تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

گاهی یک نوشته و متن آنقدر زیبا نوشته می شود که تاثیر آن تا سال ها از ذهن آدم بیرون نمی رود. وقتی نشسته ای پشت صندلی و قلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته، میبینی که شدی شبیه یکی از شخصیت داستان هایی که تازه خواندی. تو کوری و چایی می نوشی. تو کوری و تلاش می کنی آخرین نامه دوست ناشناست را بخوانی. دوستی که تو تا آخر عمرت هم اورا نخواهی دید. توافقات بین دوستان نامه ای از بین نمی روند. این عهدی بود که هر دو باهم به آن رسیده بودید برای اینکه تا آخر عمر راحت با هم دردل کنید بدون اینکه ترسی از این داشته باشید که روزی، یکدیگر را قضاوت کنید. چه حوصله ای دارد دوستت که می نشیند یک بار سوزن زده های تورا می خواند و یک بار هم نوشته های خودش را سوزن سوزن می کند. راستی دوستت هم کور است. فقط این را به تو نمی گوید. این را از خون نوک انگشت سبابه اش که روی کاغذ خشک شده فهمیدی. هرچند خون را ندیدی. بوی خون را شنیدی.
فکر می کنی تو هم روزی خودت را جای شخصیت داستان من قرار بدهی؟ هرچقدر هم نوشته و متن من آنقدر زیبا نوشته نشده که تاثیر آن تا سال ها از ذهنت بیرون نرود؟ وقتی نشسته ای پشت صندلی وقلپ قلپ چایی می نوشی و با چشمان بسته دست می کشی روی برگه سفید سوزن زده ای تا شاید بتوانی حس کنی چه نوشته؟
می بینی شدی شبیه یکی از شخصیت های داستان من!


دوشنبه 3 دی 95
1:38 بامداد

پی نوشت: متن انگلیسی عنوان:: whos care? just write then shut the fuck up



برچسب ها : داستان نویسی , داستان پست مدرن ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
این موقعیت های نفرت انگیز من کِی قرار است تمام شوند؟ تصمیم های زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر. دوراهی هایی که انتهای هرکدام شان یک شهر سوخته است. راه محکوم به شکست باید تنها راه باشد تا زجرش فقط زجر شکست باشد. همیشه باید تنها یک راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی و در آن از شکنجه ی وسوسه ی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزان تر از قدم بعدی نباشد. باید همیشه تنها یک راه باشد. تنها یک راه. کار باید یا خوب باشد یا بد، که بفهمم باید قبولش کنم یا نه.
 ***
 از متن کتاب "پاییز فصل آخر سال است"
  نوشته نسیم مرعشی
 نشر چشمه
 کتاب خوبی بود و به دوستان توصیه می کنم بخونیدش و اگر دختر هستید این توصیه من را بیشتر گوش کنید. چون واقعا حال و هوای دخترونه را زیبا توصیف کرده. 
و اگر پسر هستید باز هم توصیه میشه بخونید، به درد آینده اتون می خوره. شاید ذره ای بشه به دنیای عجیب دخترها پی برد. :) 
پی نوشت: معرفی کتاب..................کتاب بخوانیم




برچسب ها : پاییز فصل آخر سال است , نسیم مرعشی , نوشته نسیم مرعشی , نشر چشمه , انتخاب بین بد و بدتر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه کتاب ,
ساعت 16:53 است و من زیر لحاف دراز کشیده ام. وقتی "لیلا"ی کتاب «پاییز فصل آخر سال است» از وبلاگش حرف می زند یاد کافه خودم می افتم و زود می آیم تا نقشی بکشم.
 رضا یزدانی در گوشم می خواند و  به یک فنجان داغ راضی است. پلی لیستم 2788 آهنگ به مدت 201 ساعت هست. 201 ساعت، چند روز می شود؟ یعنی هرچی آهنگ تا الان در مدیا پلیرم پخش شده، اینجا هست.  گزینه رندوم را انتخاب کرده ام. هر دفعه یک خواننده می خواند. با این کار خواستم به خواننده ها نشان بدهم که تبعیض قائل نمی شوم و به هرکسی نوبت می رسد تا خودی نشان بدهد. مگر اینکه حال آهنگ با حالم سینک نباشد. اونوقت نوبت به آهنگ بعدی می رسد.
زیادی نقش زدم. کم مانده از حال و هوای کتاب دور بشوم. بروم.
پی نوشت: آهنگ های ترکیه ای عجیب حالمان را خوب می کند.



برچسب ها : پاییز فصل آخر سال است , نسیم مرعشی , وبلاگ نویسی ,
دسته بندی : کافه داستان , کافه تنهایی , کافه کتاب ,
همه اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانهٔ دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شلهٔ سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسهٔ آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهو چی و گفت:
"به به بچه، یه یه چای بیار بینیم."
داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرد. از مالش حوله دور شیشهٔ استکان صدای غژ غژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: "مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!"
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از ما بین دندانهایش گفت:
"ار - وای شک کمشان، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میک کنند!"
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندهٔ گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستهٔ او برق زد و گفت:
"بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست."
همه زدند خنده، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می‌گیرد، ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیکه توی خانهٔ ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلهٔ سر دزک میایستاد، کاکا رستم که سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت. 
خود کاکا هم میدانست که مرد میدان و حریف دانش آکل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد. داش آکل مثل اجا معلق سر رسید و یکمشت مثل بارش کرده، باو گفته بود:
"کاکا، مردت خانه نیست. معلوم میشه که یک بست وافور بیشتر کشیدی، خوب شنگلت کرده. میدانی چییه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را کنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمیکشی؟ اینهم یکجور گدائی است که پیشهٔ خودت کرده ای، هر شبهٔ خدا جلو را مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم، با برکهٔ همین قمه دو نیمت می کنم."
آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینهٔ داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
از طرف دیگر داش آکل را همهٔ اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محلهٔ سردزک را قرق میکرد، کاری به کار زنها و بچه ها نداشت، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید.
ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.
کاکا رستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندهٔ او میخندیدند. کاکا رستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد. ولی قندان به سمار خورد و سماور از بالای سکو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکا رستم بلند شد با چهرهٔ برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سمار را وارسی کرد گفت:
"رستم بود و یکدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لکنته."
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله کرد، ولی داش آکل با لبخند دست کرد، یک کیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت، وزن کرد و لبخند زد.
درین بین مردی با پستک مخمل، شلوار گشاد، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت:
"حاجی صمد مرحوم شد."
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
"خدا بیامرزدش!"
"مگر شما نمیدانید وصیت کرده."
"منکه مرده خور نیست. برو مرده خورها را خبر کن."
"آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده..."
مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد. آتش زد و گفت: 
"خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم."
کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آکل سه گره‌اش را در هم کشید، با تفنن بچپقش یک میزد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد، بلند شد قفس کرک را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.
هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه کش سرپول کشمکش داشتند. بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
"خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد."
خانم با صدای گرفته گفت:
"همان شبی که حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همهٔ آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لابد شماحاجی را از پیش میشناختید؟" 
"ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم."
"حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است."
"خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام، بهمین تیغهٔ آفتاب قسم اگر نمردم بهمهٔ این کلم بسرها نشان میدهم."
بعد همینطور که سرش را بر گردانید، از لای پردهٔ دیگر دختری را با چهرهٔ برافروخته و چشم های گیرندهٔ سیاه دید. یکدقیقه نکشیدکه در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟
شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرندهٔ او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد، با یکنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یکنفر منشی همهٔ چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله های املاک را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول کرد و بدهکاریهایش را پرداخت. همهٔ اینکارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت:
"تا حالا دو شب است که کاکا رستم براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!"
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت:
"بی خیالش باش!"
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانهٔ دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همهٔ هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد.
داش آکل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر کس دفعهٔ اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورهٔ زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتهٔ او میکرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه های فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه.
ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پائین کشیده بود.
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همهٔ دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همهٔ دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا در مجالس بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.
همهٔ معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود، چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلی رخ داد، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباختهٔ مرجان شده بود.
ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود - کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند. زن و بچه های او را در خانهٔ کوچکتر برد، خانه شخصی آنها را کرایه داد، برای بچه هایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود.
ازین به بعد داش آکل شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همهٔ داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد:
"داش آکل را میگوئی؟ دهنش میچاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس میکند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محلهٔ سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود:
کاکا رستم به عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت:
"سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلا کرد! خاک تو چشم مردم پاشید. کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همهٔ املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد."
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند. هر جا که وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختند. داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت.
شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میکرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوریکه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمک بحرامی خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد، جای جوش خوردهٔ زخمهای قمه، گوشهٔ چشم پائین کشیده خودشرا برانداز میکرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت:
"شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ این عشق مرا میکشد... مرجان.... تو مرا کشتی.... به که بگویم؟ مرجان.... عشق تو مرا کشت...!
اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود خوابش میبرد.
ولی نصب شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شراب های ارغوانیش بخواب میرفت، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک میزدند. آن وقتیکه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونه هایش بوسه میزد.ولی هنگامیکه از خواب می پرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکاراهی حاجی میگذرانید.
هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارهٔ زن و بچهٔ حاجی ذره ای فرو گذار نکرد. اگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود، ولی علاقهٔ او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود. درین مدت همهٔ بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند.
ولی، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد:برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیهٔ جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچهٔ حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین کرد، همهٔ کله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولهٔ نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:
"آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!"
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینکه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت.
در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور که میگذشت خانهٔ ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدهٔ آجری آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرهٔ های سوراخ سوراخ مثل لانهٔ زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خندهٔ ساختگی کرد.
داش آکل بحالت پکر گفت:
"جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم."
ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد. داش آکل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر کشید، اشک در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچهٔ زردنبوی کثیفی بود، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود، بداش آکل نگاه می کرد، داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچهٔ حیاط بود و در دهنش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت:
"مزهٔ لوطی خاک است!"
بعد دست کرد زیر پارچهٔ لباس او و گفت:
"این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم."
داش آکل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد. کوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناک و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه های سرخ، چشم های سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشتهٔ خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند.
گردشهائی که با دوستانش سر قبر سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میکرد، ولی چیزیکه برایش مسلم بود اینکه از خانهٔ خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند! سر تا سر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد:
"به شب نشینی زندانیان برم حسرت،
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است"
آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند:
"دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری،
که نبود چارهٔ دیوانه جز زنجیر تدبیری!"
این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید. اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق کرد، آهسته میکشید، بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میکرد، ناگهان سایهٔ تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت:
"لو لو لوطی را شه شب تار میشناسه."
داش آکل کاکا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به کمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت:
"اروای بابای بیغیرتت، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!"
کاکا رستم خندهٔ تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت:
"خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست!... اام شب خاخاخانهٔ حاجی عع عقد کنان است، مک تو تو را راه نه نه..."
داش آکل حرفش را برید:
"خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم."
دست برد قمهٔ خود را بیرون کشید. کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آکل سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت: 
"حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!"
کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد، ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
"برو، برو بردار، اما بشرط اینکه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک بکنم!"
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد. در میان کشمکش سرداش آکل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوفت چشمش به قمهٔ داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود، با همهٔ زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو که دستهای هر دوشان از کار افتاد.
تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمین بلند کردند، چکه های خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانهٔ حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می کشید. داش آکل مثل اینکه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
"در دنیا... همین طوطی.... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید... به..."
دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشک چشمش را پاک کرد. داش آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد.
همهٔ اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی - با لحن خراشیده ای گفت:
"مرجان... مرجان... تو مرا کشتی.... به که بگویم... مرجان.... عشق تو... مرا کشت."
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.



برچسب ها : داستان داش آکل- نوشته صادق هدایت , داش آکل , داش آکل صادق هدایت , صادق هدایت , داستان های صادق هدایت , فیلم داش آکل , بهروز وثوقی ,
دسته بندی : کافه داستان ,

ذلیخا گفت: « این اوست» و با اشاره‏اش ندیمه ‏ها پرده از برابر یوسف كنار كشیدند. وضوح خورشید را از ‏چشم‏های یوسف می‏شد دید. گونه ‏های گل بهی رنگش انگار گلی تازه روییده بودند كه نمی باران خورده‏اند و ‏حالا در درخشش آفتاب برق می‏زنند. سَروی در قامتش بود و موهایش مجنون‏تر از بید آویخته بود. از كیفیت ‏ورود من به ذلیخا با نفرت روی گرداند. ذلیخا گرم بود. گفتم: «فراموشت نشود، ذلیخا. لوند باش!»‏
ذلیخا به حیرت زنان پوزخندی زد و چون دستشان را خونی دید، بلند خندید. تن را در چرخشی به دور یوسف ‏تاب داد. گفت: «مقدمت گرامی باد، یوسف. ای رعناتر به خود. ای زیباتر به خود. ببین كه از شوق دیدارت میوه ‏سالم می‏ماند، دست می‏بُرند!» و در دایرة زنان تكیه داده به مخده چرخ زد و دستش را برابر چشم مبهوتشان ‏رقصاند. گفت: «هی... هی... حواستان كجاست؟» و ناگاه شعله‏ای شد در برابر یوسف كه تا شانة او زبانه ‏می‏كشید.‏
بلند گفتم كه همه بشنوند: «آخر چرا نباید پروانه‏ای عمرش را صرف شهد چشمان تو كند، ذلیخا؟» و یوسف ‏را زیر نظر گرفتم. سرش پایین بود. ذلیخا لبخند زد، سر خم كرد تا چشم در چشم یوسف بدوزد. گفت: «نگاهت ‏را از ما دریغ نكن یوسف.» و رو به زنان گفت: «سرسخت است.» و دست برد تا بازوی یوسف را بگیرد. یوسف ‏عقب رفت.‏
گفتم: «كدامشان را می‏پسندی؟ خوب نگاه كن. زشت نداریم. چهل حوری و همه آماده.» و سر در گوشش ‏فروبردم و آهسته گفتم: «هرچند تو به ذلیخا مایلی. از نگاهت پیداست. آفتی است، نه؟»‏
گفت: «خدایا، مرا از شر این ملعون محفوظ بدار.»‏
گفتم: «ای نادان!»‏
ذلیخا گفت: «اقرار كنید، از او زیباتر دیده‏اید؟»‏
زنان گفتند: «حاشا» و خون رنج یوسف را مكیدند.‏
گفتم: «به آقا حوری عرضه می‏كنم، لعن می‏شنوم. چرا؟ چون با یك غمزه آه از هر مرد برمی‏آورند؟ این دیگر ‏غرور نیست كه به خرج میدهی یوسف، لجبازی است.»‏
گفت: «دلیل حرص تو را بر وسوسة خود می‏دانم.»‏
گفتم: «بحث‏های جدی باشند برای بعد.»‏
گفت: «خدایا، هیچ كس را چون ابلیس از لطف خود ناامید نكن.» و چون دید از رو نمی‏روم، گفت: «چه ‏رنجی می‏كشی بدبخت!»‏
پوزخند زدم.‏
گفت: «می‏دانم كه برآنی تا با اغوای آدم تسكینی بر رنج بی‏پایان لعنت خداوند بیابی.»‏
گفتم: «برو ببینم، بابا.» و بر زنان وزیدم. طوفانی، و یوسف را مركز دایرة چشمانشان كردم. پلك نمی‏زدند.‏
ذلیخا گفت: «دریغ از یك نگاه. باور كنید ناز او بر ما از ناز ما بر شوهرانمان بیشتر است.»‏
زنان را مستانه خنداندم. از بیست لب بوسه به سوی یوسف شدم و از هفده چشم چشمك به او زدم.‏
ذلیخا گفت: «یا شاید چون خود اینقدر زیباست، دیگر هیچ زیبا رویی به چشمش نمی‏آید. این طور است، ‏یوسف؟»‏
گفتم: «بدبختانه، باید بپذیریم كه یوسف اُمُل است.»‏
ذلیخا گفت: «اما خودمانیم، صد ماه هم كه در آسمان باشند، با حضور خورشید محو می‏شوند.»‏
زن ساقی ملك گفت: «بگو هزار ماه!»‏
ذلیخا صورتش را نزدیك صورت یوسف برد. گفت: «می‏بینی؟ آتش اینان از من تیزتر است.» و خندید. گفت: ‏‏«اگر من به تنت پیرهن دریدم، اینان پوست می‏درند.»‏
میان زنان چو انداختم: «یوسف فرشته است.»‏
همهمه شد. زن ساقی ملك به تظاهر برخاست. گفت: «آخر آدمی كجا اینچنین است كه اوست؟» زن حاجب ‏ملك همچنان كه برمی‏خاست، گفت: «آری، او فرشته است.»‏
ذلیخا گفت: «احساساتی نشوید، خواهرها. بنشینید. خواهش می‏كنم. من به شما اطمینان می‏دهم كه یوسف ‏فرشته نیست. او مرد من است.» و با مهر به یوسف نگاه كرد. سرش را با غرور بالا گرفت. لبخند زد. گفت: «مرد ‏من...» و دست نیازش را سوی یوسف دراز كرد.‏
زن وزیر گفت: «پس او فرشته‏ای است در هیأت مردی.»‏
ذلیخا خندید. گفت: «دست بردارید.»‏
زن طباخ ملك بغض كرده بود. گفت: «الهی درد نگیری.»‏
گفتم: «اشكت را توی مشكت نگه‏دار، خواهش می‏كنم.»‏
زن كاتب ملك گفت: «اگر او فرشته نیست، پس چرا مرا یاد خوبی انداخته؟»‏
زن وزیر گفت: «و مرا یاد مهربانی؟»‏
زن وزیر (ظاهراً اشتباه است، در اصل كتاب هم همین بود) گفت: «دلم می‏خواهد كودكی را شیر بدهم.»‏
زن حاجب گفت: «و من فقیری را طعام .»‏
زن ساقی گفت: «من دیگر از این پس با زیردستانم نرم رفتار می‏كنم.»‏
زن طباخ گفت: «چكار دارم بدگویی مادر شوهرم را بكنم؟»‏
نزدیك بود از چهل چشم فروبچكم. فریاد زدم: «بس كنید، من اینجا جان نمی‏كنم كه شما با فرشته‏ها ‏همكاری كنید.» و شعر در شاعره شدم. برخاست. گفت: «چشم‏های یوسف آسمان است در پرستاره‏ترین شب، و ‏حتماً از سنگینی آن همه ستاره اینچنین به زیر افتاده است.»‏
رقص در زن ساقی شدم. آمد میان. شروع كرد. زنان را به دست زدن دعوت كرد. خواند: «ماشاء الله، ماشاء ‏الله.»‏
آواز زنان شدم: «ماشا، الله.»‏
ماشاء الله به یوسف.‏
ماشاء الله.‏
دست شاعره را بالا آوردم. مگر می‏شود این بازوها به چشم یوسف نیایند؟
خواند: «هدیة جمالِ او آینه.»‏
رقص در زن ساقی ملك شدم. خواند: «ماشاء الله به قدش.»‏
ماشاء الله.‏
ماشاء الله به چشمش.‏
ماشاء الله.‏
گفتم: «خوب است، همین طور ادامه بدهید.» و در دلشان چنبره زدم. ‏
ذلیخا حبه‏ای انگور پرت كرد سوی زن ساقی تا از برابر یوسف دورش كند. خندیدند. گفتم: «ذلیخا، عزیزم، ‏دوست دارم در این یك مورد با هم همكاری صمیمانه داشته باشید.»‏
زن ساقی نشست. با تكان جا به جای پیرهن تنش را خنك می‏كرد. دانه‏های عرق بر پشت لبانش شدم. ‏كاش یوسف نگاه كند.‏
زن وزیر گفت: «اصلاً چرا از خودش نمی‏پریسد؟ به او نمی‏آید دروغ بگوید. هان، یوسف؟ تو فرشته‏ای یا ‏آدمی؟ پری نباشی؟»‏
گفتم: «چرا از شدت شوق در آغوش نمی‏فشریدش، نمی‏چلانیدش؟»‏
یوسف گفت: « منم بندة خاص خدا...»‏
ذلیخا گفت: « نه نه نه نه، تویی بندة خاص من. این فراموشت نشود.» و رو به زنان تأكید كرد: «بندة خاص ‏من است.»‏
زن طباخ به گونه‏های زن ساقی فوت كرد. به یوسف گفت: «سرپا خسته می‏شوی، عزیزم. بنشین.»‏
گفتم: «هیچ به لطف آغوش او فكر می‏كنید؟»‏
آه كشیدند.‏
ذلیخا گفت: «یوسف آموخته برابر بانوی خود بایستد.»‏
زنان گفتند: « اوه، ذلیخا... سنگدل نباش.»‏
به ذلیخا گفتم: «برای اینكه بنشیند شرط تعیین كن. می‏فهمی كه؟»‏
ذلیخا گفت: «پس باید كنار من بنشیند.»‏
زن ساقی گفت: «قرعه بكشیم.» و خندید. به زن طباخ گفت: «این جا را هم فوت كن.»‏
یوسف گفت: «ایستاده راحت‏ترم.»‏
ذلیخا گفت: «حالا كه او حاضر نیست كنار من بنشیند، من كنارش می‏ایستم.» و خود را بر زمین خزاند و بر ‏پای یوسف چون نهالی رویید. عطر تنش را سوی یوسف بردم. نفس كه نمی‏تواند نكشد!‏
زن ساقی گفت: «تو خوب فوت نمی‏كنی.» و رو به زنان گفت: «جای آن كه مرا فوت كند، برای یوسف آه ‏می‏كشد.» ‏
خندیدند.‏
زن ساقی لب‏هایش را غنچه كرد. گفت: «من فوت یوسف را می‏خواهم.»‏
ریسه رفتند.‏
ذلیخا گفت: «آهای... دیگر نشنوم.»‏
زن وزیر گفت: «زبانت را قورت داده‏ای، یوسف جان؟» و ریسه رفت.‏
زن طباخ گفت: «اگر می‏دانستم با خودم تخم كبوتر می‏آوردم.»‏
ذلیخا گفت: «اذیتش نكنید.»‏
زن كاتب گفت: «خجالتی است.»‏
زن ساقی گفت: «بمیرم.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «خجالت نكش، عزیز جان، غریبه كه نیستیم.»‏
زن حاجب گفت: «آره، محرمیم.»‏
ذلیخا گفت: «برایشان تعریف كن چه خوابی دیده‏ای، مامان جان.»‏
ریسه رفتند.‏
گفتم: «خوب است. دارم امیدوار می‏شوم.»‏
زن وزیر گفت: «حتماً خواب تو را دیده كه اصرار به گفتنش داری، هان؟»‏
ذلیخا انگشت اشاره را تكان داد. گفت: «من در خوابهاش هم هستم.»‏
زن ساقی گفت: «پس تو خوشبخت‏ترین زن زمینی.»‏
ذلیخا گفت: «و تو هم لوده‏ترینی.»‏
زن ساقی گفت: «من فقط به یوسف رشك می‏برم.»‏
ذلیخا گفت: «پس تا زنده‏ای، بسوز.»‏
زن ساقی گفت: «در آتش عشق او؟»‏
زن وزیر گفت: «دست بردارید، شما هم. وقت گیر آوردید؟ بگذارید خوابش را تعریف كند.»‏
ذلیخا گفت: «خدمتش می‏رسم، به وقتش.» و فریاد زد: «شراب.» و رو به یوسف گفت: «می‏گویی یا ‏بگویم؟»‏
یوسف گفت: «مرا در رؤیا خورشید و ماه و یازده ستاره سجده كردند.»‏
پوزخند زدم. گفتم: «ما این حرف‏ها را كهنه كرده‏ایم، بابا. سجده، سجده!»‏
یوسف گفت: «پدر گفت خدا تو را بر می‏گزیند.»‏
ذلیخا گفت: «و دیدی كه بر گزیدم.»‏
یوسف گفت: «و علم تأویل خواب به تو می‏آموزد.»‏
ذلیخا گفت: «منظورش این بود كه رموز عشق را به تو می‏آموزم.»‏
یوسف گفت: «و نعمت را بر تو تمام می‏كند.»‏
ذلیخا گفت: «چه خواسته‏ای كه در اختیارت نگذاشته‏ام؟»‏
پوزخند زدم. گفتم: «گویا یك قبلة دیگر برای فرشته‏های سربه‏راه عَلَم شده.»‏
یوسف گفت: «برادرانم مرا در چاه انداختند.»‏
گفتند: «برادرانت! چرا؟»‏
ذلیخا شانه بالا انداخت. جام شرابش لب‏پر زد. گفت: «حسادت، جوونی!»‏
زن كاتب گفت: «چه سنگدل!»‏
زن طباخ گفت: «چه طور دلشان آمد؟»‏
یوسف گفت: «به اغوای شیطان.»‏
گفتم: «پای ما را هم كشیدی وسط؟»‏
گفتند: «لعنت برتو.»‏
گفتم: «لعنت بر خودتان. بر جد و آبادتان.»‏
زن كاتب گفت: «كدام بدی است كه از او برنخیزد؟»‏
گفتم: «مزخرف نگو، زن. جای آنكه از من بنالی از شر نفس لئیم خودت بنال.» و به سویشان هجوم بردم. ‏فریاد زدم: «چرا تلبیس خود را گردن من می‏گذارید؟ درست است كه من اغوا می‏كنم، اما شما چرا اغوا می‏شوید؟ ‏و بد نیست بدانید با كسی طرفید كه جنسش از آتش است، و آتش برتر از گل است. این فراموشتان نشود.»‏
یوسف گفت: «خاك آتش را خاموش می‏كند.»‏
پریدم میان مجلس، نعره زدم: «خاموش كن، ببینم.»‏
زن وزیر گفت: «اگر گذاشت حواسمان جمع باشد.»‏
گفتم: «لیاقتتان در حد شنیدن همین داستان‏های سوزناك است. زنید، دیگر.»‏
زن طباخ گفت: «ولش كنید. بگو یوسف جان، در چاه چه كردی؟»‏
یوسف گفت: «صبر بر مشیت خدا كردم.»‏
گفتم: « مگر كار دیگری هم از دستت برمی‏آمد، كلك؟»‏
زن وزیر گفت: «شانس آورده ماری، عقربی نیشش نزده.»‏
زن طباخ گفت: «تاریك بود؟»‏
ذلیخا گفت: «فكر نكنم مار و عقرب چراغ روشن كنند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً خیلی هم ترسیده بودی، نه؟»‏
یوسف گفت: «دلم از حضور خدا آرام بود.»‏
گفتم: «فكرش را بكنید: یك بچة هفت هشت ساله، تنها در چاهی عمیق و تاریك چه طور می‏تواند آرام ‏باشد؟ از آن دروغگوهاست!»‏
گفتند: «وای، یكی نیست ما را از شر این برهاند؟»‏
گفتم: «كاری نكنید چاك دهنم باز شود، ها.»‏
ذلیخا گفت: «زودتر به آن جا برس كه من هستم.»‏
یوسف گفت: «سقای قافله‏ای مرا جای آب با دلو از چاه بالا كشید.»‏
زن طباخ اشكش را پاك كرد. گفت: «عجیب است.»‏
زن كاتب گفت: «تو را كه دید چه كرد؟»‏
یوسف گفت: «فریاد زد
  به به از این بشارت.»‏
ذلیخا گفت: «شانس آورده جای آب ننوشده‏اندش.»‏
زن كاتب گفت: «بعد چه شد، عزیزم؟»‏
یوسف گفت: «مرا فروختند.»‏
زن كاتب گفت: «حتماً به بهایی آن قدر گران كه كاروانیان به ثروت رسیدند.»‏
یوسف گفت: «برعكس، ارزان فروختند.»‏
گفتم: «بیشتر از آن نمی‏ارزیدی.»‏
زن سردار گفت: «به كی؟»‏
یوسف گفت: «معلوم است.»‏
ذلیخا برخاست. دو پر پیرهنش را گرفت. تعظیم كرد. گفت: «من وارد می‏شوم.» و نشست.‏
زن طباخ گفت: «باقیش را دیگر می‏دانیم.» و اشكش را پاك كرد.‏
ذلیخا گفت: «از گریه‏تان پیداست دیگر مرا پشت سر ملامت نخواهید كرد.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «چطور می‏توانیم وقتی می‏دانیم خود از این پس ملامتی دیگرانیم؟»‏
گفتم: «اعتراف از این صریحتر، یوسف؟ حالا چه می‏گویی؟»‏
یوسف گفت: «از شر تو پناه می‏برم به خدا.»‏
ذلیخا در تالار به راه افتاد. گفت: «آری، شما همه مرا ملامت كرده‏اید كه عاشق غلام خود شده‏ام. این است ‏آن غلام. آیا سزاوار ملامت بوده‏ام؟ اگر بوده‏ام كه وای بر زخم دست‏های شما.»‏
زن خزانه‏دار گفت: «اگر او را زودتر به ما نشان داده بودی، هرگز ملامت نمی‏شنیدی.»‏
ذلیخا گفت: «اگر مرا از خود نمی‏راند، هرگز به شما نشانش نمی‏دادم.»‏
زن كاتب گفت: «از چه می‏ترسیدی؟ از زیبایی ما؟ اگر زیباییت از یوسف بی‏قدر می‏شود، از ماكه رونق ‏می‏گیرد.»‏
ذلیخا گفت: «از زیباییتان نمی‏ترسم، نه، از مكرتان می‏ترسم.»‏
زن ساقی خندید. گفت: «می‏خواهی بگویی خود به اندازة زیباییت مكار نیستی؟»‏
ذلیخا رو به یوسف چرخید. گفت: «در برابر این غلام نه زیبایم نه مكار. در او نه زیباییم اثر كرد نه مكرم. و ‏می‏دانم اگر به پایش هم بیفتم، بی اثر است، نیازم را جواب نمی‏دهد. این غلامك كه كودكیش را پروردم تا از ‏جوانیش بهره برم.» و اشكش را پاك كرد. گفت: «مسخره است، او غلام من است، من اسیر اویم. تصورش را ‏هم نمی‏توانید بكیند. كار بر عكس بود. من از پی او می‏دویدم نه او از پی من. من جامه بر تن او دریدم نه او ‏جامه بر تن من. او خود را از میل من رهانید نه من از میل او خود را. هوم... كدام زن این چنین سرشكسته شده ‏است كه من؟» و به طرف یوسف رفت. گفت: «قسم به زیباییش، اگر به دل من رفتار نكند، جایش در سیاهچال ‏است.»‏
زنان گفتند: «ذلیخا!»‏
گفتم: «شنیدی؟ سیاهچال! باز هم لجبازی كن.»‏
یوسف پوزخند زد. گفت: «انگار سرنوشت من با چاه رقم خورده است.»‏
ذلیخا گفت: «یا من برای او یا هیچ كس. از این مطمئن باشید.»‏
گفتم: «حیف از این همه زیبایی نیست؟»‏
ذلیخا فریاد زد: «گوش كن، یوسف. یا عشق مرا بپذیر و عزیز شو یا ردش كن و خوار شو.»‏
یوسف گفت: «خدایا عزت از تو می‏خواهم.»‏
ذلیخا پنجه‏هایش را مشت كرد و بالا آورد. گفت: « نزدیك است از رنج غرورش پیر شوم.» و در خود فرو ‏رفت. گفت: «از جلو چشمم دور شو كه از تو جز سرشكستگی ندیدم. گم شو.» و گریه كرد.‏
گفتم: «به جوانیت رحم كن، یوسف.»‏
زن وزیر گفت: «ذلیخا، عزیزم، از تو این رفتار بعید است. و دست بر شانة ذلیخا گذاشت.»‏
زن كاتب گفت: «برخشم خودت مسلط شو.»‏
ذلیخا گفت: «كاش می‏فهمیدید چه می‏كشم، كاش می‏فهمیدید.»‏
گفتم: «برای یك مرد چه سعادتی از این بالاتر كه ذلیخایی برای وصلش لابه كند؟»‏
یوسف كفت: «اگر تو از لعن خدا بر خود راضی هستی، من هم خود را به لعنش گرفتار می‏كنم.»‏
خیره نگاهش كردم. در چشم‏هایش معصومیت آدم بود پیش ازخوردن میوة ممنوع، و بر زبانش سرزنش آدم ‏پس از خوردن آن. گفتم: «حرف خدا كه پیش می‏‏آید، من صادق می‏شوم.» و جسمیتم را بر او، زیباترین انسان ‏عرضه كردم تا خود را از چشم او تماشا كرده باشم، تا او آینة من كه آینة باطنم باشد. در شفافیت نگاهش از ‏كبودی رنگ خود منزجر شدم، و آرزو كردم كاش من هم دو چشم داشتم. گفتم: «من از اغوای آدم لذت ‏نمی‏برم، یوسف. و باور كن از اغوای او رنج همیشة حسرتم دو چندان می‏شود. كاش می‏دانستی چقدر از خود ‏بیزارم می‏كنند وقتی قدر شرافتی را كه خدا بر آنان عطا كرد، نمی‏دانند. شرافتی را كه من ابدیتم را در گرویش ‏سوزاندم. آه اگر خدا مرا مخلوق اشرف می‏كرد، لحظه‏ای از ستایشش بازنمی‏ایستادم.»‏
ذلیخا گفت: «خشمم از ناامیدی است. می‏توانید بفهمید؟»‏
گفتم: «اما تو، یوسف، دلم را سخت برای لطف خدا تنگ كرده‏ای. حرفم را باور می‏كنی؟»‏
یوسف گفت: «باور می‏كنم.» و لبخند زد. می‏دانست رام اویم.‏
گفتم: «لذتی را كه از سرافكندگی در برابر تو می‏برم، بیشتر از زجری است كه از سربلندی در برابر اینان ‏می‏برم. باور می‏كنی؟»‏
زن كاتب گفت: «آخر كجای دنیا دلبر سركش را با خشونت رام كرده‏اند؟»‏
ذلیخا فریاد زد: «چرا همه‏تان مرا سرزنش می‏كنید؟ چرا از او نمی‏خواهید دست از غرور و لجبازی بردارد؟»‏
زن ساقی گفت: «صبور باش، ذلیخا. به راه می‏آید.» و به یوسف نزدیك شد. دستش برای نوازش جعد موی ‏بلند یوسف تا نیمه راه پیش رفت. آه كشید. گفت: «راستی، آیا مردی هست كه اسیر زن نباشد؟»‏
گفتم: «یوسف كه اسیر ابلیس هم نیست.»‏
ذلیخا گفت: «برابرت ایستاده، مردی كه اسیر زن نیست.» و میان یوسف و زن ساقی ایستاد. گفت: «یا شاید ‏اسیر من نیست؟»‏
گفتم: «او شرافت خود را ارج می‏گذارد. كاش می‏دانستید.»‏
ذلیخا دستش را برای نوازش پیش برد. دستی از یوسف به او نرسید. ذلیخا گفت: «یوسف!» و پیشتر رفت تا ‏مگر مهر یوسف در بر گیردش. مهر یوسف را در حضور زنان بیشتر می‏خواست. گفت: «عزیزم، خشمم را به دل ‏نگیر. من كجا طاقت آزار تو دارم؟ من كه به امید وصال تو زنده‏ام. من كه رسوایی را با عشق تو به جان ‏می‏خرم.»‏
یوسف چشم‏هایش را بست. گفت: «خدایا، مرا به بند كن اما بندیِ اینان نكن. جهل را بر من راضی نشو. ‏اراده‏ام را راسخ‏تر از وسوسة اینان گردان.» و به سوی در رفت.‏
ذلیخا فریاد كشید: «آن قدر گستاخ شده‏ای كه بی‏اجازة من مجلس را ترك می‏كنی؟» و آستین او را به خشم ‏كشید. گفت: «اگر از محبت من اینچنین گستاخ شده‏ای حتماً از خشمم رام می‏شوی.»‏
به خشم او پوزخند زدم همچنان كه بر مكر خویش.‏
یوسف گفت: «من خود را در آتش عشق تو نمی‏سوزانم، ذلیخا»‏
ذلیخا گفت: «پس برو در تاریكی بپوس.»‏
یوسف گفت: «تا رضای خدا چه باشد.»‏
ذلیخا گفت: «این رضای من است.»‏
یوسف گفت: «پس حتماً رضای پیرزنان در چین و چروك چهره‏شان هم نقش دارد.»‏
ذلیخا گفت: «منظورت از پیرزن منم؟»‏
یوسف گفت: «مطمئنم كسانی كه در خاك خفته‏اند، راضی به ترك دنیا نبوده‏اند.»‏
فریاد كشیدم: «سخت هوای لطف تو را دارم، ای خدا. آیا امیدی هست؟»‏
ذلیخا گفت: «می‏بینید جواب محبت‏هایم را چطور وقیحانه می‏دهد؟ آیا حق دارم به سیاهچال بیندازمش؟»‏
زنان گفتند: «آه، ذلیخا! چطور دلت می‏آید؟»‏
یوسف گفت: «من عشق تو را سیاه‏تر از سیاهچال می‏دانم.»‏
نعره زدم: «ازتان بیزارم، خانم‏ها.»‏
‏1368 ه‍.ش.‏
علی مؤذنی

 

 




برچسب ها : خلق تنگ ابلیس , علی موذنی , خلق تنگ ابلیس - نوشته علی موذنی , داستان خلق تنگ ابلیس ,
دسته بندی : کافه داستان ,
نوشته ارسالی از مهمان کافه:: مادام
**
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خداگفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم:اگر وقت داشته باشید!
خدالبخند زد و گفت:وقت من ابدی است،چه سئوالی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟
گفتم:چه چیزبیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خداپاسخ داد:*اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند؛عجله دارند که زود بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند
*اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند وبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند!
*اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان میشود!آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
*اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دوساکت ماندیم.

بعد پرسیدم ...به عنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درس هایی را از زندگی یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد...
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما میتوان محبوب دیگران شد.
یادبگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد؛بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند 
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان ر ابراز کنند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع یکسان نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یادبگیرند که من اینجا هســــــــــــــــــــــــتم 
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیشه

نوشته ی ریتا استریکلند
***
پ.ن1: با تشکر از مادام بابت متن زیبایی ارسالیشون
پ.ن2: بنده 10 روز رفتم مسافرت
پ.ن3: کافه رو اول به خدا و در آخر به شما میسپارم
پ.ن4: تو این ده روز احتمالا سر بزن و پست بذارم اگه نت گیرم بیاد
پ.ن5: هیچی...فقط خواستم تعداد پ.ن هام زیاد بشه...
پ.ن6: میگن پشت بازو میاره
پ.ن7: 94/5/15



برچسب ها : اینجا هستم همیشه‎ , ریتا استریکلند , خدا با لبخند پاسخ داد , گفتگو با خدا ,
دسته بندی : کافه تنهایی , مهمان کافه , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
همونطور که گفته بودم یک داستان دیگه برای مسابقه میهن بلاگ تنظیم کردم به صرف شرکت در گزینش داوری
امیدوارم خوب باشه و بتونم یه جایزه از تو این نویسندگی در بیارم.
هرچند دوستان هم مثل اینکه فهمیدن باید چیکار کنن و متن های قشنگ بین پست های ارسالی دیده میشه.
توکل بر خدا
اینم لینک داستان
برید بخوانید و اینجا نظر بدهید::



برچسب ها : به امید بهترین تغییرها , داستان های منصور کبیر , نویسندگی , داستان های اونجوری , داستان های بهشت و برزخ , داستان اونجوری , داستان خفن ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام علی آل کافه 
داستان ازین قراره که میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته با مضمون #ماشین زمان--اگر به 10 سال قبل برگردید چکار می کنید؟#
که از داوراش سروش صحت و لیلی رشیدی هستند. جایزه های خوبی هم میده.
بنده هم شرکت کردم
گفتم شما هم شرکت کنید
ضرر نداره
بعدش اینم لینک داستان من::
برید بخونید و اگه خوشتون اومدو دوستم داشتید برام لایک بزنید.
دمتون گرم


البته قبلش اینو بهتون بگم...نوشته های دیگران رو بخونید..بعدش بیاید نظرتونو اینجا در مورد داستانم بگید.
و دیگر اینکه قراره یه داستان به صرف شرکت در  داوری بفرستم.
این داستانم بیشتر جنبه برنده شدن در رای مردمی داره
پس لایک فراموش نشه...دست شما هم درد نکنه




برچسب ها : داستان اونجوری , داستان خفن , داستان باحال , ماشین زمان , طنز در مورد سروش صحت , مسابقه میهن بلاگ , سایت اونجوری ,
دسته بندی : مسابقه های جایزه دار , کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
سلام
داستان نا تموم زیر من نوشتم. به نظرتون میشه داستان رو چیجوری ادامه داد و چه کشمکش هایی میشه ایجاد کرد.
شما میتونید داستان رو از هرجا که دلتون خواست ادامه بدید...حتی از وسطش.
بعد اینکه اگه دستی بر قلم ندارید هم لزومی نداره حتما داستان بنویسید. ایده هاتون هم برای من کافیه
با تشکر::
**

با بستن در خونه، نصف جملات مادرم رو که میگفت « حسام بیا این یه لقمه رو هم بخور» پشت در گذاشتم و با دهنی پر گفتم مرسی، که البته صدای من هم پشت در موند.

کیفمو روی راه پله گذاشتم و با عجله مشغول بستن بندهای کفشم شدم...که بسته نبسته پشیمون شدم و برای جبران زمان از دست رفته ام کیف رو برداشتم و تصمیم گرفتم بند کفش هارو داخل آسانسور ببندم. آسانسور طبق معمول که آخرین و اولین مسافر هر روزش من بودم،طبقه ما ایستاده بود. دکمه طبقه همکف رو زدم و نشستم به بستن بند کفش هام. به محض حرکت آسانسور منتظر آهنگ ملایم همیشگی بودم که با یه آهنگ ریتمیک تند مواجه شدم. باز هم این آقای حسنی؛مدیر ساختمون، یک چیز جدیدی رو برامون ارمغان آورده، که اینبار تغیر آهنگ آسانسور از تازه ترین ابتکاراتش بود.

بی خیال آهنگ شدم و به ادامه بستن بند کفش هام مشغول شدم که شوفر آسانسور گفت «طبقه دهم....خوش آمدید!»

همونطور که کف آسانسور نشسته بودم، با تعجب سرمو بلند کردم که ببینم این مسافر جدید کیه که این وقت صبح میخواد با من همسفر بشه. در آسانسور باز شد و یه دختر 18-19 ساله با چشمای خواب آلود داشت داخل آسانسور میشد و با دیدن من یهو شوکه شد و یه جیغ ریز کشید و گفت: «یا حسین» و کمی عقب کشید.

من که خودم از جیغ دختره، شوکه شده بودم، از جام بلند شدم و گفتم: «خانوم چته؟ مگه جن دیدی؟ ترسیدم»

-شما ترسیدی؟ رو، رو برم به خدا! خوابیدی کف آسانسور ساعت 5 صبحی انتظار داری چی کار کنم؟

-یجور می گید خوابیدی انگار جا انداختم؟ داشتم بند کفش امو می بستم. حالا بیاید تو درو ببندید، داره سوز میاد،تازه گرم شده بودیم......خخخ... .

که با دیدن چشم غره دختره سریع صدامو جدی کردم و گفتم: « خخخ خیلی ببخشید...دیرم شده»

دختره وارد شد و بغل من ایستاد. آسانسور شروع به حرکت کرد.

زیر چشمی از داخل آینه داشتم قیافه اش رو نگاه میکردم، عصبی به نظر می رسید. نیش ام کجکی باز شده بود. ییهو از تو آینه عصبانی نگاهم کردو من سریع نیش امو بستم و با ریتم آهنگ پخش شده گردن امو تکون میدادم.

به محض باز شدن درب آسانسور دختره با عجله خارج شد و به سمت در خروجی حیاط رفت.

من به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم.  چون عجله داشتم دیگه منتظر گرم شدن ماشین و یک دقیقه خلاص کار کردن نموندم. وقتی از سر کوچه وارد خیابون اصلی شدم، دختره رو در حالی که خودشو تو ژاکتش جمع کرده بود و منتظر تاکسی بود رو دیدم. تو اون ساعت و سرما، سگ رو میزدی بیرون نمی اومد؛ البته بلا نسبت من که نزده، بیرون بودم. سرعت ماشین رو کم کردم و آروم نزدیکش شدم. با سرعت 10تا از کنارش رد شدم و از تو شیشه در حالی که نیش ام تا بناگوش باز بود باهاش چشم تو چشم کردم و رد شدم. شاید این تبادل نگاه چند ثانیه طول نکشید ولی به اندازه یک سال دل منو شاد کرد. از تو آینه بغل دیدم که داره بهم نگاه میکنه و زیر لب فحش میده.

***




برچسب ها : داستان ناتمام , داستان نویسی , داستان اونجوری , داستان خفن , داستان های اونجوری و خفن , منصور کبیر , داستان کوتاه ,
دسته بندی : کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

اگه از مشتری های قدیمی و ثابت نوشته های من باشید احتمالا این داستان براتون آشنا باشه.
قبلا این داستان رو منتشر کرده بودم. در اصل این داستان ترکیبی از دو داستان قدیمی من هست  با کمی تغیرات و جمع بندی، که پارسال تکمیلش کردم. گفتم الان منتشرش کنم که شما هم بخونید.
امیدوارم خوشتون بیاد:
***
بسم رب

داستان شیرین ترین تلخی

 

از آموزشگاه بازیگری که بیرون اومدیم،رو به رضا کردم و گفتم: " امروز دیگه میخوام این آرزویی که چند وقته افتاده به جون ام رو عملیش کنم. بسه دیگه بابا، تا کی میخوایم همش بترسیم؟ مرگ یه بار، شیونم یه بار!"

رضا بین خنده های بلندی که میکرد، گفت: "منصــــــــــــــــــــور عمرا بتونی .شرط میبندم وسطش کم میاری!"

اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم: "برو گمشو....وقتی امروز تو مترو کارو تموم کردم،میفهمی"

رضا با خنده گفت: "ببینیمو تعریف کنیم!"

 _نه دیگه! تو نمیتونی ببینی. اگه تو اونجا باشی که نمیتونم کارو درست انجام بدم. میترسم قیافه تورو ببینم و خنده ام بگیره. قول میدم هر اتفاقی افتاد، فردا برات مو به مو تعریف کنم.

_ چه حرفا؟! فکر کردی به این راحتی ها تورو تنها میذارم؟ منم باید بیام. قول میدم چند ردیف اونورتر بشینم و اصلا کاری باهات نداشته باشم. در ضمن اگه من نباشم از کجا معلوم میشه که کارتو خوب انجام دادی؟!

 _نمیدونم که....ای بابا....جهنم، بیا. ولی رضا اگه وسطش ادا در بیاری، من میمونم و تو و یه دسته بیل اعلا!

_خوب حالا! قشقرق نکن اینقدر، بدو بریم سمت مترو تجریش که کلی کار داریم.

ساعت 3، نزدیک ورودی مترو از هم جدا شدیم و با فاصله از هم حرکت میکردیم.

ساعت خلوت مترو بود و افراد زیادی داخل واگن نبودن. روی صندلی کنار یک مرد میانسال که سبیل های پر پشتی داشت، نشستم. یک نقشه 2000 تومانی تهران توی دستش بود و با چشماش دنبال چیزی میگشت. به محض نشستن، ازم پرسید: "ببخشید آقا من میخوام برم خیابون لاله زار، بهم گفتن توپ خونه پیاده بشم، ولی من اصلا توی نقشه اسم ایستگاهشو نمیبینم. چطوریه؟ کجا باید پیاده بشم؟"

من که از بابت خراب شدن برنامه مون میترسیدم، سریع تو پاسخش گفتم: "خواهش میکنم، ایستگاه امام خمینی باید پیاده بشید. توپ خونه اسم قدیمشه."

ازم تشکری کرد و دوباره روی نقشه خم شد.

به سمت رضا که تقریبا یک ردیف سمت چپ و روبروی من نشسته بود، نگاه کردم و متوجه شدم که خودش رو زده به کوچه علی چپ و مثلا متوجه من نیست.

ایستگاه های بعدی کم کم به تعداد مسافران اضافه شد و تقریبا تمام صندلی ها پر شده بود.

وقت زیادی نداشتم،همه چی طبق برنامه ای که داشتم تا یک دقیقه دیگه شروع میشد. گوشیم راس ساعت 3:10 زنگ خورد. سعی کردم گوشیم رو از جیب شلوار جینی که به پا داشتم در بیارم. پس از خوردن چندتا زنگ، گوشی رو جواب دادم: "الو سلام، چطوری نازی؟ خوبی؟"

بعد از کمی مکث، گفتم: "اِ اِ  نازنین چرا گریه میکنی؟! آبجی؟ چی شده؟ یه لحظه آروم باش....من که اینجوری نمیفهمم چی میگی. آبجی جونم آروم باش..."

توجه اطرافیانمو کامل به خودم جلب کرده بودم و حس کنجکاویشون باعث میشد که کاملا به صحبت های من گوش کنند.

کمی بعد با صدای بلند که ترس توش موج میزد، گفتم: "بابا چی؟! بابا چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ گریه نکن ببینم چی شده؟ بابا مرده؟! یعنی چی که بابا مرده؟! درست حرف بزن ببینم چی میگی؟! تصادف چی؟!"

سکوت کردم و سعی کردم اشک تو چشام جمع بشه و بعد با بغضی که تو گلوم بود، بلند داد زدم" :آخه چــــــرا؟"

همه سرها به سمت من برگشت. گوشی رو به آرومی پایین آوردم و سرمو به شیشه پشتم تکیه دادم و سعی کردم که چشمه اشکمو بجوشونم.قطره ای اشک از گوشه چشم ام جاری شد. زل زده بودم به شیشه روبروم و به تصویر منعکس شده از خودم نگاه می کردم.  مرد نقشه بدست، با ترس زد رو شونه ام و گفت" :آقا حالتون خوبه؟"!

هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم. ردیف های بغلی که صدای فریاد ام رو شنیده بودند، بهمون نزدیک تر شدند و هر کسی حرفی میزد:

_ بیچاره باباش مرده...

یه دست فروش که تازه رسیده بود، از بغل دستیش پرسید" :آقا چی شده؟!"

_ میگن پدرشون فوت کرده.

پیرزنی که صندلی روبرو نشسته بود و در حالی که اشک تو چشم هاش جمع شده بود، گفت: "مادر جون مرگ حقه، ایشالله که غم آخرت باشه."

_ ببخشید موضوع چیه؟! چرا جمع شدید دور این جوون؟!

این بار مرد دست فروش جواب داد: "نمیدونم والله! میگن باباش رفته زیر 18 چرخ...درجا مرده! راننده  هم در رفته!"

_انالله و انا الیه راجعون

_ فاتحه مع الصلوات

من در حالی که تا اون لحظه نقش امو خوب بازی کرده بودم ،کم مونده بود با شنیدن اون حرف ها خنده ام بگیره و جونمو به خطر بندازم.

کافی بود که مردم بفهمن، تمام این کارها نمایشی بوده و حقیقت نداشته .اون موقع باید پاسخگوی احساسات جریه دار شده اشون میشدم.

رضا به موقع به داد ام رسید .نزدیک من شد و با لحن خیلی جدی گفت" :آقا چه خبره؟! دورشو خلوت کنید، مگه نمیبینید حالش خوب نیست . باباش فوت کرده ها"

و همون لحظه مترو توقف کرد و رضا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و منو از مترو خارج کرد.

تموم افراد داخل واگن از پشت شیشه چشم به ما دوخته بودن که به سمت خروجی حرکت میکردیم.

وقتی که از دید افراد داخل مترو خارج شدیم،من و رضا چند ثانیه تو چشم های هم خیره شدیم و بعد از ته دل شروع به خندیدن کردیم.

بعد از یک دقیقه که خنده هامون کمتر شد،رضا گفت: "منصور خدا بگم چیکارت کنه پسر؟ عوضی، همچین تو نقشت فرو رفته بودی که یه لحظه فکر کردم،جدی جدی بابات مرده!"

آروم با دست زدم پشت سرش و گفتم: "زبونتو گاز بگیر،بیشعور! ولی رضا یه لحظه خودمم نفهمیدم چی شد، عجیب رفتم تو حس"

رضا که دست منو تو دستش گرفته بود گفت: "ترکوندی پسر، عالی بود، من که پسندیدم."

من که دوباره خنده ام گرفته بود، گفتم: "همچین میگه من پسندیدم یکی ندونه فکر میکنه زنده یاد علی حاتمیه! گمشو بابا.... ." و با خنده وارد خیابون شدیم.

 

صفحه کامپیوتر رو بستم و تو فکر فرو رفتم. این جدیدترین داستان علی بود که برام فرستاده بود.

یک داستان کوتاه که همونطور که خودش تو ایمیل توضیح داده بود، تو اوقات فراغتش نوشته بود و به کتابی که در دست چاپ داشت مربوط نمیشد.

وقتی داستانشو میخوندم، دلم خیلی هواشو کرد. به خاطر همین شال و کلاه کردم که برم خونه اشون و ببینمش. سوییچ ماشینو از روی اوپن برداشتم و تا نزدیک در رفتم ولی پشیمون شدم و سرجاش گذاشتم. توی این ترافیک و دود، یه ماشین کمتر هم بی تاثیر نیست. از در خونه که بیرون اومدم به سمت ایستگاه BRT پارک ملت رفتم و سوار اتوبوس شدم. روی یک صندلی نزدیک در ورودی نشستم.

بغل دستیم گفت: "خدا پدر و مادر این شهرداری رو بیامرزه که این BRT هارو زده. قدیم میخواستم تا خونه پسرم برم یک ساعتی باید تو راه میموندم ولی الان در عرض 30 دقیقه جلوی درشون ام."

من در جوابش لبخندی زدم. بعد از 20 دقیقه به میدان ولیعصر رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت خونه علی راه افتادم. تقریبا از ایستگاه تا خونه اشون 5 دقیقه، پیاده راه بود و توی مسیر یاد صحبت های بغل دستیم افتادم. زنگ واحد 10 رو زدم و در بدون کلامی برام باز شد.

بعد احوالپرسی با مادر علی، به سمت اتاقش رفتم. از بین در نیمه باز اتاق دیدم علی روی تختش دراز کشیده و طبق معمول کلی کاغذ دورش، روی تخت و اطرافش پخش کرده. مثل همیشه، روی آینه روبروی در؛ یک تیکه کاغذ که روش یه جمله یا شعری از خودش بود، چسبونده بود. از اون فاصله قابل خوندن نبود.دوباره توجه ام به علی جمع شد که با قلم و کاغذ روبروش، شدید درگیر بود. توی افکار خودش دست و پا میزد. یک لحظه، فکر شیطانی ای به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم بترسونمش. پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم و درست لحظه ای که میخواستم نقشه امو عملی کنم، صدای مامان لیلا از تو آشپزخونه اومد: " مریم جان چایی میخوری یا شربت؟"

کوفت میخورم! آخه این چه وقت سوال کردن بود؟! با شنیدن صدای مامان لیلا، علی به سرعت برگشت و با تعجب  به من که دست هامو بالا برده بودم و میخواستم بترسونمش، گفت:  "به به مریم خانوم! سلام....کی اومدی؟! چرا همچین میکنی؟! نکنه فیلم کینگ کونگو تازه دیدی، جوگیر شدی؟"

من که از شکست خوردن نقشه ام، خون خونمو میخورد، گفتم: "علیک سلام... 5 دقیقه ای میشه که اومدم. دیدم مشغولی؛ نخواستم حواستو پرت کنم، گفتم یکم ورزش کنم. در ضمن گوریل هم خودتی!"

علی دستم رو گرفت و منو کنار خودش نشوند و گفت: "حواس که هیچی....تو تمام زندگی منو، سمت خودت پرت کردی....اینارو بیخیال.... چه خبر از نامزد خوشگل خودم؟ چه عجب یادی از ما،فقیر فقرا کردی؟"

من که هنوز بابت شکست خوردن عملیاتم یکم ناراحت بودم، شروع کردم با صدایی که دلخوری توش بود گفتم " اول به آدم میگه کینگ کونگ....بعدا میگه نامزد خوشگلم! " 

بعد سرمو به نشونه اینکه مثلا باهاش قهر کردم به سمت مخالفش چرخوندم. چشمم به تیکه کاغذی که روی آینه چسبونده شده بود افتاد:

" میدانستی که سیب اولین میوه ای بود که تو خوردی و من طعم تلخ آن را چشیدم؟     

                                                            و این شیرین ترین تلخی شروع هستی بود"

از توی آینه مامان لیلا رو دیدم. با خنده بهم گفت: " این اتاق نمیدونم چه حکمتی داره که هرکی میره توش دیگه چیزی نمیشنوه. دختر، یه ربعه ازت پرسیدم چای میخوری یا شربت....هنوز که هنوزه ازت جوابی نیومده."

سرمو برگردوندم سمتشو با لبخند گفتم: " شرمنده مامان جون، تقصیر علی بود که حواسم امو پرت کرد. شربت بیاری ممنونت میشم"

مامان لیلا با خنده گفت: "خودم میدونستم زیاد اهل چایی نیستی....برعکس این پسر ما که نافشو به چایی بستن. هی چایی بخوره و هی بنویسه."

علی خندیدو گفت: "خوب! مامان خوشگلم، خودت میدونی که کنار شربت عروس گلت، واسه شاه پسرت چی بیاری؟"

مامان لیلا با خنده به سمت آشپزخونه رفت.

منم زیر لب، جوری که علی بشنوه، گفتم: "شاه پسر....ایــــش...چه خودشم تحویل میگیره"

علی همونطور که دراز کشیده بود دست منو تو دستش گرفت و با لبخند همیشگیش گفت: "پرنسس من، برای چه از بدو ورود اینچنین پریشان احوالی؟"

با این حرکتش یکم ذوق کردم و دوباره با حالت قهر گفتم: "علی نمیدونی که.....بابا خون امو کرده تو شیشه....هی میپرسه این کتاب علی چی شد؟ شاهنامه فردوسی بود تا الان تموم شده بود؟ پس کی میخواد چاپش کنه؟حالا اگه چاپش نکنه، وسط عروسی زمین دهن باز میکنه همه میفتیم توش؟ میگه اگه مشکل خرج عروسیه، خودش کمکمون میکنه."

علی همونطور که دستم توی دستش بود اخماش یکم رفت تو هم ولی سریع دوباره خنده اومد رو لباشو گفت: "میگم زیر چشمات کبود شده، نگو کم خونی گرفتی. به بابات بگو من زنمو با تموم خونش تحویل میگرما. یعنی چی که خون زن منو کرده تو شیشه؟!"

من که به سختی جلوی خنده امو گرفته بودم، سعی کردم با لحن جدی بگم: "علی تورو به روح بابا رحمان مسخره بازی در نیار....بگو ببینم این چاپ کتابت چی شد؟"

علی به محض اینکه اسم باباش رو شنید، خیلی جدی گفت: "هیچی، میگن ممیزی داره و باید یه جاهاییشو سانسور کنم. خودتم میدونی که من کلا با این کار مخالفم. یه نشر خارجی بهم پیشنهاد داده که چاپش کنه، ولی خوب؛ میخوام این کتابمم مثل قبلیا توسط یه ناشر ایرانی چاپ بشه...به باباتم بگو مشکل مالی ندارم.....خرج عروسی جوره....حق چاپ کتابای قبلیم میاد ولی اینم بهش بگو که انتظار عروسی آنچنانی نداشته باشه. تو که دیگه اون جمله معروف در مورد نویسنده ها و شاعرارو میدونی؟" یه لبخند تلخ زد و دوباره ادامه داد: "مریم، این آخرین کتابیه که من قراره چاپش کنم و طبق قول و قراری که با بابات برای رسیدن به تو؛ حوّای زندگیم گذاشتم، باید نویسندگی رو بذارم کنار و برم سراغ یه شغل درست و حسابی از منظر بابات. پس صبر کن تا این کتاب چاپ بشه."

با شنیدن اسم حوّا، سرم به سمت آینه برگشت و شعرو دوباره خوندم. اشک تو چشم هام جمع شد و با بغض گفتم: "خوب حالا میخوای واسه این ممیزی بودن کتابت چیکار کنی؟"

علی با دست، اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و گفت: " هیچی، یه ناشر پیدا کردم که میگه میتونه کمک ام کنه، فردا عصر توی لابی برج میلاد باهاش قرار دارم."

_ آ....برج میلاد؟ منم میتونم بیام علی؟ قول میدم اذیت نکنم و تو صحباتاتون مزاحم نشم. اصلا برای من بلیط بگیر من برم بالای برج و تهران رو تماشا کنم. میشه بیام؟ زشت نیست؟!

علی لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت: " نه چرا زشت باشه؟ خیلی هم ناشر خوشگلیه . باشه بیا، ولی قول بده وقتی رفتی بالای برج، شلوغی نکنی یا یک وقت به خاطر من خودتو ازون بالا پرت نکنی پایین!"

من که حرص و خنده ام با هم قاطی شده بود آروم زدم پس سرش و گفتم: "حالا فردا معلوم میشه کی به خاطر کی میپره پایین!"

ساعت 5 بعد از ظهر علی با ماشینش اومد دنبالم و با هم به سمت برج میلاد حرکت کردیم. از خیابون ولیعصر به سمت اتوبان چمران می رفتیم. پشت ترافیک پل پارک وی، رو به علی کردم و گفتم: "علــــی، اگه این قرارت با این ناشره به نتیجه نرسید چی میشه؟"

علی برگشت و تو چشمام به مدت چند ثانیه خیره شد و دوباره به روبروش زل زد. آروم زیر لب گفت: " ایشالله که درست میشه"

_ اگه نشد چی؟

_ اگه نشد هیچی...طلاقت میدم، مهرم حلال، جونت آزاد! حالا من هی چیزی نمیگم این خانوم ما، نفوس بد میزنه. دنیا برعکس شده!

_ خوب حالا چرا میزنی؟ سواله دیگه...پیش میاد. خدا کنه که درست بشه.

و هنوز جمله ام تموم نشده بود که دختر بچه ای به شیشه سمت راننده زد. علی شیشه ماشین رو کشید پایین و گفت: "چی شده عمو؟"

دختر بچه یک دسته گل رو بالا اورد و گفت: "عمو میشه واسه خانوم خوشگلت گل بخری؟"

علی نگاهی به من کرد و گفت: "چرا که نه عمو؟ ولی اونقدرا هم خوشگل نیستا" و با خنده  یک 5 هزار تومانی به دخترک داد و یک شاخه گل رز از وسط دسته گل هاش برداشت.

دخترک که برق شادی تو چشم هاش دیده میشد، گفت: "اِ....نه آقا، خیلی هم خوشگله که...خیلی هم دلتون بخواد" و من در جواب این حرفش با خنده، بوسه ای به سمتش فرستادم.

علی شاخه گل رو بهم داد و گفت: "تقدیم با عشق به خانوم خوشگل موشگلم"

گل رو گرفتم و دم وجودمو از بوی رز پر کردم و گفتم: "با تشکر فراوون از آقا گرگه"

ساعت 6 ماشین رو داخل پارکینگ طبقاتی برج پارک کردیم. علی از قسمت بلیط فروشی برج، یک عدد بلیط برای من خرید و با هم به سمت لابی برج حرکت کردیم. از کنار کافی شاپی گذشتیم که به گفته علی قرار بود با ناشر، صحبت هاشون رو اونجا انجام بدن. وقتی با برج میلاد هم راس شدیم، ناخودآگاه دست علی رو گرفتم. منظره خیلی قشنگی بود. برای رسیدن به درب ورودی برج، باید از میان فواره های آبنمایی که به زیبایی جلوی برج کار میکردند، می گذشتیم. روبروی فواره ها، چندتا توریست دیده می شدند که همگی لبخند زده بودند و عکاسی ازشون عکس فوری می گرفت.

داخل لابی برج شدیم. ناشر قبل از ما رسیده بود و ما اطراف برج رو گشتیم تا بتونیم پیداش کنیم. از کنار درب آسانسوری که به سمت بالای برج می رفت، گذشتیم. کمی که جلوتر رفتیم علی با دست مرد میانسالی که موهای جوگندمی ای داشت، نشون داد و گفت "اوناهاش"

وقتی متوجه ما شد، با لبخندی از روی صندلی اش بلند شد و با علی دست داد.

 علی گفت: " سلام آقای موسوی، حالتون خوبه؟ امیدوارم زیاد معطل نشده باشین"

_ سلام ،خواهش میکنم آقای نجفی...این حرفا چیه؟ نه منم تازه رسیدم.

بعد متوجه من شد. علی بلافاصله گفت: "ببخشید معرفی نکردم...ایشون خانمم هستن. مریم جان، آقای موسوی هم که معرف حضورت هست."

منم در جواب علی گفتم: "بله...خیلی از ملاقاتتون خوشوقتم. امیدوارم صحبتاتون به نتیجه برسه."

_ بنده هم از آشنایی باهاتون خوشحالم،خانم عزیز. حتما به نتیجه میرسه...حتما.

بعد من عذرخواهی کردم و گفتم تنهاشون میذارم تا راحت حرف هاشون رو بزنند. با علی هم هماهنگ کردم که هر وقت کارشون تموم شد، باهام تماس بگیره تا من برگردم. با آقای موسوی خداحافظی کردم و به سمت گیت ورود آسانسور رفتم و داخل صف شدم.

وقتی آسانسور حرکت کرد، یک لحظه توی دلم خالی شد. در کمتر از 10 ثاینه درب آسانسور باز شد. خیلی شوکه شدم. باور نمیکردم که اینقدر سریع به بالای برج برسیم. اگه حرکت آسانسور رو احساس نمیکردم، مطمئنا به این نتیجه می رسیدم که هنوز طبقه همکف هستیم.

از درب آسانسور خارج شدیم. وقتی وارد محوطه سکوی دید باز برج شدم، از هیجان کم مونده بود جیغ بکشم ولی صدامو تو نطفه خفه کردم. اولین چیزی که جلوی نگاه ام اومد، خورشید در حال غروب بود. درست روبروی هم و حتی شاید من بالاتر از خورشید بودم. احساس خیلی خوبی بهم دست داد.نزدیک نرده های محافظ شدم و به سمت شمال تهران چشم دوختم. روی کوه ها کمی برف نشسته بود. شهر کم کم داشت بیدار میشد. مثل همیشه وقتی از روی بلندی، به شهر نگاه می کردم، دنبال خونه امون میگشتم. از اون بالا، مورچه ها بعد از یک روز کاری داشتند با ماشین هاشون به سمت لونه هاشون بر می گشتند. شب های شهر رو از روی بام تهران دیده بودم و واقعا دوستش داشتم. کاش علی هم الان کنارم بود. توی جریان زندگی غرق بودم که دستی شونه امو لمس کرد. برگشتم و علی رو دیدم که کنارم ایستاده. اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. دست علی رو گرفتم و با چشم هام پرسیدم: " چی شد؟"

دستم رو فشرد و تو چشم هام خیره شد. با سکوتش فهمیدم که "همه چی شروع شده"

پایان



برچسب ها : داستان های کوتاه زیبا , داستان های اونجوری , داستان های خفن و باحال , داستان های لورفته , داستان شیرین ترین تلخی نوشته منصور کبیر (اورجینال) , داستان خفن , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,

غشر فقیر :

پسر بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدرش میاد تو خونه:

-پسر بچه : آقا جون...آقا جون...میای مث تو تلویزیون تو بشینی رو فرش منم بشینم رو پات باهم بازی کنیم؟؟؟

پدر : چی؟؟این چرت و پرتارو از کجا دیدی بچه؟؟ من از صبح تا شب مث سگ جون میکنم و با مسافرا سر و کله میزنم تا یه لقمه نون

 در بیارم اونوقت بیام خونه تو بگی بشینم رو پات؟؟یبارکی بگو اسبم شو سوارت شم!!! الان بهت حالی میکنم پدر سوخته!!

همونطور که بچه داره دور تا دور خونه فرار میکنه و پدر با کمربند دنبالشه مادر خونه فریاد میزنه : چی شده عباس آقا؟!

مرد :هیچی زن....اینم بچس تو تربیت کردی؟؟میگه اسبم شو من سوارت بشم!!لابد پس فردا هم میخواد بگه منو ببر پارک!!!

زن :وای خدا مرگم بده!! ذلیل شده تو این حرفارو یه آقات زدی؟؟وایسا الان درستت میکنم!!و بدین صورته که زن و مرد هر دو میفتن دنبال بچه بی نوا....و اما ببینیم واکنش غشر غنی رو :

دوباره در همون حالت بچه در حال بازی کردنه که در باز میشه و پدر خوانواده میاد تو :

-پسر بچه : سلام ددی!!!!!خوبی ددی جونم؟؟ ددی....(پ.ن:کوفت و ددی!!!مرگ و ددی!! دهن مارو سرویس کردی هی ددی ددی!!من جای بابات بودم قورتت میدادم!!)

پدر : جانم پسر گلم؟! باز چی میخوای ؟!

پسر بچه : یه لحظه صبر کن الان بر میگردم ددی!!

میره توی اتاقش و دنبال اون فیلم  تبلیبغی که ضبط کرده بوده میگرده!ولی یادش نیست که رو تبلت بازیاش ریخته یا تبلت فیلماش؟یا

 شایدم اون تبلت قدیمی به درد نخوره که دوسش نداره؟! (پ.ن : عاقا دروغ میگه!!!!!!این تبلتو یه هفته پیش باباش واسه تولدش

 براش خرید!ولی چون 1 اینچ از اونای دیگه کوچکتر بود شد قدیمی و به درد نخور!!)

بعد از کلی تفحص و عملیات انتهاری انجام دادن بلاخره  روی تبلت فیلماش پیداش میکنه!

پسر بچه : ددی جون اینو ببین!تو این تبلیغه باباهه میشه رو فرش!! با بچش بازی میکنه!! (پ.ن : با وجود اون همه مبل خالی توی

 خونه سازنده تبلیغ مرض داشته ، در نتیجه نشستن رو فرش!!) توئم بیا بشین رو فرش من بشینم رو پات بازی کنیم.

پدر : پسرم باشه برا یه وقت دیگه بابایی خستس!

پسر بچه : نه ددی الان!!من الان میخوام باهم بازی کنیم!!یالا!!باید خرم بشی و من سوارت بشم!!

پدر : گفتم که!الان نه عزیزم!


و نتیجه این میشه که پسر بچه میزنه زیر گریه!!!

مادر بچه :چی شده مرد؟؟ اینجا چه خبره؟؟

پدر :هیــــ هیچی خانوم میگه بیا بازی کنیم و منم خستم میگم بعدا!

مادر : یعنی چی؟؟میمیری دو دقیقه با بچم بازی کنی؟؟خب بچم هوس خر سواری کرده دیگه!!! همش داری مارو اذیت میکنی!!اصلا من طلاق میخوام!!!!!

خب دیگه دوستان.....من دیگه وارد جزئیات و اینکه کار به دادگاه کشید و چجوری زن طلاقشو گرفت نمیشم!!

نتیجه اخلاقی : نتیجه اخلاقیش باشه به عهده خودتون من الانه که بین دعوای این دوتا له بشم!!!




برچسب ها : دردسر های فرش فرهی!! , تفاوت غنی و فقیر , بچه فلک زده و بچه ننر , طلاق؟؟ ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان ,
انگار همین چند روز پیش بود …زمانى که تصمیم گرفت بره به غزه...اون پیش خودش اینجورى میگفت:

 من الان دیگه نه خوانواده اى دارم ،نه کسى که نگرانم باشه …پس با خیال راحت میتونم برم. اونجا حداقل میتونم کمک کنم ،اونا الان نیاز به کمک دارن! بعد از سه روز فکر کردن به این نتیجه رسید و فرداى اون روز رفت دنبال کارهاش...

یک هفته بعد اون داشت در کنار برادراى مسلمونش که جونشونو کف دستشون گرفته بودن تا از کشورشون محافظت کنن میجنگید. الان حال بهترى داشت …حس میکرد یه بارى از رو دوشش برداشته شده. در طول جنگ یبار مجروح شد که البته چیز زیادى نبود فقط یه تیر به کتفش خورده بود.ولى بازم بعد از چند روز استراحت دوباره شروع کرد …یه نفر اونجا بود که از این مرد خیلى خوشش اومده بود ،از این روحیه قوى! یه روز وقتى که چند دقیقه فرصت کردن تا استراحت کنن رفت کنارش:

-سلام. من مجید هستم! حس کردم یه هم وطن پیدا کردم اینجا اینطور نیست ؟
-سلام. اسم منم احمده. درست فکر کردى! منم مثل خودت ایرانیم.
-چى شد که از اینجا سر در اوردى ؟میون این آتیش بازى ؟
-خب …داستانش مفصله ،اینجورى بگم که من چند سال پیش خانوادمو تو یه حادثه از دست دادم …چند وقتى تو فکرم بود به اینجا بیام. چون من کسى رو ندارم که نگرانم باشه و از طرفى وظیفه خودم میدونستم …این شد که الان اینجام. تو چى ؟

-من تک فرزند خانوادم ،اولش پدرم نمیخواست من به اینجا بیام ،ولى من دوست داشتم که بیام! هرروز که از تلویزیون اون صحنه هاى دردآورو میدیم مصمم تر میشدم و الان اینجام!
-از کى اومدى غزه ؟
-یک ماهى میشه که اینجام!
-اوضاع چجوریه؟
ناگهان یه صدای رگبار تیر اومد و مجید درحالی که میرفت ببینه چه خبره جواب داد:

-اونا سعى میکنن مردم غزه رو با بمب و موشک بترسونن و فرارى بدن! نمیدونن که دعاى صدها هزار نفر پشت اوناس! علاوه بر اون مقاومت تقریبا از پس اونا برمیاد! گاهى جورى غافلگیرشون میکنه که شوکه میشن....اینجورى بود که احمد و مجید باهم آشنا شدن.. 

دو ماه از آشنایى احمد و مجید میگذره …دیروز اعلام کردن که جنگ تموم شده. حس و حال اون لحظات قابل وصف نبود اصلا!یه نوع شادى خاص!خاص چون اونا هم ناراحت بودن هم خوشحال! ناراحت از اینکه عزیزانشون در کنارشون نیستن تا این پیروزى رو باهم جشن بگیرن ،و خوشحال از این پایان پر افتخار! اونا تا لحظه آخر شجاعانه جنگیدن!ولى تسلیم ظلم نشدن!

حالا احمد توى اتوبوس نشسته و داره به وطنش برمیگرده …ولى تنها…قیافش با وقتى که میرفت غزه خیلى فرق کرده!به سختى میشه شناختش!انگار غم عجیبى تو نگاهشه!غم از دست دادن کسى که مثل برادرش بود!دوستش مجید دیگه همراهش نیست…بله! اون شهید شده!اونا یه پسر بچه رو هدف قرار گرفته بودن ،مجید جون خودشو داد تا اون بچه سالم بمونه ولى بعد از مجید پسر بچه هم شهید شد…اون موقع احمد کنارش بود ،به زحمت کشیدنش کنار.مجید فقط یه جمله به احمد گفت:
هرچندتا از اون بى ناموسا رو که میتونى …نتونست جملشو تموم کنه! ولى احمد فهمید چى میخواست بگه! باورش نمیشد که مجید رفته!اونا صبح دوتایى باهم از خونه اومدن بیرون!مگه میشه؟تو اون مدت اونا مث دوتا برادر شده بودن!! ولى اون تحمل میکرد چون میدونست فقط اون نیست که الان ناراحته!احمد یه چیز دیگه رو هم خوب میدونست:

اینکه شاید مدتى بعد دوباره جنگ شروع بشه ولى به خواست خدا پیروزى نهایى نزدیکه و رژیم اشغالگر صهیونیست هیچ شانسى تو این جنگ نداره! 

پیروزی غزه

تا بعد…خدانگهدارتون





برچسب ها : مقاومت پیروز شد... , پیروزی خون بر شمشیر مبارک , نصرومن الله وفتح قریب , غزه با منطق مقاومت پیروز ش , نوش جوووووونشووووون باشه!! ,
دسته بندی : کافه داستان ,

سلام بر اهل کافه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ همه کافه ایا!!!!بیاین وسط ... . اوهوی کثافتِ منحرفِ بی شعورِ غرب زده باسن نلرزوناول بذارین من حرفم رو بزنم بعدا شروع کنین به قر دادن. میخواستم بگم اون بلندگوهای کنار خرابه بیاین وسط تا صدام به همتون برسه. خب بگذریم.

امروز هم یه داستان شاخ دیگه دارم.البته این داستان مال 3سال پیشه! اینو تو یه وبلاگ دیگم منتشر کردم ولی به یه دلایلی دیده نشد. حالا بازم منتشرش میکنم. ایشالا که براتون جدید باشه.

اینم داستان جدید:

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

خب قصه از اونجا شروع میشه که:


... ... ... . ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت خودداری می کنیم ) تا اینکه جک از بالای دیوار کشتی داشته قسمت زنانه رو می دیده و رز متوجه میشه!!! و به جک میگه ساعت ... بیا سر کشتی منتظرم. خلاصه جک میره و اینا ... ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت هم خودداری می کنیم ) و از رز خوشش می یاد و با هم قرار عروسی میزارند.


یه روز که رز و جک تو کشتی شون نشسته بودن ناگهان صدایی اومد. جک بلند شد و یه نگاهی به اطراف انداخت و دید که به به!! طوفان کاتریناست که داره میاد. یه مرتبه بلند شد و دست رز رو گرفت و گفت : تو برو تو پناه گاه سنگر بگیر، اسلحه من رو هم بنداز بالا می خوام باباش رو بیارم جلو چشاش و اینا ... .


رز بدبخت که تازه رفته بود کلاش جک رو پیدا کرده بود یه صدای دیگه شنید یه نگاهی به ته کشتی کرد دید که کشتی تا دسته فرو رفته تو آب (بر فکر بد لعنت). رز که ترسیده بود به جک گفت : اوی جکی بدو کشتی داره غرق میشه. جک دوید و رفت تو اتاقش و چراغ جادوش رو برداشت و دست کشید روی چراغ تا غوله اومد بیرون. غوله عصابش حسابی به هم ریخته بود . به جکی قصه ما گفت : مگه به توئه بابا سوخته نگفتم که هر وقت کار داشتی وقت قبلی بگیر و اینا و اینا ... (منظورم فحشه)


آقا غوله باز گفت : حالا من باید برات چی کار کنم بابامون رو در آوردی ... . جک گفت : والا این زیده که برا ما حواس مواس درست حسابی نذاشته که بینیم چی کار می کنیم. هر کاری بلدی بکن ما رو از شر این زیده راحت کن!!!! آقا غول ما هم که سرمای سختی خورده بود و حال درست حسابی نداشت الکی یه وردی خوند و رفت تو چراغش و گرفت تخت خوابید. جک یه نگاه به عقب انداخت دید که اوه اوه چه آب گوشتی شده!!!! هرکول اومده میگه سرش رو بگیر ( بازم فکر های بد بد نکنید ) و طناب رو انداخت و گفت ببند به سر کشتی تا بکشمش بالا ...


آره خلاصه جک سر طناب را گرفت و گره زد به ته کشتی. هرکول طناب رو تا کشید بالا کشتی بدتر غرق شد. جک یه مرتبه به زیر پاش نگاه کرد دید که آب تا زیر پاهاش بالا اومده. دوید و رفت رز رو بغل کرد و گفت: ای خدا بگم این هرکول رو چی کارکنه با این کار کردنش، که یه هو صدای چه چه بلندی شنید. کلش رو برگردوند ببینه کیه که دید مرد عنکبوتی با طناب( همون تار خودمون ) از تو آسمون آویزون شده و داره می یاد طرفشون. یه مرتبه با یه حرکت به طرز سامورایی جوفتشون رو بغل کرد و رفت خال آسمون!!! رز هم که مثل خر داشت کیف می کرد از اینکه پول کشتی درجه 3 داده بود و داشت با هواپیما درجه1 ( اینم شخصی ) سفر می کرد تا اینکه صدای تیر اومد!!


اوههههههههه نه آخه کی جایزه بگیر ها رو خبر کرده!!! بیچاره مرد عنکبوتی کلی آرزو داشت چه اتفاق بدی ...... (خیلی دلم سوخت براش من هم حســــــــــــــــاس)


خلاصه جک با رز و جنازه مرد عنکبوتی افتادن تو دریا. هرکول که حسابی تو فاز غیرت بود، پرید تو آب و یه 800_700 تایی ((آدم))رو نجات داد. جکی قصه ما هم  مثل خر کیف کرده بود _در حالی که دست رز تو دستش بود و داشت ماهی ها رو تماشا می کرد_ دید یه دلقک ماهی ناز و کوچولو کنارشه. جکی تا اومد ماهی کوچولو رو به رز نشون بده سر و کله یه کوسه کوچولوی ناز و توپل مپل پیدا شد و دلقک ماهی ر یه ضرب خورد!!!!! جک از ترسش خودشو خیس کرد ( شانسش گرفت که تو آب بود و کسی چیزی نفهمید ولی من چون آدم تیزیم فهمیدم!!!!) رز برگشت و دمپایی شو درآورد و زد تو سر کوسهه و هی پشت سر هم می گفت که توف کن بیرون!!!! توف کن بیرون!!!!!. کوسهه که عصبانی شده بود گذاشت دنبالشون. جفتشون از ترس با سرعت رفتن بالا و پریدن رو یه قایقا و به طرز سامورایی قایق رو خالی کردن ( ریختن تو دریا ) و خودشون رو رسوندن به ساحل.


خب قصه ما به سر رسید سندمن هم نیومد!!!

منصور: راست میگیا! سندمن کو؟؟؟

من: والا داداش اگه راستشو بخوای باید بگم که... چاق شد فروختمش!!!

منصور:

کافه چی:

این یارو جدیده:(اسمش چی بود؟آها! ونوس)

سندمن:

و من:

این بود قصه تایتانیک که میگن .

تا یادم نرفته بگم که : دانشمندها علت اصلی این حادثه دل خراش را غول چراغ مریض دانستند.

دوستتون دارم

خدانگهدار

..............................................................................................

نکته اخلاقی :

1- هیچ وقت از غول های چراغ تاریخ مصرف گذشته استفاده نکنید.

2-غول چراغ خود را دو ماه به دو ماه تعمیر کنید و از سلامت آن مطمعن شوید.

3-درصورت مریض بودن یا خراب بودن غول حتمآ به گارانتی مراجعه کنید.




برچسب ها : عکس و فیلم تایتانیک , قسمت های صحنه دار تایتانیک , داستان طنز , داستان اینجوری و داستان اونجوری , امید همچنان با داستان هایش میتازد... , جوک جدید , داستان جدید و مطالب طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] (تعداد کل صفحات:7)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت