها!!!

 

*داشتم فیزیک میخوندم به یه مسئله رسیدم که هر کاری میکردم حل نمیشد! همون موقع اگه کسی چشم بصیرت داشت دودایی رو که از سرم بلند میشد میتونست ببینه... ناگهان جرقه ای در ذهن اینجانب زده شد!! یهو به خودم گفتم عاششششقتم!الهی قربونت برم....!!... یه چند ثانیه به دیوار نگاه کردم یهو گفتم خدا نکنه عزیزمـــــــــــــــــــــــــ !!!

 

*امتحان زبان داشتیم یه سوال تستی بود نوشته بود: this star film…  ! همون موقع شوصمدتا فحش به کسی که تایپ کرده بود دادم!! گفتم اخه مردیکه بووووووق بی سواد چشای کورتو وا کن یکم! املاشون غلط مینویسی که دانش اموز گیج بشه؟! ... خودم با کمال اطمینان خودکارو ورداشتم star  رو کردم stor  !! گفتم حالا شد "داستان فیلم"!!!... از سر جلسه که اومدم بیرون رو نیمکت نشستم تا وسایلامو جمع و جور کنم. یهو گفتم خــــــــــــــــــــــــــــــر!!!! خب story  رو اینجوری مینویسن!!...اون "ستاره ی فیلم" بوده!!!!!!!!!

 

*بعد امتحان ریاضی، اومدیم تو حیاط،همه با هم جمع شدیم داریم راجع به سوالات بحث میکنیم. بعدشم همگی باهم یورش بردیم به طرف معلم گفتیم اخه این چه سوالایی بود؟!!اینجوری که ما میفتیم...!!! معلم نیشش تا بناگوش بازه میگه خب چه اشکالی داره؟! بالاخره ما میخواییم چند نفرو از این مدرسه بیرون کنیم! قسمت شما شده دیگه...!!حیف که درسا منو گرفته بود وگرنه بهش میپریدم موهاشو میکندم، دماغشو با صورتش صاف میکردم، یه مشت میزدم گونه هاشم میفرستادم تو تا مجبور شه بره عمل زیبایی کنه، اون وقت بهش بگیم معلم پلاستیکی جیگرم حال بیاد!! ( واااااااای مو به تنم سیخ شد!!)

 

*امتحان ادبیاتو زود دادم،داشتم تو حیاط واسه خودم ول میگشتم... یهو دیدم معلم زمین که معلم امادگی دفاعی هم هست داره اون طرف میچره!! رفتم پیشش گفتم ببخشید یه سوال داشتم. گفت بپرس. گفتم اینکه اسرائیل گفته میخواد به ایران حمله کنه راسته؟!...وایساد با اون چشای بابا قوریش زل زد بهم گفت غلط کرده!!! گفتم خیلی ممنون از توضیحاتتون... این بنده ی حقیر از اطلاعات شما منور گشتم... اصلا بمباران علمی شدم!!... رامو کشیدم رفتم...!!!ایـــــــــــــــش!!

 

*تا دیقه ی آخر سرجلسه امتحان زیست نشسته بودیم... تو یه سوال 75 صدمی گیر کرده بودیم! معلم هم گرخیده بود! سوال هم این بود که در صورت آسیب رسیدن به کبد در جذب کدام ویتامین ها اختلال ایجاد میشود؟...به مراقبای جلسه میگفتیم اخه این تو کتاب نبوده!چطوری جواب بدیم؟!...یهو معلم زبان انگلیسی با اعتماد به نفس مطلق اومد گفت من رشته م تجربی بوده...تو کدوم سوال مشکل دارین؟!... کنار همه بچه ها رفت بعدشم اومد بالا سرمن...گفت کجا مشکل داری تمی؟ گفتم همین سوال کبده!.. گفت عزیزمن این که خیلی آسونه! دیگه سوال واضح تر از این؟! به من توجه کن...کدوم ویتامین هست که اگه توی کبد اختلال ایجاد شه جذب نمیشه؟!!!! بعدشم با یه لبخند رفت! گفتم خسته نباشی! من الان کاملا ملتفت شدم!!.. عجب راهنمایی کردی!.. دمت گرم...تو اصلا باید معلم زیست میشدی... و تا اخر جلسه در بهت و شگفتی ذهن بیدار و پر از اطلاعات اوشون بودم!!

بعد امتحاناهم به مدت سه روز به خواب زمستانی مطلق رفتم جاتون خالی!!!

و در اخر شاعر خطاب به جی افش می فرماید:

پریا! به جهنم که مرا دوست نداری

از بهر تو هرگز نکنم گریه و زاری

اگر روزی به جز من یار گیری

الهی تب کنی فرداش بمیری

الهی سرخک و عریون بگیری

تب مالت و فشار خون بگیری

اگر بردی از این ها جون سالم

الهی درد بی درمون بگیری!!!

شب عالی مستحکم....




برچسب ها : still alive , tempter , the tempter , cafejavan.ir , امتحان , هیپ هاپ , کردی , آهنگ هیپ هاپ , آهنگ کردی , برنامه , زبان فارسی , اژدها , فیزیک , مسئله , مسئله فیزیک , جرقه , زبان , زبان انگلیسی , فحش , املا , star , stor , داستان فیلم , ستاره فیلم , نیمکت , خر , ریاضی , معلم , مدرسه , دماغ , عمل زیبایی , ادبیات , حیاط , زمین , امادگی دفاعی , اسرائیل , ایران , اطلاعات , زیست , کبد , کتاب , ویتامین , شاعر , جی اف , دوست دختر , پریا , تب مالت , فشار خون , سرخک , عریون , طنز مدرسه , طنز امتحانات , به روز ترین , به روزترین مطالب طنز , کافه طنز , طنز کافه , کافه جوان , سایت کافه جوان , نوشته های تمپتر , طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
دانشجوی تهران شمال :
نکته : وقتی می خونید این قسمتو سعی کنید لباتون تا حد امکان غنچه باشه:
بی ادب , تو واقعا عقلتو از دست دادی . منو ترسوندی بی …تلفظ : بی ششووور ( امیدوارم ولنتاین کچل شی . بد بد بد)

دانشجوی دانشگاه تهران :
وطن فروش مزدور , لیبرال خود فروخته , مخل نظام , تو حق شرکت در انتخابات بعدی رو نداری با اون کاندید از خودت نفهم تر , فاشیست تند رو
(توجه داشته باشید کهموضوع دعوا سیاسی بوده)

دانشجوی پزشکی :
در دیکشنری این بروبچ کلمه ی فحش تعریف نشدست

دانشجوی هنر :
من شعر دوازدهم از هشت کتاب استاد سهراب رو به تو بی ادب بی فرهنگ تقدیم می کنم امیدوارت گیتارت بشکنه و تا اخر عمر یکه و تنها و بی عشق و ژولیت بمونی .
وفتی هم کار بالا می گیره کاریکاتورهمدیگه رو می کشن .

دانشجوی الهیات :
یا ایهو الذی فحشو فحشً فاحشتن ای هستیت به عدم مبدل , ای دچار دور تسلسل شده , ای علتت به ممکن الوجود گرویده , فلسفه ی تو دچار تضاد شده و من به خود اجازه ی بحث نمی دم …. *
*: این آخری که گفت از اون ناجوراش بود که فلش بک زد به دوران دبیرستان و رشته ی علوم انسانی که می خوند و واسه خودش یلی بود

دانشجوی تربیت بدنی:
به من گفتی … , … خودتی و جد و آبادت

به همین کوتاهی البته بعدش یه ۲ ساعتی بزن بزن می شه

دانشجوی زبان خارجی :
هنوز دعوا نشده , شروع می کنن خارجکی بلغور کردن البته به نظر من اگه ترجمه ی حرفاشونو می دونستند خودشون رو زبونشون فلفل می ریختن و ۲ روز تو اتاق خودشونو حبس می کردن

دانشجوی حقوق :
تو با این کارت به حقوق شهروندی من تجاوز کردی و من طبق اصل ۱۵۳ قانون اساسی حق دارم ازت شکایت کنم و مادرتو به عزات بشونم شما می تونید هیچی نگید اما هر چی بگید بر علیه شما تو دادگاه استفاده می شه .

راستی اگه وکیل تسخیری خواستی به خودم بگو



برچسب ها : فحش های دانشجویی (طنز) , مطالب خنده دار , کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , بهترین مطالب طنز و سرگرمی , سایت کافه جوان , همشهری جوان , کافه جوان همشهری ,
دسته بندی : کافه طنز ,
شكسپیر : اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده.

دانشجوی زیست شناسی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... او تكامل خواهد یافت.


دانشجوی آمار : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یك رابطه مجدد غیر ممكن است.

دانشجوی فیزیك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطكاك بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است.

دانشجوی حسابداری : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر كن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهكار بفرست.


دانشجوی ریاضی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن.


دانشجوی كامپیوتر : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپی - پیست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه دیلیت اش كنی.

دانشجوی خوشبین : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن... نگران نباش بر می گردد.


دانشجوی عجول : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش كن.


دانشجوی شكاك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟


دانشجوی صبور : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد.


دانشجوی شوخ طبع : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش كن ، این كار را مرتب تكرار كن.


برچسب ها : مطالب طنز و سرگرمی , اگر كسی را دوست داری(از نگاه دانشجویان) , مطالب خنده دار , طنز و سرگرمی , کافه طنز , سایت طنز و سرگرمی , همشهری جوان , طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز ,
اینم حکمت دیه زنان:

زنی رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟

خداوند مهربانانه فرمود: بنده ی من!
اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند،
به او۴۵ میلیون می رسد،
ولی اگر او را بکشند تو صاحب ۹۰ میلیون می شوی
زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر!



برچسب ها : حکمت نصف بودن دیه زنان , کافه جوان , مطالب طنز و خنده دار , بهترین سایت طنز و سرگرمی , همشهری جوان , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز ,
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:
سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:
حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید:
خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛
اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:
من میتونم بیام طرفای تو؟
آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:
نه، الآن یه کم سرم شلوغه!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!



برچسب ها : دستشویی پارک!! , صحبت کردن در دستشویی , مطالب فوق خنده , بهترین مطالب طنز , داستان های اونجوری , کارای بد در دستشویی , مطالب باحال در نت ,
دسته بندی : کافه طنز ,

با سلام

با شروع شدن فرجه ها و تعطیلی موقت دانشگاه،دوباره این بیماری دو شخصیتی من شروع شد!

یه چند وقتیه حس میکنم اسمم زهره اس!! چون همیشه مامانم وقتی میخواد بیدارم کنه....میگه:پاشو ظهره!

بعضی وقتا هم که یادم میره اسمم زهره اس....حس میکنم یه دختره نامحرم اومده خونمون....منم حسااااس!

فقط این نیست که....ماه رمضونا هم سحر زنگ میزنه خونمون!

بعد کرمم داره ها! همیشه یه نیم ساعت مونده به اذان صبح زنگ میزنه!

بابامم خیلی روشنقکرانه میاد بالا سرم و با صدای خیلی مهربونش داد میزنه منصور پاشو سحره...! منم وقتی بیدار میشم تازه میفهمم که همش دسیسه بوده و طبق معمول فریب خورده،رها میشم!

اوخ اوخ تابستونا رو نگوو! مامانم اصن به فکرم نیست...همش ازم انتظار داره ساعت 6 صبح پسرشو با نون داغ ببینه!بعضی وقتا حس میکنم در کنار اینکه اسمم زهره اس،کارمم نونواوییه!!

اصن یه وضی!

به نظرتون بهتر نیست کوله بارمو ببندمو خود را رها سازم آیا؟!

راستی یه سوال فنی دارم؟!

این بچه های مردم که میگن دقیقا کیه؟!

نه میخوام بشناسمش؟!.... بچه های مردم،هرکی که هستی،خودتو لطفا معرفی کن! آخه کی هستی که ننه بابام تورو میشناسن و من نمیشناسمت! چرا باید همش سنگ تورو به سینه های من بمالن؟!

آقا یا خانوم بچه های مردم؟! ناموسا دارم میپرسم...نه الله وکیلی!! شما ساعت 6 صبح پا میشی و میری ورزش میکنی و بعد واسه صبحونه نون داغ میگیری؟! این تن بره زیر رادیکال میپرسم؟!

جدی جوراباتو خودت میشوری؟!هر روزو هر شب ظرفای خونرو میشوری؟!

واقعا بچه های مردم عزیز،شما روزی 12 ساعت درس میخونی؟! شما اصن نت نمیای؟!

اگه واقعا هستی و با خونواده ما ارتباط داری...لطفا دست از سر ما بردار تا بیشتر ازین دهن ما با سرکوفتای ننه بابامون صاف نشده!بابا این دهنی که نیت کردی آسفالت کنی،خیلی وقته 6 بانده شده!!

چی میشد ما هم میتونستیم بگیم باباهای مردم اونجورین...مامانای مردم اینجورین...!

اگه میشد چی میشد!

ماه امتحانات هم شروع شده و همه گرم درسن! ما هم گرمیم!! ولی گرم یه چیز دیگه! درس کجا بود؟! خدا بخیر بگذرونه این ترمو!

شرمنده اگه یکم دیر به دیر آپ میکنیم.....شما به کوچیکی خودتون بزرگوارش کنید!

شب همگی به شادی و خنده

 

 




برچسب ها : برای مخاطب خاص: بچه های مردم!! , بچه های مردم کیست؟! , طنز خانوادگی , مطالب خنده دار , منصور کبیر , کافه جوان , بهترین مطالب طنز و خنده دار , سایت طنز و سرگرمی , سایت کافه جوان , مطالب جالب و خنده دار , MANSOUR KABIR , دست نوشته های منصور کبیر , طنز کافه ای , شوخی با بچه های مردم , سرکوفت های مامان باباها! ,
دسته بندی : کافه طنز ,
ترم اول (ترم جو گیریدگی):


الو سلام مامانی. منم هوشنگ.


وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.


وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن -


و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...


راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.


دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!


لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!


پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!




ترم دوم (ترم عاشق شدگی):




آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.


می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.


می خواهمت با تمام وجود عزیزم.


همه پول و سرمایه من متعلق به توست.


بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...


امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...




ترم سوم (ترم افسردگی):




الو مامان سلام.


مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!


مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه.


ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.


مامان من این زندگی رو نمی خوام.....



ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):




الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟


منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟


دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم...


مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بت زنگ میزنم.......


الو به به سلام چطوری ندا جون؟


آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم...


پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟


به خدا منم دلم یه ذره شده واست.


باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....




ترم پنجم (ترم مشروطه گی):




الو سلام استاد!


قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بم بده.


به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.


مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.


منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....


قول میدم جبران کنم....




ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :




الو مامان من خونه می خوام!


راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.


دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!






ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):




خودتون دیگه میفهمین




ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):




الو سلام خانم.


واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.


فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا...



برچسب ها : اندر احوالات دانشگاه رفتن پسران , ترم اول (ترم جو گیریدگی) , کافه جوان , سایت کافه جوان , طنز و سرگمی , مطالب طنز , بهترین مطالب خنده دار , طنز و سرگرمی , همشهری جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
خداوندا… اگر یک نگاهی به من بیاندازی، می‌بینی که دست‌هایم را تا جایی که کت و کول و استخوان‌های کتفم اجازه داده به سمت درگاهت دراز کرده‌ام و دارم دعا می‌کنم… برای خودم که نه… برای پسرم… آخر می‌دانی چیست؟ اوضاع دنیا خیلی خراب شده… آن‌روزی که تصمیم گرفتیم بچه‌دار بشویم، هنوز چمن‌زار دنیا، لجن‌زار نشده بود… گفتیم بچه می‌آید، دور هم هستیم… تخمه می‌شکانیم، پوشک عوض می‌کنیم، چایی می‌خوریم، پوشک عوض می‌کنیم، تام و جری می‌بینیم، باز پوشک عوض می‌کنیم… و الخ… آن روز هنوز اقتصاد دنیا..



کلا “خرهای” دنیا اینقدر خر نبودند… حالا که دنیا را داری مثل شربت خاکشیر با قاشق به هم میزنی، به فکر پسرک ما هم باش…

خداوندا… اول از همه لطفا سلامتی را ازو دریغ نکن… این دیگر کم خرج ترین درخواست ممکن است… نه لازم است بابت اجابت آن سر ِ آدم دیگری را زیر آب کنی و نه لازم است یک کیسه پول از آن بالا پرت کنی پائین (حالا اگر انداختی هم که دست مریزاد)…
آمین…

خدایا… دوران بچگی‌اش را کشدار بفرما… من اصلا نمی‌فهمم چرا این دوره را اینقدر کوتاه پروگرام کرده‌ای و در عوض دوران سنگلاخ زندگی، اینقدر دراز خلق شده است؟ وقت تجدید نظر نرسیده؟ آدم‌ها هر خرابکاری که می کنند، بعد از دوران بلوغ فکری و جسمی‌شان است… پس قربان دستت یا این باگ را مرتفع کن یا تعریف “بلوغ” را دگرگون بفرما…
آمین…

بارالها… یک شغل شرافتمندانه (بجز مهندسی البته) برایش دست و پا بفرما… جوری باشد که با آن زندگی کند… نباشد که هر روز صبح ساعت شش که از خواب بیدار می‌شود تا سرکار برود، اول سه چهار تا فحش به من حواله بدهد که چرا و به چه اجازه‌ای خلقش کرده‌ام… از شغل قضاوت هم دورش کن حتی اگر ماهی نه میلیون تومان هم درآمد داشته باشد (اگر واقعا نه میلیون است، خیلی دورش نکن)… از سیاست دورترش کن حتی اگر ماهی ۱۸میلیون کاسب شد… خودت بهتر می‌دانی که هیچ پالیتیشنی با عزت نمرده است… پس دورش بفرما حتی اگر شده با پس‌گردنی…
آمین…

خداوندا… فرصت تجربه کردن عاشقی را به او بده… نشود مثل همه آن آدمها که الاغ به دنیا آمدند و بی‌لذت عشق، الاغ تر از دنیا رفتند… که اصلا نفهمیدند فلسفه دنیا سر چه چیزی بوده و هست… می‌دانی که چه می‌گویم بارالها؟… فرصت بده امتحانش کند، شکست بخورد، دوباره امتحان کند تا آخر سر به خوردش برود و هیچ وقت حسرتش را نخورد…
آمین…

خدایا… می‌دانم که دنیا دار مکافات است… اما گفتم شاید بشود یک عجز و لابه‌ای اینجا بکنم و من را از قصاص دور کنی… نشود که همان کاری که من با پدرم کردم و از او دور شدم و خودم را از او محروم کردم، پسرک هم با من بکند… این را خیلی جدی می‌گویم… حتی اگر خواستی آن دعای قضاوت و سیاست را پس بگیرم و این را اجابت کن…ها؟ چطور است؟…
آمین به هر حال…

بارالها… به مثابه یک لنز “سوپر واید”، دیده و فکرش را وسیع کن و از تنگ نظری (به مثابه یک لنز زوم) دورش کن… به او حالی کن که life is too shortو سخت گرفتن‌اش، سخت‌ترش می‌کند… در ضمن کاری کن که فکرش مرز نداشته باشد و هیچ عرفی جلودار آن نشود…
آمین…

خداوندا… هنوز خیلی درخواست و orderدارم اما خودت بهتر می‌دانی که مردم پست‌های خیلی طولانی را نمی‌خوانند و بیشتر با مینیمال کیف می‌کنند.. پس خلاصه میکنم: خدایا شرافت و صداقت و مهر و محبت و فداکاری را تا حدی که مردم پررو نشوند، به او عطا کن و از آن به بعد هم به او جسارت و شجاعت و یک رگه پدرسوختگی‌ جهت نشاندن همان مردم بر سر جایشان عطا بفرما…
آمین یا رب العالمین

(خدایا واقعا یک شغلی هست که ماهی نه میلیون درآمد داشته باشه؟ می‌خواهی به خودم عطا بفرما… پسرک را ول کنیم…آمین)



برچسب ها : راز و نیاز با خدا!! , راز و نیاز با خدا به صورت طنز , مطالب خنده دار و خنده , مطالب جالب و فوق خنده , طنز عالی , بهترین مطالبن طنز و خنده دار , کافه جوان , همشهری جوان , سایت کافه جوان , بچه های کافه جوان , نویسندگان کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
روزی از میلتون ؛ شاعر معروف انگلیسی پرسیدند :چرا ولیعهد انگلستان می تواند در چهارده سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند ؛ اما تا هیجده سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند ؟؟

گفت : بخاطر اینکه اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن بمراتب آسان تر است !!!

بهاء الواعظین می نویسد : در ابتدای مشروطه ؛ بخانه ای رفتم ؛پیر زن و دختر جوانی آنجا بودند .
پیر زن پرسید : منظور از مشروطه چیست ؟؟
گفتم : قوانین جدید .
گفت : مثلا چه ؟
به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان!

دخترش گفت : این چه فایده دارد ؟؟
پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد میگیری ؟؟!!


برای ازدواج کردن لحظه‌ای درنگ نکنید
اگر زن خوبی نصیبتان شود، خوشبخت می‌گردید

و اگر زن بدی گیرتان آمد مثل من فیلسوف می شوید
(سقراط)


یه ضرب المثل چینی هست که میگه:
اگه از دوران مجردیت لذت نمیبری ازدواج کن

اونوقت حتما از دوران مجردیت لذت می بری


برچسب ها : ازدواج...! , کافه جوان , سایت کافه جوان , بهترین سایت طنز و سرگرمی , مطالب خنده دار , ضرب المثل های خنده دار , ضرب المثل هایی درباره ازدواج , همشهری جوان ,
دسته بندی : کافه طنز ,
خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور
احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم
من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر
خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد… هر دوی ما را
زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما
حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره
داخل کیفش و از اون یه عکس می‏آره بیرون… عکسی که در اون شوهرش و زن
داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه
نگاه می کنه و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه
می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید



برچسب ها : نسخه داروخانه ای!! , خیانت , داستان های خیانت , داستان های اونجوری , ذاستان های باورنکرنی , داستان های خفن , بهترین داستان های باحال , کافه جوان , همشهری جوان , بهترین مطالب طنز , مطالب خنده دار ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:24)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت