تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

می توان گریست

کنار هر گریستن، چندین قطره متولد می شود و متولد کردن موهبتی است بزرگ که نصیب هر کسی نمی شود.

من به شخصه نمی توانم کودکی بیافرینم ولی تا آنجا که چشمه ام یاری کند قطره هایی متولد می کنم که هرکدام به اندازه کودکی، پاک است.

می توانم قطره ای بیافرینم در حالی که خود آفریده آفریننده دیگری هستم.

قطره ای که برخلاف کوچکی من، هزاران برابر بزرگتر از من است.

بلی...تو بزرگتر از این حرف هایی. ارزشمندتر از حرف های پوچ و بی ارزش.

تو از اعماق وجودم نشات گرفته ای.

قطره اشک؛ کودک پاک من....همیشه دوسست خواهم داشت. هر چقدر هم بخواهی شوری و تلخی این زندگی را به من بچشانی باز هم تو را خواهم چشید و به لبانم خواهم کشید.

اینگونه می بوسمت کودک من

اینگونه یادآور می شوم که ارزشت بیش از این هاست.

تا ابد دوستت خواهم داشت.




برچسب ها : قطره اشک , می توان گریست , ذل نوشته های زیبا , شعر های زیبا , منصور کبیر , اشعار منصور کبیر , بهترین های اشعار عاشقانه ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

رخ به رخ

تمام این سال ها تلاشم این بود که با تو رخ به رخ بشوم. از همان رخ به رخ هایی که در شطرنج رخ می دهد. «رخ در مقابل رخ»؛ رخ من در مقابل رخ تو. میدانی چه رخدادی در انتظارمان خواهد بود اگر کمی به من رخ میدادی، درست همان لحظه ای که در کادر انگشتان به هم بسته من قرار داشتی. رخ که ندادی هیچ وزیرم را هم زدی. خدا رو شکر اینقدر معرفت داشتی که کیش و ماتم نکنی و آبرویم را نبری.

_ خانوم گل...یه رخ میدی؟

چه جمله زیبایی : «یه رخ میدی؟»

تورو نمیدانم ولی بر روی لبان من لبخند شکفت.

_ رخ که سهله... شاه و وزیرم به فدای تو.





برچسب ها : رخ به رخ , جملات عاشقانه , دل نوشته های عاشقانه , دل نوشته های زیبا , منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلامی به گرمی هوای اهواز! ( حالا اصلا اهواز هوا گرم هست؟ دوستان اطلاع دهید)
فرزندان کوچک من....صدای من رو از خونه دایی...در شهرستان مرند....استان آذربایجان شرقی....کشور ایران...قاره آسیا...کره زمین...منظومه شمسی....کهکشان راه شیری....جهان هستی... میشنوید. از همین نقطه کوچک با تاخیر سال نو را به شما تبریک میگویم. امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید. به هرچی میخواید برسید. به خدا هم برسید. در ضمن ایام فاطمیه رو هم تسلیت میگم. یادمه قدیما یه پست هم تو ایام فاطمیه نوشته بودم، که الان حضور ذهن ندارم چی چی بود!
از همه این ها بگذریم، غرض از مراحمت، اعلام وجود بود که بلکه شما نیز وجود خود را به استحظار ما برسانید.
منتظر نظرات گرم شما هستیم. (الکی مثلا شما خیلی نظر میدید!!)





برچسب ها : سال نو , سال 94 , عید 94 , تولدتون مبارک , تبریکات سال 94 , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
عصری ساعت 5 دلم خواست تنها باشم. با اینکه خونه تنها بودم ولی دلم یه تنهایی پر از شلوغی میخواست. از خونه به قصد خریدداستان همشهری زدم بیرون و تا دکه نزدیک خونه رفتم. چند روز پیش تو سایت همشهری خونده بودم که 3تا داستان اول مسابقات روچاپ کردن. خیلی کنجکاو بودم بدونم من چی کمتر از این برنده ها دارم، که متوجه شدم فقط حوصله و تمرین کم دارم. حوصله ندارمزیاد توصیف کنم. شایدم حوصله دارم زیاد توصیف کنم.احتمالا حوصله ندارم زیاد بنویسم.....نه، یادم اومد....دوست دارم کاریو که انجاممیدم همون بار اول تمومش کنم. مثلا داستانی که شروع می کنم به نوشتن اگه نصفه بمونه و ننویسمش، برگشتنم برای کاملکردنش خیلی سخته ولی خوب مورد زیاد داشتیم که برگشتم. حالا اینا به کنار، وقتی از خونه زدم بیرون سوز سردی میومد و کلاهکاپشن امو کشیدم رو سرم. بر خلاف انتظارم دکه نزدیک خونه، کتابو داشت. همشهری برای عید تدارک ویژه دیده بود و 8 هزار تومانیخرج رو دستم گذاشت. کنار کتاب یک سی دی هم بود که توش چندتا داستان صوتی با صدای خود نویسنده ها گذاشته اند.(قبل اینکهیادم  بره اینو بگم که دو تاشون رو گوش کردم که خیلی خوشم اومد، مخصوصا داستان برادر ارزشی من آقای سروش صحت....خیلیخوب بود). کتاب بدست رفتم سمت پارک که نزدیکش ایستگاه اتوبوس هم هست. با دیدن اتوبوس دو دل شدم سوار بشم یا نشم، کهنشدم. رفتم داخل پارک و جلد روی کتابو باز کردم. نشستم 10-20 صفحه تبلیغات اول کتاب رو نگاه کردن تا برسم به فهرست کتاب کهتو این برهه داشتم از سرما یخ میکردم. سوار اتوبوس شدم و قصد کافه ای کردم. در اتوبوس نشستن همانا و داستان خواندنهمانا....وقتی شروع کردم، یاد دوران کنکور افتادم که می نشستم توی اتوبوس و مسیر بین مدرسه تا خونه یا برعکس رو کتابمیخوندم. دیدم کجا بهتر از اتوبوس؟ کافه رو بیخیال شدم و تو اتوبوس تا آخرین ایستگاه که میدون آزادی باشه نشستم داستان اولو تادو صفحه مونده به آخرش خوندم. به محض پیاده شدن، دوباره سوار اتوبوس برگشت شدم و شروع کردم به خوندن. وقتی داستان نفراول مسابقات رو تموم کردم، دو موضوع رو متوجه شدم؛ یک اینکه طرف نویسنده قهاری بوده و من حالا حالاها کار دارم و دو اینکه چندصفحه آخرو توی تاریکی خوندم و به سختی میشد داستان بعدی رو شروع کرد.
هندزفری هارو به گوش کردم و چندتا آهنگ رندوم از آلبوم جدید رضا صداقی گوش کردم که همون انتخاب اولم که آهنک "یه نفر" بود،آهنگ سازیش خیلی بهمان چسبید.
داستان دوم رو هم تو خونه خوندم. اون هم خیلی خوب بود. خیلی متفاوت تر از داستان اول بود.
الانم که ساعت 9:48 پنج شنبه شبه
14 اسفند
به دلیل نداشتن اینترنت، با تاخیر این نوشته گذاشته میشه. ولی هیچ دخل و تصرفی با گذر زمان در اون به وجود نمیاد.
پ.ن: اون حالی که بین ساعات 5 تا 7 داشتم خیلی غمگینانه ترو زیباتر از این حالی بود که موقع نوشتن این متن داشتم. الان بیشتر توفاز داستان دومم و این متنو جنگی رزمی نوشتم.
 




برچسب ها : یکم تنهایی , داستان های همشهری , مجله داستان های همشهری , وِیژه کتاب همشهری عیدداستان , برندگان داستان تهران , داستان های برندگان مسابقه داستان تهران , منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

تو رخت خوابم دراز کشیدم و به قاب عکس یک سالگی ایم که توی یکی از قفسه های کتاب خونه ام جا خوش کرده نگاه میکنم. نگاه ام بین عکس خودم و عکس 3*4 جوونی های مادرم که اونم تو همون یکسالگی من گرفته شده، میچرخه. جفتمون داخل یک قاب و من بزرگتر از مادرم در کنار بزرگی مادرم از من. بزرگی ای بیش از 180 سانتی متر مربع در کنار بزرگی ای بیش از 20 سال.

بعضی وقت ها خیلی ناجور میشم، یک جور خیلی ناجور...جوری که خودم از این ناجور بودن حالم بهم میخوره. به نظرم آدم اگه بفهمه که داره ناجور رفتار میکنه یعنی «یک، هیچ» جلوعه ولی وقتی نمیتونه جلوی ناجور بودنشو بگیره «دو، یک» عقب میفته. بعضی وقت ها ناخواسته بد میشم ولی زود یادم می افته که نباید بد میشدم. بعضی وقت ها هم دیر، ولی بالاخره یادم می افته....مهم اینه که یادم می افته.

برای مادرم و تمام کسانی که دوستشان دارم و تمام آن هایی که دوستشان ندارم.

نه! امشب فقط برای مادرم...یکبار هم برای مادرم:

میدانم تمام حرفایی که بر خلاف میلم میزنی، از سر دلسوزی ات هست و اگر برایت گاهی ناخواسته ترش میکنم، بدان تمام دانسته هایم را فراموش کرده ام. میدانم مثل همیشه هر یک بار که مرا نمیبینی، ترش کردنم را فراموش میکنی و دوباره برایم دلسوزی میکنی و من چه زود فراموش میکنم این بخشش ات را، این دلسوزی ات را. و امیدوارم روزی برسد که اگر بر خلاف میل و عقیده ام حرفی هم زدی، خدا به من نیرویی بدهد تا تمام دلسوزی هایت به یادم بیاید و دیگر از دستت عصبانی نشوم.

21 سال است که دوستت دارم و تا ابد نیز خواهم داشت.

 

 

 




برچسب ها : قاب عکس , منصور کبیر , برای مادرم , متنی برای مادر , دوستت دارم مادرم ,
دسته بندی : کافه تنهایی , کافه اجتماعی ,
سلامی به گرمی بخاری نفتی
دوستان عزیز دوران خوش کودکی خیلی شیرنه و واقعا دنیاییه برای خودش و از اونجاییه که من کودکی پر افتخار آمیزی داشتم میخوام هر چند وقت یه بار براتون گوشه ای ازش رو بازگو کنم. لازم به ذکر نیست که این ها دوران کودکی بنده بوده و منم بچه بودم و بچه هم عقلش هنوز خوب نپخته و باید یکم زیرشو زیاد کنی تا بپزه پس واسه ما الکی داستانو حاشیه نسازید!
6 سالم بود که ما به محله ای که هم اکنون توش زندگی میکنیم وارد شدیم. قبل از اون یکم اونورترش زندگی میکردیم که حالا داستان های قبل از 6 سالگی رو هم براتون تعریف میکنم ولی خوب فعلا این داستان 6 سالگی افتاده تو مغز ام!
آره تازه اسباب کشی کرده بودیم و در زیرزمین خونه ای 2 طبقه مستاجر شدیم. حیاط خونه مون تقریبا بزرگ بود و میشد 3 چرخه سواری ای چیزی توش کرد. از اونجایی که بچه خاکی ای بودم، از همون بدو ورود به محله خودمو تو خاک و خل کوچه ولو کردم و با بقیه دوست شدم. آخ آخ.... دوستای دوران بچگی.... چقدر شیرین و ساده بود دوستی های دوران بچگی...بدون هیچ غل و غشی...من که خیلی دوستشون داشتم و هنوزم دارم.
به فاصله 2 ساختمان به مجاور خونه ما، یک همسایه داشتیم که سید بودند و با بابام آشنایی داشتند. سید 2 تا بچه داشت. یه پسر یه دختر....پسرش فک کنم یه 12-13 سالی داشت و اون موقع و بیشتر با همسنای خودش تو کوچه میگشت ولی دختر داستان ما الهام خانوم اون موقع 7 سالش بودو کلاس اول ابتدایی. از همون اول چون تو کوچمون پسر همسن خودم نبود من با الهام دوست شدم. یه روز من میرفتم خونه اونا یا یه روز اون میومد و بیشتر مواقع تو کوچه بودیم.ازونجایی هم که اون کلاس اول بود و من هنوز اُمی بودم، بعد از ظهرا که از مدرسه برمیگشت با هم بازی میکردیم، البته بعد از نوشتن مشخاش(نکته آموزشی )...خدارو شکر بچه با فهمی بودو بهمون فخر نمیفروخت و این با سوادیشو تو سر ما نمیزد. این رفاقت ما ادامه داشت تا اینکه یه پسر یچه بد اومد تو کوچمون، از شانسمون همسن هم بودیم. اینجوری شد که با هم رفاقت کردیم. بدبختی اینجاست که هرچی فکر میکنم اسم شریفشو یادم نمیاد. رفاقت من با بچه بی ادب همانا، دور شدن من از الهام هم همانا....البته طبیعی بود، چون منو پسربچه با هم همسن بودیم و از صبح تا ظهر لازم نبود که منتظر الهام باشم که بعد اونم مامانش بذاره بیاد بیرون...نذاره. خلاصه با پسربچه بد دوست شدمو خودم پسر بچه بد شدم! قضیه این "پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوت را به باد داد" در خصوص من یهو  صدق کرد! خیلی شر شدم....اینقد بی تربیت شده بودم که نگو! مامانم شبا با جارو میومد دم در....نکه منو بزنه ها...میومد جلوی درو جارو میزد!
یک سالی تو اون خونه نشستیم و بعدش به ته شهرکمون کوچ کردیم. و من با سیده الهام و بچه بد خدافظی کردم. رفتم مدرسه....بزرگ تر شدم و اینبار بعد از 5 سال برگشتم به همون کوچه....اینبار من پنجم ابتدایی بودم. پسر بد رفته بود. سیده اینا هنوز بودند ولی من دیگه اون پسر سابق نبودم. واسه خودم ارج و قربی به دست اورده بودم و از کوچه به جوب رسیده بودم و دیگه با دختر جماعت نمیگشتم. نکه از بچگی هم خجالتی بودم دیگه روم نمیشد برم سمت سیده الهام و بگم "چه خبرا؟ نیستی؟ نه یه زنگ میزنی نه اسمس میدی !" 
 یادش بخیر بچگی هامون...البته الان که فکر میکنم میبینم در کنار خجالته یکمم غد بودم
 بعد که این پسرای دیگه  باهاش راحت حرف میزدن منو حرص میداد! اونم این تازه به دوران رسیده ها من با اون همه دب دبه کب کبه مونده بودم با حوض  ام. بعد یه ماه دیگه کلا بیخیال رفاقت با الهامک شدم. چسبیدم به همون کارت بازی و دمپایی و هفت سنگ خودم با بچه های کوچه قبلی. قلعه...قایم موشک...دزد و پلیس...یادش بخیر.
این احساسات ما به جنس مخالف چقدر تو اون سن جالب بوده....الان که بهشون فکر میکنم کلی میخندم. چه فکر ها که نمیکردیم. چه شغلی قراره داشته باشیم...چه کارها که قرار نیست بکنیم.....و حتی تا اسم بچه هامون هم پیش میرفتیم.
خیلی خوب بود
پ.ن1: دوستان، من از نوشتن این خاطرات ام هیچ قصدو غرض خاصی ندارم، پس انتظار نداشته باشید تهش به جایی برسه یا یهو فیلم هندی بشه...من همینطوری واسه دل خودم میخوام بنویسم. حس میکنم شاید واسه شما هم جالب باشه! البته اینجا میخوام حرفایی در مورد خودم بزنم که تا حالا هیچ جا نگفتم و این واقعا سخته چون خیلی از دوستایی که بهمون سر میزنند آشنا هستن و احتمالا یه روزی این حرفا علیه ام توی دادگاه استفاده بشه. ولی چه شود. ما که حوصله نداریم بریم سایت رسمی کبیران 2 عالمو بزنیم. مجبوریم همینجا با صوت زیبا براتون تلاوت کنیم.
پ.ن2: دوستانی که خاطرات جالبی از دوران کودکیشون دارند میتونند به ایمیل بنده با نشانی mansour.kabir@yahoo.com ارسال کنند تا من اینجا با اسم خودشون بذارم. اگه ببینم استقبال خوبی بشه اصلا یه موضوع با عنوان "خاطرات شیرین کودکی" باز میکنیم.



برچسب ها : دوران خوش کودکی--شماره یک , دوران خوش کودکی , خاطرات شیرین کودکی , خاطرات کوکی منصور کبیر , دوران خوش ابتدایی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه تنهایی ,
با سلام خدمت دوستای گلمون
میدونم خیلی بی معرفتی کردم و اصن بهتون سر نمیزنم. واقعا خجلم!
امروز اومدم یه آمارگیری کنم ببینم کدوم دوستامون هنوز بهمون سر میزنند.
لطفا تو قسمت نظرات اظهار وجود کنید که من ببینم هنوزم کسی پشتمون هست که من براش بنویسم. اونایی هم که نامحسوس مارو دنبال میکردن لطفا نظر بدن و خودشونو معرفی کنن! اسمای جیگول میگولم ندیدا! یجور بگید بشناسیمتون! مثلا نذارید گوجه، خیار، نون پنیر بامیه یا دوست قدیمی و جدید....با اسمی که از اول اومدید و میشناسیمتون نظر بدید.
ایشالله ازین به بعد بتونم بیشتر فعالیت کنم.
سندی که بیشتر مشغول وبلاگ خودشه....منم وقتی اون وبلاگ خودشو زد یکم سرد شدم. ولی امروز یاد گذشته هام افتادم. گذشته های خودمو این وبلاگو قبلیا.
بدبختی اینه که ما هر چقدرم بخوایم از گذشته هامون جدا بشیم بازم بیخ ریشمونه و یجورایی باهامون داره راه میاد. پس نباید ازش فرار کنیم. پس پیشنهاد میکنم ما هم باهاش راه بیایم.
دیگه عرضی نیست.
منتظر همتونم....حتی اون دوستی که مارو تو بلاگفا دنبال میکرد.
شب بخیرررررر
پ.ن: "نودت" عزیز اگه این پستو میخونی سریعتر یه ایمیل بهم بده...کارت دارم



دسته بندی : کافه تنهایی ,
سلام به همگی.
امیدوارم سال تحصیلی خوبی رو پیش رو داشته باشید و دوست های جدیدی پیدا کنید.
یادمه وقتی دبیرستان بودیم و هر روز میرفتیم مدرسه و با بچه های کلاس یه جورایی اخت شده بودیم ، معلم ها میگفتن زیاد به این دوستی و آینده ش دلخوش نباشین. چون وقتی میرین دانشگاه دیگه همدیگه رو نمی بینین و مسیر زندگیتون عوض میشه. ما طبق معمول میگفتیم زر میزنه بابا ما عمرا جدا نمیشیم و از این حرفا. ولی حالا که خودم به این سن رسیدم می بینم که حرفشون بیراه نبوده.

همیشه تفاوت بوده بین دوست قدیمی و دوست جدید. اصلا میزان صمیمیت رو با قدمت دوستی میسنجیدن تا اینکه به من ثابت شد لزوما هم اینطور نیست. الان ما خومون یه گروهیم که از قدیم با همیم و هم مدرسه ای و همسایه و غیره بودیم و هر چند شب یه بار دور هم جمع میشدیم. به خصوص من و منصور. هرشب و هر روز در ارتباط بودیم و هر حرفی داشتیم با هم میزدیم و از اتفاقات زندگی هم خبر داشتیم. مثلا هم خیلی صمیمی و مچ بودیم اما الان دو ساله که جریان عوض شده. جمع مون حتی جمع دو نفره ی ما ، به جای درد و دل و خنده و دوستی و احترام ، پر شده از توهین و مسخره کردن و تخریب شخصیت و حرفای نیش دار. دو سه ماه پیش هم همگی به این نتیجه رسیده بودیم که جمع مون داره خراب میشه و اول فکر کردیم به خاطر یکی از اعضاست ولی وقتی اونو هم کنار گذاشتیم و چند سری بیرون رفتیم باز هم همون آش و همون کاسه بود.

الان خیلی وقته دیگه مثل سابق خوش نمیگذره و این دوستی ها و بیرون رفتن ها حالت رو در وایسی و رفع تکلیف پیدا کرده. طرز فکرا عوض شده و مسیر های زندگی هر کدوممون راه جدایی رو در پیش گرفته. اما بازم معتقدم طرز فکر یا مسیر زندگی متفاوت اونقدر روی دوستی تاثیر نداره. اون چیزی که بین ما رو خراب کرده کمبود و در مواقعی نبود احترام به شخصیت ها و طرز فکر هاست. گروه ما جایی شده که برای اعتقاد و سلیقه ت فحش میخوری و مسخره میشی! بارها شده خواستم همه چیو بذارم کنار و بی خیال شم اما حرمت نون و نمک و مدت رفاقت بهم اجازه نداده. چند بار شد که سعی کردم تغییر رو از خودم شروع کنم و با رفتار درست به بقیه یاد بدم که باید چیکار کنن اما رفتار ها به قدری بد بود که خون من به جوش میومد و خودمم به رفتار اشتباه قبلیم برمیگشتم. 

اصلا رابطه ما خیلی جالب شده! جمع دو نفره یعنی غیبت از بقیه! جمع 3 نفره یعنی متحد شدن دو نفر و تخریب شخصیت و توهین به نفر سوم! جمع 4 نفره یعنی جدا شدن دو به دو و هرکی با بغل دستی خودش غیبت اون دوتا رو بکنه یا حرکت های منفی دیگه بزنه! جمع 5 نفره معمولا میشه اتحاد 3 نفر و تخریب اون دو نفر و جالبه که اون سه نفر متحد تو جمع خودشون یه دو نفر رو تشکیل دادن که نفر سوم رو میکوبه! وای به روزی که یه بنده خدایی تصمیم بگیره باهامون بیاد بیرون! اگه عضو جدید باشه دهنش سرویسه و اگه دوست یا فامیل یکی از اعضا باشه ، دهن اون عضو بدبخت سرویسه چون آبروش جلوی کسی که با خودش آورده میره.

کلا دوستی از یادمون رفته. نمیدونم دنبال چی ایم؟ دنبال اثبات برتریمون به همدیگه؟ دنبال اینکه بگیم کدوممون شاخ تره؟ کی بیشتر میفهمه؟ آقا شما برتر! شما شاخ! شما فهمیده! فقط هم اعتقادات شما درسته و من دائم چرت و پرت میگم! باشه! بکشید بیرون از ما! دیگه خوش نمیگذره. حتی جمع های دو نفره مون. یا خودتون درستش کنید یا تعطیل شه برای اعصاب همه بهتره.

والا! جمعه با یکی از دوستام پاشدیم رفتیم بیرون و حدود 7 ساعت با هم بودیم. ناهار خوردیم بستنی خوردیم کلی پیاده روی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم بدون اینکه لحظه ای یکیمون از حرف دیگری ناراحت شه یا بهش بر بخوره یا به اعتقادش توهین شه. اما با این جمع 2 ساعت میریم بیرون از اولش دعواس! سر همه چی! کجا بریم؟ کی ماشین بیاره؟ چی بخوریم؟ اصلا چیزی بخوریم؟ سینما چه فیلمی ببینیم؟ بعد جالبه هرکی هم یه نظر میده که مثلا نظرش جالب نیست یا مناسب اون موقعیت نیست ، به جای مخالفت کردن منتطقی ، فحش و دری وری میشنوه! یه بار نشده یه کار بخوایم بکنیم یه نفرمون بامبول در نیاره. به نظر خودتون جمعش کنیم بهتر نیست؟ 

من آدمی ام که شخصیتم برام مهمه ، عقایدم مهمن ، سلیقه م برام خیلی ارزش داره. حالا چه درسته چه غلط به خودم مربوطه و گه خوریش به کسی نیومده. حالا شما بگو سندی بی جنبه س یا هرچی دیگه. من همینم که هستم و نیازی هم نمی بینم که تغییر کنم. هرکی مشکلی داره و میخواد درباره من اظهار نظر کنه خوش اومده. اگه قراره افراد با هم دوست باشن باید همدیگه رو همونجوری که هستن بپذیرن وگرنه به درد نمیخوره. اگر توی همدیگه مشکلی می بینیم به جای مسخره بازی و سوژه کردنش بهتر نیست بشینیم عین دو تا آدم منطقی حرف بزنیم؟ به جای توهین و تخریب شخصیت؟ آدم دو ساعت با دوستاش میره بیرون خوش بگذرونه و از فضای کسل و یکنواخت داخل خونه بیاد بیرون اما رفیق خودش براش جنگ اعصابی درست میکنه که آرزو میکنه هرگز پاشو اون خراب شده نذاشته بود.

نمیگم رفاقث تعطیل ، نمیگم دیگه بیرون رفتن تعطیل ، بیرونم شاید بریم در آینده ولی من یکی دیگه بهم حال نمیده...

وقتی تو خودتی ، وقتی حالت خرابه ، وقتی دلت گرفته ، وقتی خودت نیستی ، وقتی حواست همش پرته ، یه دوست خوب سعی میکنه از اون فضا درت بیاره ، یه دوست بهتر خودش میاد تو اون فضا ببینه چته آخه؟ حتی اگه نتونه مشکلتو حل کنه پا به پای خودت دپرس میشه و دلش میگیره و یه دوست احمق ازت سوژه پیدا میکنه و تو جمع مسخره ت میکنه.

از من نکن خدافظی!


--------------------------------------------------------------------------------

بیشتر بخوانید در : سایت رسمی سندمن -- WWW.SANDMAN.IR



برچسب ها : سندمن , و دیگر هیچ ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

سلام

به نظر میاد از جمله کسانی که منو خوب شناختن و خشم منو درک کردن مدیران میهن بلاگ هستن. بعضا در جریان هستید و بعضا هم در جریان نیستید که دلیل کم پیدا بودن اخیر من تو کافه ، مشغول بودنم برای درست کردن سایت رسمی سندمن بود.  اونم مثل کافه جوان رو پلت فرم همین میهن بلاگه. میتونستم براش هاست بخرم و از طریق وردپرس کارو پیش ببرم اما به دلایلی بی خیال قضیه شدم. یکیش اینه که تو این چند سال من و منصور همه سیستم های وبلاگ دهی رو امتحان کردیم و آخرش رسیدیم به میهن بلاگ که از همه خدماتش کامل تر بود و کاربر پسند تر. جا داره این وسط یادی هم از عمه علیرضا شیرازی هم بکنیم که خیلی ما رو اذیت کرد و ما هم همچنین!

حالا دلیل شاکی بودنم تو پست قبلی این بود که من بلند شدم رفتم از گرون ترین سایت ایران دامنه خریدم برای اینکه یه موقع قطع و وصلی نداشته باشه و جاش مطمئن باشه. بعد اومدم  متصلش کنم دیدم یه بی شرف از خدا بی خبری ورداشته دامنه رو بدون پشتوانه متصل کرده به وبلاگ خودش!

یعنی دامنه رو من خریدما! کلیدش دست منه! بعد اون همینطوری خیاری ورداشته دامنه رو استفاده کرده. من اومدم هرچی میزنم می نویسه آدرس تکراری است و توسط وبلاگ دیگری ثبت شده است! من میگم خدایا این دامنه رو که من 4 روزه خریدم مال منه چجوری یکی دیگه ثبت کرده؟ این شد که اومدم تو کافه شاکی بازی در آوردم و بعدش هم یه ایمیل دادم به پشتیبانی میهن بلاگ و الان که اومدم دیدم دامنه فیکس شده. حالا این به کنار اون عوضی ای که آدرس sandman.mihanblog.com رو اشغال کرده رو کجا فرو کنم من؟ اونجا بری اصلا هیچی نداره فقط آدرسو ورداشته گرفته. آخه من چی بگم؟ مردک الدنگ خو مگه مرض داری؟؟ یه ایمیلی چیزی هم از خودش نذاشته که یه بنده خدایی که انقدر طلبه س ایمیل بده اصن پول بهت بده که این آدرسو بی خیال شی. 

اصن من درک نمیکنم واسه چی ملت باید بیان آدرس ها رو اشغال کنن؟ ما با کیا شدیم 70 میلیون آخه؟ آمریکا حمله کنه با کی میخوایم بریم جنگ؟ 

یه توضیح هم بدم حالا که سایت رسمی سندمن راه افتاده به این معنی نیست که تو کافه فعالیت ندارم. اینجا هم هست اونجا هم هست ولی اونجا به مراتب فعال ترم چون محدودیتی ندارم و دستم باز تره برای هر کاری که میخوام بکنم. مقاله های طولانی اگه بنویسم تو جفتش هم زمان منتشر میشه ولی چیزای خورد و ریز و شخصی به طور کامل به اونجا منتقل میشه.

حالا نمیدونم آدرسو الان بهتون بدم برید ببینید یا اینکه بذارم کارای قالب و صفحات جانبیش به طور کامل که تموم شد لینکشو بذارم. بستگی به تعداد درخواست ها داره



برچسب ها : sandman cantona , sandman mandela , sandman aviator , sandman beautiful mind , sandman hitchcock , sandman tarantino ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
در کنار تمام رزهای سفید خانه یمان، رز قرمز مانند لکه ای خون قرمز که بر روی پیراهن سفیدی خشک شده باشد دلبری میکرد.
در کنار تمام گلبرگ های قرمز رز، تک برگ سبز، مانند لکه ای جوهر سبز، بروی پیراهن سقید خونین دلبری میکرد.
در کنار تمام خارهای ساقه سبز رز قرمز، تک ریشه آن مانند تک ریشه پیوند فرزند تازه متولد شده و مادر دلبری میکرد.
دلبری ها چنان ادامه داشت که چشم های سرخ من، رز سرخ را سیراب کرد و کم کم خشکیده.
****
دود سیگار به سرعت راه فرارشو از میان شش هام پیدا میکنه و به آرومی از بین دندون های به هم فشرده ام حرکت میکنه و با دم دوباره به سمت خودم بر میگرده و روی چشم هام جا خوش میکنه. سوزش چشم...مطمئنا مال سیگاره...همونطور که سوزش سیگارو دست مال آتیشه...پرت شدن ته سیگار کنار ته سیگار مثل پرت شدن برگ پاییزی کنار برگ پاییزیه.
****
برای خوابیدن همیشه دیره....هر چقدر زودتر بخوابی، تایم بیشتری رو میتونی استراحت کنی،بیشتر میتونی  جدا بشی، بیشتر میتونی از رویاهات لذت ببری،راحت تر میتونی خودتو به دست کابوسات بسپری، چون میدونی که تهش خوابه...بذار این کابوس لعنتی تموم بشه...بذار این رویای قشنگ شروع بشه....خواب موهبتی که خدا نصیب انسان کرد تا با اون به هرجا که جسمش نمیتونه برسه با روحش اونو به چنگ بیاره.
بخواب فرزندم
بخواب
****
نقطه پشت نقطه
حرف پشت حرف
کلمه پشت کلمه
جمله پشت جمله
خط خطی پشت خط خطی
همین پروسه رو بگیر دوباره از بالا بیا پایین میرسی به حال من
****
****
پ.ن1: دوستان نوشته هارو جدی نگیرید....یعنی اینکه نبینم یکی بیاد بگه " آآآ منصورم سیگاری شد رفت!"
پ.ن2:هرکی هر چقدر میتونه واسه دیگری آرزوی خوشبختی بکنه.
پ.ن3: کم کاریمو بذارید به پای پرکاریم توی مشغله های ذهنی و جسمیم.
 





برچسب ها : تنهایی پشت تنهایی , نوشته های منصور کبیر , نوشته ای ادبی منصور کبیر , دل نوشته های منصور کبیر , دل نوشته های زیبا , متن های زیبا ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
مسخرس
فقط همینو میتونم بگم

مسخرسسسسس

ملت ایران یه سری هاشون خیلی بی شعورن
قبول دارم هر  جایی بد و خوب داره ولی بد های ایران از میانگین جهانی خیلی عوضی ترن

اصن مرض دارن
دست خودشون نیست که

یارو سادیسمیه
خو مردک مگه مرض داری؟
یه نفر این همه پول بی زبون خرج میکنه بعد توی نفهم کاسه کوزه شو میریزی بهم
فک میکنی خیلی زرنگی؟


یعنی دلم میخواد یارو بیفته دستم اول ببینم برای چی این کارو کرده بعد ببرمش اتاق شکنجه

ما از خارجی ها شاکی ایم بعد داخلیا امون نمیدن
به قول یکی از بچه های دانشگاه la elaha ealalah !!!!

والا



برچسب ها : مسخرس , سندمن بی اعصاب , سندمن شکنجه گر , سندمن پانیشر , sandman punisher , sandman unleashed , sandman unchained ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,

خواهشا افراد زیر 18 سال اینو نخونن. بعدا نگی نگفتیا



برچسب ها : اگه پیشم بودی (18+) , سندمن , مطالب 18+ , 18+ , ورود افراد زیر 18 سال ممنوع , کافه جوان , فانتزی های شیرین سندمن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
به نام خدا سلام بچه ها خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خیلی خوشحالیم در خدمتتون هستیم

بالاخره ماه رمضان هم با همه روزه های گرفته و نگرفتش تموم شد و امیدوارم بهره کافی از این ماهو برده باشین

 هرکه دو روز از عمرش یکسان باشد از ما نیست. همه تون این حدیث رو شنیدید.  به شخصه من هیچی از این ماه نفهمیدم و واقعا ناراحتم. چون اکثر روزاش شبیه به هم بود. بدین شکل : صبح پا میشدم برم سرکار البته با تاخیر. سر کار حتی 20% روزای عادی هم بازدهی نداشتم چون هوا گرمه و آدم جونش در میاد. باور کنید اونجا که من کار میکنم اصلا ماه رمضون نشده بود! یک نفر رو جز خودم و بابام ندیدم که روزه بگیره. همه صبح بساط نون پنیر و چاییشون پهن بود و ظهر خیلی شیک غذای گرم سفارش میدادن و میخوردن. اینکه تاکیدم رو غذای گرمه به خاطر اینه که رستوران ها اجازه ندارن در ماه رمضان قبل از اذان مغرب غذای گرم سرو کنن. قبلا حتی اجازه نداشتن کار کنن ولی الان کار میکنن فقط با غذای سرد. یه نفر بود پارسال غذای گرم پخش میکرد بردن شلاقش زدن. امسال از همون شلاق هم خبری نبود.

زودتر از موعد هم کار رو تعطیل میکردم و میومدم خونه. انقدر مغزم و بدنم خسته بود که حتی حوصله نداشتم فیلم و سریال ببینم چه برسه به اینکه مطالعه کنم. تو کل این ماه 2 تا فیلم دیدم و تقریبا نصف فصل سریال! در حالی که در بازه زمانی مشابه با همین میزان وقت گذاشتن تقریبا یه سریال رو تموم میکردم.

افطار هم میشد که معده رو پر میکردم و سنگین میشدم و حال هیچ کاری رو نداشتم. نصفش رو که فوتبال نگاه میکردم و نصف دیگشم الکی تو نت میچرخیدم و فیلم و سریال میذاشتم تو لیست دانلود. حال و حوصله جواب دادن به کامنت های اینجا رو هم نداشتم.

خرج و مخارج ملت هم رفته بالا و دیگه کسی نه افطاری دعوت میکنه و نه از ترس افطاری دادن ، افطاری میاد! خرج و مخارج خودمونم رفته بالا و اصلا نتونستیم درست حسابی بریم بیرون. پارسال دو بار افطاری با بچه ها رفتیم بیرون که هر جفتش خاطره شد ولی امسال با اینکه حرفش شد اما نتونستیم بریم.

یعنی میخوام بگم از همه کارم افتادم دقیقا. امیدوارم شما اینطوری نشده باشید و حداقل یکم فعالیت مفید انجام داده باشید. البته منم بیکار نبودم و تفکر میکردم. کلی تفکر کردم! به خیلی چیزا فکر کردم و نتایجش متعاقبا اعلام میشه.

فعلا اومدم بگم دارم میرم چند روز مسافرت و وقتی برگردم یه پست میذارم با این عنوان : اگه پیشم بودی...

عیدتونم مبارک و از من نکن خدافظی!



برچسب ها : سندمن ,
دسته بندی : کافه تنهایی ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] (تعداد کل صفحات:8)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت