تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

مثل اینکه به همه امون داره به یه میزان خوش می گذره.
شروع سال تحصیلی رو میگم.
من هنوز نرفتم سر کلاسا ولی واقعا حوصله ندارم. 
دعا کنید این ترم خلاص شم بره
دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
پ.ن: کم پستیمم بذارید به حساب بی حوصلگیم...درست میشم





برچسب ها : ماه خوب مدرسه , بوی گوه مدرسه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
چشم هایم می سوزد...
گلویم می خارد...
دماغم را بالا می کشم...
این دیگر چه بیماریست که به آن دچار شده ام؟
کف دستم را روی صورتم ...
جلوی چشمانم را می گیرم...
شاید ندیدنت، سوزش چشم هایم را بگیرد
گلویم را می فشارم...
شاید صدا نکردنت، خارش گلویم را درمان کند
دماغم را کیپ نگه می دارم...
شاید نبوییدنت، آبریزش  ام را کویر کند
همه کار ها را با هم انجام می دهم.....
                                                                                 شاید نبودنم، همه را با هم درمان کند





برچسب ها : شاید... , چشمانم , چشم هایم می سوزد , نوشته های منصور کبیر , حال خراب , بی اعصاب , خسته ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
متن ارسالی از دوست خوبمون "مادام"::

این روزها همه چیز گــــــــــــــرم است
هوا گرم است
مردم سرزمینم به احوال خود گرم اند
بازار نفت سرزمینم گرم است
دل مـــــــــــــــــادرم به سربلندی ما گــــــــــــــــــــــــرم است
و چقــــــــــدر صــــــدای  پدرم صمیمی و گـــــــــــــــــــــــرم است
این روزها فقط هوا گرم نیست
دیگر از گرما بدم نمی آید 
انگار زندگیـــــــــــــــمان به این گرما گرم است

31 مرداد 94(فصل خرما پزون)
لحظاتتون گرم وشاد
.
.
.
پی نوشت:باید اشاره کنم که دو سه روزه شــــــــــــدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا گرما زده شدم و این نوشته رو هم احتمالا متاثر از این گرما زدگیم نوشتم



برچسب ها : این روزها همه چیز گــــــــــــــرم است , 31 مرداد 94 , فصل خرما پزون , گرما زده , گرما زدگی ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه طنز , مهمان کافه ,
همانطور که مستحضرید...یکی از دوستان، یعنی " من دگ" به نوشته هول هولکی من زیر عکس خودم اعتراض داشتن
در  نتیجه بنده هم گفتم عکس از من...نوشته از شما
پس شد این پست مشترک ما


نوشته ایشون::

در امتداد عصر ماشین ها..
در انتهای سیمانی ترین دولت شهر جهان..
پشت آن پیچ تند..
کوچه باغی هست، هنوز هم سبز..هنوز هم سرشار..!
چه زیبایی هایی..
سفر شاخه ها به کوچه، درمسیر کوهستانی دیوار..
بوی نان همسایه،ربنای گلدسته ها..
هم آغوشی سرخی یک سیب با آبی یک حوض..
و یقینا آواز ماهیان سرخ شوخ . . 
.. ونسیم می آید،و کمی بوی چوب ..
در انتهای این کوچه باغ، دلش هراسان است از تنفس سیمانی دور دست ها،خانه ای که هرروز، توهم تولد یک برج، پیرترش میکند!!


نوشته من::

کنار خانه ات، گلدانی داری

 گلدانی به سبزی دامن چین واچین ماچینت

***
اردبیل
بقعه شیخ صفی الدین



برچسب ها : بقعه شیخ صفی الدین , اردبیل , کنار خانه ات , گلدانی , دامن چین واچین ماچینت , عکس های هنری زیبا , عکس های هنری ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه تنهایی ,


خیلی خوبه که آدم تمام جوانبو بسنجه و عمل کنه
یه نیمکت واسه عشاق
یه نیمکت واسه خونواده
بعد این خونواده همون عشاق سابقناا... فقط تعدادشون بیشتر شده
***
#اردبیل
#بقعه شیخ #صفی الدین 
سفر اخیر

تابستون 94




برچسب ها : اردبیل , بقعه شیخ صفی الدین , تابستون 94 , عکس های هنری , جملات زیبا , جملات عاشقونه , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه جالب انگیز , کافه تنهایی ,




گاهی فکر می کنم آیا ما هم می توانیم پس از سال ها اینگونه کنار هم روی نیمکتی بنشینیم و هنوز هم برای یکدیگر تکراری نباشیم؟ اگر هم تکراری بودیم، از آن تکراری های لذت بخش باشیم؟


***
از صحبت های تخیلی من با همسر تخیلی آیندهام
خخخ
اردبیل
روبروی بقعه شیخ صفی الدین




برچسب ها : صحبت های تخیلی , بقعه شیخ صفی الدین , اردبیل , روبروی بقعه شیخ صفی الدین , صحبت های تخیلی من با همسر تخیلی آیندهام , کنار هم روی نیمکتی ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه طنز , کافه عکس ,
 
بودن و خوندن از دریا
کاریست بس تکرای
ولی مانده به اینکه چه کسی بماند و چه بخواند
دریا شیرین ترین تلخی خاطراتم را به زبان میاورد. خاطراتی بس دلهره آور آرامش بخش
گویند چندین نفر را با خود برده است
ای کاش مرا هم به سفره آب و نمکش دعوت کند
***
دریای #خزر
#تابستان 94
پ.ن: در ضمن من از سفر برگشتم... بپاشید بیاید



برچسب ها : شمال , دریای خزر , شعر درباره دریا , عکاسی , شنا دریا , عکس های لورفته از دریای خزر ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه جالب انگیز , کافه تنهایی ,
نوشته ارسالی از مهمان کافه:: مادام
**
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خداگفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم:اگر وقت داشته باشید!
خدالبخند زد و گفت:وقت من ابدی است،چه سئوالی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟
گفتم:چه چیزبیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خداپاسخ داد:*اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند؛عجله دارند که زود بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند
*اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند وبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند!
*اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان میشود!آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
*اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دوساکت ماندیم.

بعد پرسیدم ...به عنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درس هایی را از زندگی یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد...
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما میتوان محبوب دیگران شد.
یادبگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد؛بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند 
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان ر ابراز کنند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع یکسان نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یادبگیرند که من اینجا هســــــــــــــــــــــــتم 
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیشه

نوشته ی ریتا استریکلند
***
پ.ن1: با تشکر از مادام بابت متن زیبایی ارسالیشون
پ.ن2: بنده 10 روز رفتم مسافرت
پ.ن3: کافه رو اول به خدا و در آخر به شما میسپارم
پ.ن4: تو این ده روز احتمالا سر بزن و پست بذارم اگه نت گیرم بیاد
پ.ن5: هیچی...فقط خواستم تعداد پ.ن هام زیاد بشه...
پ.ن6: میگن پشت بازو میاره
پ.ن7: 94/5/15



برچسب ها : اینجا هستم همیشه‎ , ریتا استریکلند , خدا با لبخند پاسخ داد , گفتگو با خدا ,
دسته بندی : کافه تنهایی , مهمان کافه , کافه اجتماعی , کافه داستان ,
متن ارسالی از مهمان کافه:: Man Dge
***
من حس میکنم اتفاقی افتاده است که از آن بی خبریم..
واقعه ای شبیه یک قتل غیر عمد..
باورمان نیست انگار که چیزی شده است..
نمیدانم حواست بود یا نه..امادیروز که باران آمد زمین تازه نشد..
یا باران باران نبود یا....
گمانم اتفاقی افتاده است!
وکبوتر ها انگار از لب پنجره ها میترسند!
زمستان میشود؛
برف نمی آید..
باران نمی آید..!
.. و آن مرد هم نمیدانست در "سیل مرداد ماه" خواهد مرد..(!)
چیزی سر جایش نیس..
انگار...اصلا نیست..
"یادم می آید سر کلاسی،هر چه معلم میگفت نمیشنیدیم،درسش را داد و رفت! دیگر نیامد..مدیرمان گفت خسته اش کرده بودیم.."
حسی در عمق وجودم..
با..
تردیدی خاص..
با لرزشی در صدا..
آرام و زمزمه وار میگوید:
.
خدا سال هاست که بساطش را جمع کرده و رفته است!
94/5/8



برچسب ها : بساطت کو خدا؟ , متن ارسالی از مهمان کافه , سیل مرداد ماه , برف نمی آید , باران نمی آید , واقعه ای شبیه یک قتل غیر عمد ,
دسته بندی : کافه تنهایی , مهمان کافه ,
یه نوشته جدید از دوست خوبمون "Man Dge" که ترکونده...عالیه یعنی این نوشته شون:: باریک الله
سخن کوتاه می کنم...بخونید و لذت ببرید:
*****
من در اعماق خاطراتم لحظاتی دارم شبیه پرواز..
و در مقابلش روزهایی که هرگز نزیستمشان..
در عمق خاطراتم روستایی جان دارد که یادم می آید روزی راه خاکی اش را تا گرمابه ی مخروبه پیاده رفته ام..
و یادم می آید عروسی بود،در ده!
در اعماق خاطراتم تصویریست از من!که در برابر حجم خالی یک عشق ایستاده است و نگاه میکند .. و باورت میشود که شاید این حجم خالی،خالی نیست!
و رازی در این تصویر است!
من پرواز را دیدم،وشاید اندوه را،من روستا را،نسیمش را،
حنای دست عروس..
من عشق را دیدم..
و این دیدن ها همان ادراک سبزی است که شعور می آورد..واسلحه پشت گوش شعر میگذارد که زاده شود!
واین دیدن ها...
واین دیدن ها...
من فکر میکنم معجزه ای در من است..
معجزه ای به نام 
چشم هایم!!
.

_______
94/5/6
***
پ.ن منصور: دوستان کم کاری می کننا....شما هم بفرستید دیگه....یکم از *Man Dge* یاد بگیرید



برچسب ها : معجزه ای به نام چشم هایم , Man Dge , شعرهای زیبا , شعرهای کوتاه , دلنوشته های عالی , بهترین دلنوشته ها و دست نوشته ها , کافه جوان ,
دسته بندی : کافه عکس , مهمان کافه , کافه تنهایی ,
نوشته ای جدید از مشتری قدیمی کافه مون * Man Dge*
****
روزی کسی بود که یادم می آید دوستش داشتم...زیاد!!
در خانه اش دلم بهانه هایش را فراموش میکرد..
آخری ها نمازش را نشسته میخواند و همیشه سنجاق به روسری اش می بست!
روزی کسی بود که وقتی تنها میشدم برایم حرف میزد..
درآغوشش که میرفتم،خالصانه احساس میکردم کسی عمیقا مرا دوست دارد..
نه..گمان نمیکنم..بعد از او.. شبیه آن آغوش..نه هرگز،یادم نمی آید!
روزی کسی بود که دوستش داشتم..زیاد!!
..راه مدرسه را تا خانه اش میدویدم .. میدانی؟..طور عجیبی احساس میکردم دنیا برای من است !
یک شنبه ها برای خرید از خانه بیرون می زد،با یک زنبیل قرمز و دسته کلیدی که یادگار شوهرش بود..و در مسیر،من برایش حرف میزدم...
و او از حرف هایم خنده اش میگرفت و من از خنده اش ، خنده ام..!
شاید تنها کسی بود که دوستش داشتم..
94/4



برچسب ها : روزی کسی بود... , مادر بزرگ , مهمان کافه , ارسالی های کافه , دلنوشته ها , تنهایی ها , خاطرات مادربزرگ ,
دسته بندی : مهمان کافه , کافه تنهایی ,
متن ارسالی از " Man Dge":::

پدرم هرگز نگفت باید!!! اما میدانستم که میخواست فرزندش پزشک شود..
مادرم میگفت:هر راهی که میخواهی برو اما نقاشی ؟..بهتر است رشته ی به درد بخور تری را انتخاب کنی..
زبان انگلیسی را هیچ وقت دوست نداشتم ولی یادم است که پدرم میگفت آدم های موفق زبانشان خوب است..و من آن روز فهمیدم موفق نمیشوم..
آنها میدانستند شعر میگویم،اما خاطرم نیست برای شنیدن دعوتم کرده باشند..
کوچک تر که بودم میخواستم نقاش شوم،بنویسم،نویسنده شوم..
اما یک روز تمام نقاشی هایم را در آتش لب ساحل سوزاندم..نمیدانم چرا،هیچ گاه نفهمیدم چرا این کار را کردم،آن هم یواشکی..مگر چه کسی برایش مهم بود؟!!
من کسی بودم که پدرش دوست داشت او پزشک شود ولی او از خون میترسید..
و هنوز هم زبان را دوست ندارم،
و شعر هایم را دیگر حتی خودم هم نخواندم..
در مدرسه مان به آرزوهایم میخندیدند دخترانی که بورسیه ی فلان دبیرستان و فلان دانشگاه رویایشان بود و من نمیفهمیدم آنجا.. میان آنها چه میکردم..
ها!مادرم میخواست!
اگر سرخوردگی هایم را، کنار بگذاریم..
من یک بی عرضه بودم..
اما اگر آنها را کنار نگذاریم چه؟..
نمیدانستم چه فاجعه ای درحال رخ دادن بود،
من پزشک نشدم..شاید رشته به درد بخورتری را انتخاب کرده بودم اما من دیگر نقاشی نکردم..
نشدم آن کسی که میخواستند..نه ..اما مسیرم را هم نرفتم..
نمیدانم ترس از چه داشتم..
اما میدانم که میترسیدم،
و در آن زمانِ راکدِ نامرد،با خودم میگفتم:
روزی اگر مادر شوم، خط خطی هایش را به دیوار میزنم ... :)
 



برچسب ها : فریب خورده ی رها شده , همش تقصیر اوناس , اوباما مچکریم , آاما مچکریم: , اراجیفات دل ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی , مهمان کافه , کافه تنهایی ,

می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر
              بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد
               مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را
                    ابروی تو هرقدر ناپیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد
                       موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور که می آیی و شعرم بند می آید
                         موهای تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر

«حسین زحمتکش»

****
پ.ن: خیلی خوشم اومد ازین شعره....آدم هوس میکنه عاشق بشه! خخخ...پاشم برم بیرون هوا بخوره سرم...خطرناک شده ها :دی



برچسب ها : یه عاشقانه زیبا , اشعار حسین زحمتکش , مکتب چشمت , شعر درباره چای , شعری در مورد موهایش , بغض گلوی مردها ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه جالب انگیز ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ] (تعداد کل صفحات:8)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت