تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

سلام

آقایون و خانوما من روم به دیوار! فعلا نتم قطعه که مزاحم نمیشم و الا من همیشه با شمام.

داشتم ایمیلم رو چک میکردم که یه ایمیل دیدم حاوی این تصاویر! کلا شرحی براشون ندارم و فقط میگم بخندین!نوش جونتون.فقط بگم این مال کشور ما با دین اسلام و قدمت6000ساله نیست.

من نمیدونم باید به اینا چی گفت ولی کم کم بهبود پیدا میکنن.ایشالا روز به روز زیباتر و میان جنسه تر!





               




خدا نگهدارتون




برچسب ها : این دو جنسه حساب میش یا یه جنسه؟ , داستان طنز , داستان , جوک ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,

سلام بر اهل کافه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ همه کافه ایا!!!!بیاین وسط ... . اوهوی کثافتِ منحرفِ بی شعورِ غرب زده باسن نلرزوناول بذارین من حرفم رو بزنم بعدا شروع کنین به قر دادن. میخواستم بگم اون بلندگوهای کنار خرابه بیاین وسط تا صدام به همتون برسه. خب بگذریم.

امروز هم یه داستان شاخ دیگه دارم.البته این داستان مال 3سال پیشه! اینو تو یه وبلاگ دیگم منتشر کردم ولی به یه دلایلی دیده نشد. حالا بازم منتشرش میکنم. ایشالا که براتون جدید باشه.

اینم داستان جدید:

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

خب قصه از اونجا شروع میشه که:


... ... ... . ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت خودداری می کنیم ) تا اینکه جک از بالای دیوار کشتی داشته قسمت زنانه رو می دیده و رز متوجه میشه!!! و به جک میگه ساعت ... بیا سر کشتی منتظرم. خلاصه جک میره و اینا ... ( به علت مسائل اخلاقی از نوشتن این قسمت هم خودداری می کنیم ) و از رز خوشش می یاد و با هم قرار عروسی میزارند.


یه روز که رز و جک تو کشتی شون نشسته بودن ناگهان صدایی اومد. جک بلند شد و یه نگاهی به اطراف انداخت و دید که به به!! طوفان کاتریناست که داره میاد. یه مرتبه بلند شد و دست رز رو گرفت و گفت : تو برو تو پناه گاه سنگر بگیر، اسلحه من رو هم بنداز بالا می خوام باباش رو بیارم جلو چشاش و اینا ... .


رز بدبخت که تازه رفته بود کلاش جک رو پیدا کرده بود یه صدای دیگه شنید یه نگاهی به ته کشتی کرد دید که کشتی تا دسته فرو رفته تو آب (بر فکر بد لعنت). رز که ترسیده بود به جک گفت : اوی جکی بدو کشتی داره غرق میشه. جک دوید و رفت تو اتاقش و چراغ جادوش رو برداشت و دست کشید روی چراغ تا غوله اومد بیرون. غوله عصابش حسابی به هم ریخته بود . به جکی قصه ما گفت : مگه به توئه بابا سوخته نگفتم که هر وقت کار داشتی وقت قبلی بگیر و اینا و اینا ... (منظورم فحشه)


آقا غوله باز گفت : حالا من باید برات چی کار کنم بابامون رو در آوردی ... . جک گفت : والا این زیده که برا ما حواس مواس درست حسابی نذاشته که بینیم چی کار می کنیم. هر کاری بلدی بکن ما رو از شر این زیده راحت کن!!!! آقا غول ما هم که سرمای سختی خورده بود و حال درست حسابی نداشت الکی یه وردی خوند و رفت تو چراغش و گرفت تخت خوابید. جک یه نگاه به عقب انداخت دید که اوه اوه چه آب گوشتی شده!!!! هرکول اومده میگه سرش رو بگیر ( بازم فکر های بد بد نکنید ) و طناب رو انداخت و گفت ببند به سر کشتی تا بکشمش بالا ...


آره خلاصه جک سر طناب را گرفت و گره زد به ته کشتی. هرکول طناب رو تا کشید بالا کشتی بدتر غرق شد. جک یه مرتبه به زیر پاش نگاه کرد دید که آب تا زیر پاهاش بالا اومده. دوید و رفت رز رو بغل کرد و گفت: ای خدا بگم این هرکول رو چی کارکنه با این کار کردنش، که یه هو صدای چه چه بلندی شنید. کلش رو برگردوند ببینه کیه که دید مرد عنکبوتی با طناب( همون تار خودمون ) از تو آسمون آویزون شده و داره می یاد طرفشون. یه مرتبه با یه حرکت به طرز سامورایی جوفتشون رو بغل کرد و رفت خال آسمون!!! رز هم که مثل خر داشت کیف می کرد از اینکه پول کشتی درجه 3 داده بود و داشت با هواپیما درجه1 ( اینم شخصی ) سفر می کرد تا اینکه صدای تیر اومد!!


اوههههههههه نه آخه کی جایزه بگیر ها رو خبر کرده!!! بیچاره مرد عنکبوتی کلی آرزو داشت چه اتفاق بدی ...... (خیلی دلم سوخت براش من هم حســــــــــــــــاس)


خلاصه جک با رز و جنازه مرد عنکبوتی افتادن تو دریا. هرکول که حسابی تو فاز غیرت بود، پرید تو آب و یه 800_700 تایی ((آدم))رو نجات داد. جکی قصه ما هم  مثل خر کیف کرده بود _در حالی که دست رز تو دستش بود و داشت ماهی ها رو تماشا می کرد_ دید یه دلقک ماهی ناز و کوچولو کنارشه. جکی تا اومد ماهی کوچولو رو به رز نشون بده سر و کله یه کوسه کوچولوی ناز و توپل مپل پیدا شد و دلقک ماهی ر یه ضرب خورد!!!!! جک از ترسش خودشو خیس کرد ( شانسش گرفت که تو آب بود و کسی چیزی نفهمید ولی من چون آدم تیزیم فهمیدم!!!!) رز برگشت و دمپایی شو درآورد و زد تو سر کوسهه و هی پشت سر هم می گفت که توف کن بیرون!!!! توف کن بیرون!!!!!. کوسهه که عصبانی شده بود گذاشت دنبالشون. جفتشون از ترس با سرعت رفتن بالا و پریدن رو یه قایقا و به طرز سامورایی قایق رو خالی کردن ( ریختن تو دریا ) و خودشون رو رسوندن به ساحل.


خب قصه ما به سر رسید سندمن هم نیومد!!!

منصور: راست میگیا! سندمن کو؟؟؟

من: والا داداش اگه راستشو بخوای باید بگم که... چاق شد فروختمش!!!

منصور:

کافه چی:

این یارو جدیده:(اسمش چی بود؟آها! ونوس)

سندمن:

و من:

این بود قصه تایتانیک که میگن .

تا یادم نرفته بگم که : دانشمندها علت اصلی این حادثه دل خراش را غول چراغ مریض دانستند.

دوستتون دارم

خدانگهدار

..............................................................................................

نکته اخلاقی :

1- هیچ وقت از غول های چراغ تاریخ مصرف گذشته استفاده نکنید.

2-غول چراغ خود را دو ماه به دو ماه تعمیر کنید و از سلامت آن مطمعن شوید.

3-درصورت مریض بودن یا خراب بودن غول حتمآ به گارانتی مراجعه کنید.




برچسب ها : عکس و فیلم تایتانیک , قسمت های صحنه دار تایتانیک , داستان طنز , داستان اینجوری و داستان اونجوری , امید همچنان با داستان هایش میتازد... , جوک جدید , داستان جدید و مطالب طنز ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,

با سلام

خب دوستان اینم یه داستان دسته اول و زیبا:


در زمان حای قدیم وقتی شاه تیر اندازی میکرد . پسره دختر بازی میکرد . اون یکی کفتر بازی میکرد . دختره با دل پسره بازی میکرد . عدد 1234567-935-666 دختر ها را ضایع میکرد . امید در پی این بود که :


یکی بود یکی دیگه هم بود زیر گنبد کبود هیشکی نبود . توی یه دهکده کوچیک یه دختری بود که خیلی بلا بود. این دختر یه دوست پسر داشت که اسمش مارکو پلو بود که در روز تولد او یک تیشرت به او هدیه داد. یک تیشرت قرمز بد رنگ و ضایع و زشت و ایکبیری!!! با عکس آدمک یاهو در حال نیش خند.


دخترک بد سلیقه و کج سلیقه خیلی از این تیشرت خوشش اومده بود. از اون روز به بعد هر وقت که با این تیشرت می رفت بیرون بچه های محله شون می افتادند دنبالش و بهش متلک مینداختند!!! کار به جایی رسید که دختره دیگه هیچ وقت بدون این تیشرت ضایع بیرون نمیرفت!!! چون خوشش می یومد متلک بارش کنند. این بود که اُسکلان محلهِ شون لقبِ تیشرت قرمزی را بهش دادند. یه روز که تیشرت قرمزی می خواست بره سر قرار با اون دوست پسر اوران گوتانش، مامانش بهش گفت: بعدآ که کارت تموم شد یه سر به پدر بزرگت بزن چند وقته که مریضه!!!. تیشرت قرمزی از خونه که اومد بیرون دید چند تا از پسر های محله شون سر کوچشون نشستن وقتی که خواست از کوچه بره بیرون یکی از بچه پر رو های محله شون بهش گفت :" هی خانم کجا کجا !!! با ما این جوری نباش !!! "


تیشرت قرمزی هم برگشت بهش و گفت:" خفه شو پــــــــرووو " یکی دیگه از پسر های محله شون(این رو من میشناسم یه آدم سالوسیه که نگوووووووووووووووو) با مهربونی بهش گفت: کجا میری جیگر!!! تیشرت قرمزی هم گفت : دارم میرم خونه بابا بزرگم!!!  و به راهش ادامه داد و رفت و رفت و رفت تا به سر قرار با اون اوران گوتان رسید(( او با مارکو پلو تو جنگل قرار گزاشته بود )). ولی وقتی رسید از مارکو هیچ خبری نبود!!! تیشرت قرمزی یکم منتظر مارکو موند ولی از اون هیچ خبری نشد . تیشرت قرمزی حسابی ضایع شده بود و داشت بر میگشت که!!!!!!!!!! چشمش به جمال مبارک آقا مارکو افتاد که دست اون یکی دوست دخترش تو دستش بود و داشتن با هم مخندیدند و حال میکردن و لاس میزدن راه میرفتند!!!


تیشرت قرمزی که دختر بی جنبه و خود پسندی بود تا این صحنه را دید رفت جلو و گفت: بی شرفِ اوران گوتان منو میپیچونی؟؟ و یکی کشید زیر گوش مارکو پلو . مارکو پلو که حسابی ترسیده بود که یه وقت گندش جلو این دوست دختر جدیدش در بیاد برگشت و با کمال پر رویی به تیشرت قرمزی گفت : خانم چی کار می کنی  ؟؟ اصلآ شما کی باشین که من رو میزنین؟؟!!! و اومد که یه چشمک بزنه که یعنی آره حالا 3رو بگیر بعدن بهت میگم!!! که تیشرت قرمزی دست کرد تو کیفش و شمشیرش رو در اورد و مارکو را از وسط به دو نیم کره شرقی و غربی تقسیم کرد و با سرعت صحنه جنایت را به سوی خونه پدر بزرگش ترک کرد !!! ((خودم فکر نمیکردم اینقدر بی رحم باشه))


تو راه حسابی به مارکو فکر میکرد که " حیف شد عجب منبع درامدی بود "

فعلآ تا این جای داستان را داشته باشید


وقتی که تیشرت قرمزی داشت صحنه جنایت را ترک میکرد اُسکلان محله شون رسیده بودن دم در خونه بابا بزرگ تیشرت قرمزی !!!اسکلان محله تیشرت قرمزی در خونه پدر بزرگ تیشرت قرمزی را میزنند و وقتی که پدربزرگ تیشرت قرمزی در خونه را باز میکنه به اون حمله میکنند و دست و پاش رو می ببندند و میندازنش تو کمد لباسی و یکی شون هم به اسم پسر شجاع، لباس های بابا بزرگ تیشرت قرمزی رو پوشید و رفت جای پدر بزرگ خوابید و بقیه هم رفتند پشت کمد مخفی شدن.


تیشرت قرمزی هم که از همه جا بی خبر بود با عجله خودش را به خونه رسوند بدون این که دری بزنه یا بوقی موقی چیزی بزنه یهویی رفت تو و شروع کرد به پاچه خاری (( به عبارتی دیگه ...... )) !!!

    =-این هم متن مکالمه بین تیشرت قرمزی و پسر شجاع (( پدر بزرگ )) =-

 تیشرت قرمزی : سلام بابایی !!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : زهر مار عزیزم

 تیشرت قرمزی : چه خبر بابایی ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : دستهء تبر بابایی

 تیشرت قرمزی : تو اونجای آدم بی خبر بابایی

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : همچنین با خبر بابایی

 تیشرت قرمزی : بی ادب !!!

 تیشرت قرمزی : از کی تا حالا

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از وقتی ایرانسل اومده !!

 تیشرت قرمزی : آره !؟!؟!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : نه دروغ گفتم !!

تیشرت قرمزی یه نگاهی به پدر بزرگش میکنه و متوجه یه تغیراتی تو چهره بابا بزرگش میشه و شروع میکنه به سوال پرسیدن !!!

 

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا این قدر چشم هات تو رفته ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : از دست شما دخترای جیگره !!!

 تیشرت قرمزی : چرا دماغت این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : آخه مگه تو فوضولی ، مَد ساله !!

 تیشرت قرمزی : چرا گوش هات این جوری شده ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : باز هم مگه تو فوضولی آخه ، مادر زادیه !!

 تیشرت قرمزی : بابایی پس ریش و سیبی لت کو ؟؟

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : با ژیلت زدم ، میگن بهم میاد ، نه ، یه 70_80 سالی انگاری جوون تر شدم  !!!

 تیشرت قرمزی : بابایی چرا اینقدر دهنت بزرگ شده !!!

 پسر شجاع (( پدر بزرگ )) : برا این که بتونم جیگرتو بخورم !!!

 

تا اینارو گفت همه اونایی که پشت کمد مخفی شده بودند پریدن بیرون و همه یک صدا با هم گفتن ما بوس می خوایم یالا ، ما بوس می خوایم یالا.

تیشرت قرمزی هم بدو معطلی شمشیرش رو در اورد و همشون را تیکه و پاره کرد .

 

نتیجه اخلاقی : هرکی چشمش در دور و بر دختر همسایشون باشه سزای کارش همینه !!!

**********************************************

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان شنل قرمزی , داستان طنز , داستان اینجوری و اونجوری , امید و شنل قرمزی , داستان تجاوز به یه دختر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
سلام
من متشکرم از آقای فامیل دور!اینم یکی از تجربیات ارزشمندشون:

فامیل: آقای مجری امروز قراره واس این بچه برم خواستگاری
مجری: چی!؟ این که بچه س...
فامیل: من نصف این بودم زن گرفتم! این که دیگه لندهوری شده واس خودش!!
مجری: آخه این نه درس خونده،نه کار داره...
بچه: نه کف کرده!
فامیل: شما مگه تلوزیون نمیبینی؟ همش میگن مهم تفاهمه
مجری: آخه این بچه اصلاٌ میفهمه تفاهم ینی چی؟
فامیل: بله که میفهمه خودم بهش یاد دادم،تازه خیلی چیزای دیگه هم بلده،بابایی اونایی که دیروز بهت یاد دادمو بگو به آقای مجری...
بچه: نهادینه سازی صرفه جویی در مصرف آب،مبارزه با ترویج فرهنگ غربی،مذاکرات پنج بعلاوه یک
مجری: ینی چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفته دیگه وقت زن گرفتنشه؟
فامیل: آقای مجری زن گرفتن که چیزی نیس،مردم با همین چارتا کلمه وزیر میشن!

******************************
پی نوشت:
1-دروغ میگه؟؟



برچسب ها : داستان طنز , مطلب طنز , جوک , پست جنجالی , کلاه قرمزی ,
دسته بندی : کافه طنز ,

با سلام

 

چند شب پیش اتفاقی پیش اومد که دلم نیومد با شما درمیان نذارم. حدود ساعت 8 شب که همکاران به اتاق رست رفته بودن و اینجانب به اضافه یک دوست کارآموزتر از خود طبق معمول آماده باش در سنگرمون( ایستگاه پرستاری) نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول بودم. سرم رو بلند کردم و مشاهده کردم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنم سن و سالشون یه کم از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود، در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دختر مثل پیچکی گره خورده بود و دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدن نوبت گرفتن و در سالن انتظار نشستن. پسر دست راستش رو که حدود یک متر بود، بالای صندلی گذاشت و دختر را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پر قدرت و آرامش برانگیز خود قرار داد و دخترم سرش رو روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفت و روی سینه ی پسر قرار گرفت!!! سر پسر هم متقابلا مث آهن ربا خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودن و سکوت اختیار کرده بودن که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند!!!

 

منم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودم، تا اینکه منشی محترم صداشون کرد و هر دوتا که انگار در پارک در حال قدم زدن هستن آسه آسه نزد پزشک رفتن و دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میداد که پزشک چندبار به دختر گوشزد کرد که خانم محکمتر حرف بزنید! خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول پیشمون اومد و دخترم روی تخت دراز کشید منم سرم رو آماده کردم و برای وصل سرم بر بالین دختر حاظر شده و دختر به محض دیدن سرم در دستم شروع به ریختن اشک کرد و از اون طرف پسر هم کلی قربون صدقه دختر میرفت... .

 


  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و عشوه های خانم آنژیوکت رو براش فیکس کردم و سرم تراپی رو شروع کردم و به سنگر برگشتم. چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدم! آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که منم خجالت زده شده بودم! یک آن برگشتم ببینم چش شده که دیدم دختر در حالیکه دست چپ رو کمی بالاتر از شکم روی قفسه ی سینه قرار داده پسر هم در حال نوازش کردن دستان دختر است!!! رک بگم منم که بدم نمی اومد دیدی بزنم هر چند ثانیه یک بار سرم رو 180 درجه میچرخوندم تا هدف رو زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنم اما ایندفعه مشاهده کردم هدف داره کارش به جاهای باریک کشیده میشه!!!!! منم که دیدم فاجعه در حال وقوع است خجالت کشیدم و سرم رو با سرعت نور به حالت اولیه برگردوندم و به دیوار روبرو در حالیکه چشمانم از حدقه در اومده بود خیره شدم و سه چهار بار پلک زدم و پیش خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدش نمی اومد چه برسه به آقا گربهه! یک آن به خودم گفتم حالشون رو بگیر و از اونجاییکه نمیتونستم به آقا گربهه چیزی بگم برگشتم و به دیزی خانم با صدای بلند گفتم خانم این چه وضعشه؟؟؟؟ این اصوات چیه که از خودت درمیاری؟؟؟؟ آروم باش! اینجا رو اشتباه گرفتی!

 


آقا گربهه برگشت و گفت: شمایی که اینجا رو اشتباه گرفتی لطفا شما آروم باش. منم گفتم والا ما که آرومیم شمایی که گویا نا آرومی!! حداقل پرده رو بکش. پسر گفت مجبور نیستی نگاه کنی چشمت رو درویش کن منم گفتم فعلا شمایی که باید چشمات رو درویش کنی و در یک حرکت ضربتی رفتم و پرده رو  کشیدم. آقا گربهه که عصبی شده بود پرده رو با شدت هر چه تمامتر به حالت اولیه برگردوند. طوریکه 7،8 تا از گیره های پرده کنده شد و پرده روی چوب پرده به صورت نصفه نیمه آویزون موند. منم همونطور که با تعجب و عصبانیت به پسر خیره شده بودم تو این قیل و قال از نیم رخ یه هاله ی سیاه رو دیدم که دارد وارد اتاق رختکن برادران میشه که نزدیکه در ورودیه اورژانسه. منم مشکوک شده بودم که ساعت هشت و نیم شب کی میتونه باشه؟ موضوع دختر پسره رو ول کردم و سراسیمه به سمت سوژه ی جدید روانه شدم! نزدیکه اتاق برادران که شدم قدم هام رو آهسته برداشتم و جلو در ورودی اتاق ظاهر شدم و مشاهده کردم یک آقایی لاغر با لباس محلی یه استان دیگه با عجله در حال زیر و رو کردن کیف برادران محترم و زحمتکش اورژانسه! منم که با دیدن آقا دزده با اون سیبیلای هیتلریش انگار که خودم در حال ارتکاب جرم هستم رگ گردنم به به لرزه دراومد و متقابلا آقا دزده با دیدن من زهره ش ترکید!! وقتی ترسش رو دیدم به خودم مسلط شدم و یه کم از در فاصله گرفتم تا وقت محاکمه کردن آقا دزده احیانا اگر سلاح سرد داشته باشه راهی برای دفاع داشته باشم.

 


دست به کمر وایسادم و شروع به محاکمه کردنش کردم و گفتم آقا داری دزدی میکنی؟(با لحنی کاملا ریلکس) در جواب گفت: چند وقت پیش اومدم پیش دکتر برام یک قرصی تجویز کرد از اون روز به بعد دچار توهم شدم الان هم نمیدونم چرا اشتباهی وارد این اتاق شدم!! منم پیش خودم گفتم خودتی!! و بعد گفتم دفعه ی دیگه اگر خواستی دزدی کنی حداقل این لباس محلی رو تن نکن چون آبروی ایل و طایفت رو میبری. منم که دیدم خیلی ترسیده دیگه حراست رو خبر نکردم و گفتم همین حالا برو تا نیروی انتظامی رو خبر نکردم. برگشتم به استیشن. دوباره یاده پرده ی کنده شده افتادم و به آقا گربهه گفتم حداقل پرده رو به گیره ها وصل کن. جواب داد: این کار ما نیس کار امثال شماس. منم که حرصم گرفته بود نیم خیز شدم که برم بزنمش یه دفعه یادم اومد دفعه قبلی هم همین مورد پیش اومد و نزدیک بود به ناکجا آباد کشیده بشم، نشستم و گفتم خب بعد ازینکه سرم دوست دخترت رو از دستش کشیدم زحمت وصل پرده رو بکش. گربهه گفت عمرا!



تو این گیرو داد صدایی از ته سالن اومد که میگفت: آقای پرستار مشکلی پیش اومده؟ کسی چیزی بهتون گفته؟ بیام سراغش؟ یک لحظه برگشتم که ببینم کیه؟ دیدیم آقا دزده با کمال پر رویی بر روی صندلی کنار دیوار نشسته و شاهد ماجراس! منم که خشم وجودم رو گرفته بود نیم خیز شدم که همون مورد قبلی یادم اومد و دوباره نشستم و گوشی رو برداشتم نیروی انتظامی رو گرفتم. همونطور که در حال صحبت با همکاران انتظامی بودم آقا دزده پا به فرار گذاشتن و آقا گربهه هم که فکر میکرد من برا اونا با نیروی انتظامی تماس گرفتم گفت: پرستار. سرمش تا همین جا کافیه باید بریم....

 


اینم زندگی ماس دیگه!

 

دوستون دارم

بای




برچسب ها : داستان طنز , طنز , مطلب طنز , شیفت دادن امید , بدبختیه ما داریم؟؟؟؟ , داستان اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
سلام رفقا

چقدر دلتون واسم تنگ شده بود! ولی ایراد نداره باز اومدم و باز درستش میکنم.

والا همینطور که تو این مدت من رو شناختین حتما میدونین که کلا یا زیاد شادم یا زیاد غمگین.بعداز اینکه سال نکبت92 تموم شد و سال ازون نکبت تر 93شروع شد یه تصمیم جنجالی گرفتم. تصمیم گرفتم که کلا رو مود شادی قدم نهم. در همین راستا چندتا کنفرانس برگزار کردم که شمارو دعوت میکنم به خوندن یکی ازون کنفرانس ها:

در اولین و مهمترین کنفرانس با سایر دوستان درمورد خواستگاری بحث میکردیم.بنده از دوستان سوال کردم که عزیزان شماها کی میرین خواستگاری؟ یهو تا این حرف از دهنم درومد همشون نطقشون باز شد.یکیشون صداشو صاف کرد و اومد تیریپ آدم بودن بذاره و تا گفت که من سر30 سالگی میرم خواستگاری... همه6نفرمون من جمله خودش گفتیم گ.ه نخوره!

نفر بعدی گفت والا من اصلا حال بچداری و بچه بزرگ کردن و اینارو ندارم و یه راس در سن 40سالگی میرم یه زن با2تا بچه میگیرم(اینم نظریه ی خوبیه!). انتظار واکنش نداشته باشین چون طرف سرهنگ بود و نمیشد واکنش نشون داد بهش(ما بهش میگیم سرهنگ و اکثر دور میدون و تو سفره خونه های سنتی و قیلون سراها مستقر میشه!!!!!!!)

نفر بعدی که به شخصه خیلی دوسش دارم تا اومد حرف بزنه همه عزیزان باهم فرمودن:((این دوباره زر زد؟؟)) البته اینا عادتشونه و زیاد تو ذوق این بچه من میزنن و استعدادش داره هرز میره!

نفر بعدی هم گفت که اصولا من زن نمیخوام! و خاک تو سر شماها که میخواین زن بگیرین. بعداز اینکه یکم ضرب شصت مارو نوش جان کرد و یکمی هم کل آبا و اجدادش رو صلوات دادیم به زبون اومد و با تته پته عرض کرد که کثافتاااااا آشغالاااااا شماها باید دختر بگیرین نه از الآن برین زن بگیرین!بدین صورت من به نکته سنجیش ایمان آوردم و بلایی به سرش آوردم که حتی سر کلاس هم که میاد جوری رد و بدل میشه که چشم به هیکلش نیوفته!

نفر بعدی هم زر زد و گفت من فردای روزی که شاغل شدم میرم خواستگاری!البته این مورد رو فاکتور میگیرم.چون یکم صحنه های مثبت 18داره و امکانش هست شبا خوابتون نبره.

مورد بعدی که خودم بودم و همگی عزیزان چشم بر قد رعنایم،زبان شیوایم،رخسار دختر بکشیم ،چشمان هاپودارم و سوراخ شلوارم داشتن و منتظر بودن تا من حرف بزنم و تیکه ای بپرونن و سریعن فرار کنن.منم زیاد منتظزشون نذاشتم و لپ مطلب رو گفتم:

-ببینید خوشگلای من، عزیزان، زیبارویان، آشغالا، عنترا، گوساله ها و ... شما که معنی سوال منو نفهمیدین غلط میکنین الکی زر میزنین. (همگی کپ کردن و آماده فرار شدن) منظورم اینه که شماها چه موقعی (چه زمانی،چه وقتی، چه ساعتی) به خواستگاری میرین؟ در همین حین یهو سرهنگ که از همه بزرگتره(طول و عرضش درحد خودمه ولی ارتفاعش از من کمتره)اومد جلو و گفت بگو ما باید کی بریم خواستگاری؟

-اول صبح!دقیقا جوری باید برین که خودتون دختر رو از خواب بیدار کنین. اینجوری فرصت آرایش رو از دختر میگیرین و ضربه مهلکی به پیکره وجودیتش میزنین! در این شرایط میتونین قیافه اورجینال دختر رو ببینید و بفهمید تمام عمرتون رو قراره با چه موجودی سر کنین.

بذارین یه مثال تصویری بزنم:

شما ها میرین تو خیابون و یه دختر با این مشخصات میبینین:


بعد که با این متد بنده برین خواستگاری میفهمین که با اینچنین دختری روبه رو هستین:

.
.
.
.
.
.
.
لطفا افرادی که مشکل قلبی و تنفسی دارن و افرادی که بالای65سالن یا زیر10سال نبینن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


  فاتحه برا رفتگانم بخونین که روشنتون کردم!فقط بنده از مسئولان تقاضای آب دارم!یکمی آب به دخترا برسونین که الآن دارن منفجر میشن.

شبتون خوش
دوستون دارم
بای
لطفا مراجع ذی ربط برای حفاظت از جون بنده یه عکس العملی نشون بدن!



برچسب ها : عکس لو رفته , آموزش مسائل و سوال های خواستگاری , مطلب طنز , جوک جدید , داستان طنز , کمپین حمایت از پسران دم بخت , الهی بمیری! ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,

سلام

بله دوستان بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی درسراسر اماکن خصوصی وعمومی کشور ؛ به بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

 

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) من مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!

 

2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس :

همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟

 

3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.!!

جواد : چی ؟

رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !

 

4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.

صداش خیلی عجیب غریب بود.

یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !

 

5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟

 

6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!

 

7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!

 

8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم. تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟

 

9) خیلی سال بعد

نسل ایرانی منقرض شد.

 

 

شبتون به شادی و خنده




برچسب ها : داستان طنز , جوک جدید , طنز , داستان اونجوری , امید رازی بزرگ را کشف کرد , تفکیک جنسیتی در اماکن عمومی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
تو این هفته ای که گذشت تجربه جدیدی داشتم. فکر نمی کردم که می تونم تا این حد عاشقش بشم. چون قبلا هم می شناختمش ولی منو اینجوری درگیر ِ خودش نکرده بود!
اَرده شیره ... مسبّب همه ی رنج هایی که الان دارم متحمل می شم اونه.
اول با صبحانه شروع شد .. بعد کم کم به ناهار و شام هم کشیده شد! بعد از اتمام هر وعده ی غذایی یه پیاله هم اَرده شیره همراه با بربری می خوردم  ^_~
چایی ... من اصلا چایی دوست ندارم خیلی ، ولی به خاطر اینکه بهانه ی بیشتری برای خوردن ارده شیره داشته باشم ، بعد از ظهرها چایی می ریختم و همراه با یک پیاله ی دیگر از ارده شیره ی مذکور میل می کردم.
در آخرین حرکتی که انجام دادم همراه با بستنی یک ضیافت برای خودم ترتیب دادم که خیلی هم فاز داد اتفاقا!
ولی گویا بدنم این حرکت رو خیلی نپسندید و روی انگشت های دست و پام یه عالمه لکه های قرمز که شبیه  سرطان پوسته ظاهر شده و دقیقه به دقیقه هم دارن وسیع تر میشن X_X  صورت و سرمم یه عالمه جوش زده و کلا شبیه  یه چندش ِ لکه ناک شدم!
و تا عمر دارم دیگه ارده شیره نخواهم خورد!
هر چند شیرینی  آخرین خاطره ی مشترکمون هنوز مثل لحظه ی اول زنده س ...





برچسب ها : داستان طنز , جوک جدید , ارده شیره , کشف جدید , بیماری مسری امید ,
شیخ و مریدان







شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت ؟!
شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ مرید بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسیم نمود و گفت : سالهاست که هیچ خری بین دو راهی علم و ثروت گیر نمیکند !!!
مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم .
شیخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم ،
دوستم ترک تحصیل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه دارد ، من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی...
او عینک آفتابی من عینک ته استکانی...
او بیمه زندگانی ، من بیمه خدمات درمانی ...
او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .
سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی .


........................................................................................................................................

پی نوشت:

1-خدا شفا عنایت کنه!




برچسب ها : مطالب طنز , داستان طنز , جوک جدید , مطالب طنز و عاشقانه , کلاس آموزش اختلاس , ماجراهای شیخ و مریدان , امید در کافه جوان چه میکند؟؟ ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه عکس ,

کافه اعترافت جایی است که ما نویسنده ها و شما خواننده ها ، اشتباهاتی که توی زندگی انجام داده و از آنها پشیمانیم را برای استفاده همدیگر در آن به اشتراک میذاریم. فرقی نمیکند اشتباه در چه موردی ، در چه سنی و به چه شدتی باشد! مهم این است که در جمع مطرح شده و از نظر روانی برای خود فرد پیامد های مثبتی داشته باشد. منتظر متن های شما هستیم!


این متن رو کاربر محترم (الی) برامون نوشته و فرستاده که ازش تشکر می کنیم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام خدمت کلیه دوستان گرامى! با خودتون کار ندارما!! فقط کلیه هاتون! لامصب گرون شده بدجور!! آخ آخ گفتم ؟اى واى! میخواستم یکم رو مختاتون کار کنم بلکه بتونم گیر بیارم! ولى حالا که نشد میرم سر بحث اصلى!

من اعتراف میکنم که:یه بار سر کلاس بودیم ،به یکى از دوستام گفتم میخوام از این به بعد جلو همه بهت احترام بذارم تا بچه ها قدرتو بدونن! طرف عین چى کیف کرد! گفت باشه! روز بعد وقتى رفتم مدرسه همچین که از در وارد شدم دیدمش.دستمو بلند کردم و با صداى بلند گفتم: سلام! چطورى بزرگوار ؟؟دیدم علاوه بر خودش نیش بقیه بچه ها هم که از نقشم خبر داشتن شل شد! ولى اون خوشى کجا و خوشى این رفیق ما کجا! قرار بر این بود که بعد از چند بار گفتن ،بقیه بچه هام بهش بگن تا حسابى لذت ببره! از اون روز تا دو سه روز بعدش بچه ها هروقت میدیدنش یا کارش داشتن از لفظ بزرگوار استفاده میکردن! تو این سه روز طرف بدجور جو گرفته بودش! خوب یادمه …روز چهارم بود.صبح من زودتر از اون رسیدم مدرسه. سرجام نشسته بودم که یهو دیدم وارد کلاس شد. ولى چه وارد شدنى!! صورت ،عینهو لبو! دستا مشت شده …خلاصه از دور میشد دودى رو که از سوراخاى دماغش بیرون میزدو دید!! بدبختى اینجا بود که همونجور پا کشون داشت مى اومد طرف من!! (اصلا فکر نکنید که من منظورم گاومیش بودا!!)همونطور که اون نزدیک میشد من لحظه به لحظه بیشتر خوف برم میداشت! آخه طرف کم کسى نبود!! گردن کلفت کلاس بود!

حالا بشنوید مکالمه بین ما دوتارو:

-به من میگى خر ؟؟؟بوق ………(در جاهاى خالى خودتون کلمات مناسب اون شرایطو بذارید!! )

خودمو زدم به کوچه ممد چپ و چول :

-چى ؟من کى به تو گفتم خر مریم جون ؟؟

-حرف نزن !دستت رو شد ! تو و بقیه نقشه ریخته بودین منو ضایع کنین ؟هه! کور خوندین! حالیتون میکنم!

و باز با همون حالتى که وارد شده بود عین چى از کلاس رفت بیرون!

از اونجایى که این طرف بخاطر خرپول بودنش پشتش به مدیر و بقیه عوامل گرم بود ،پنج دقیقه نکشیده با ناظممون اومد تو کلاس!

-خانم توسلى فلانی به من فحش میده!

و با اون انگشت گوشتالوش که دو سه کیلویى گوشت بهش آویزون بود و موقع حرکت دادنش عین پاندول ساعت تکون میخورد به من اشاره کرد!

-آره فلانی ؟

-نه خانم! من فقط خواستم احترامشو بگیرم بهش گفتم بزرگوار!!

جان خودم صداى بچه هارو پشتم میشنیدم که در مرز انفجار بودن!!

-خب چه اشکالى داره ؟این که حرف بدى نیست!

-آخه شما که نمیدونید! چیزه! یعنى من خودمم تازه فهمیدم!بزرگوار معنیش میشه خر!!

اى واى!! اینا که شدن دوتا گاومیش!! الفرار!!

-راس میگه ؟؟

بار رفتم تو جلد به قول معروف موش مردگى!

-نه بخدا خانوم! من نمیدونستم!

ناظممنون خیلى سعى کرد منو متهم کنه ولى چون مدرکى نداشت دمشو گذاشت رو کولشو رفت!

بعله دوستان عزیزم! اینجورى بود که حال قلدر کلاس رفت تو قوطى! اونم چه قوطى ای! الان که دارم اینارو مینویسم اون بنده خدا تو قوطى نفس کم اورده!!

تا درودى دیگر …بدرود

.............................................................................................................................

پى نوشت:

1. درسته که اون طرف قلدر بود مثلا ولى به اندازه همون قلدریش خنگ بود و خیلى زود به هرکسى که طرفداریشو میکرد یا ازش خوب میگفت اعتماد میکرد! بخاطر همین بود که من خیلى راحت تونستم باهاش گرم بگیرم!

2- شاید خیلی از شما ها بگید کارم خوب نبوده ولی خودم معتقدم خیلی هم خوب بوده! دقیقا کاری رو کردم که خودش با بچه ها میکرد! همه از دستش شاکی بودن! وگرنه منو چه به اذیت و آزار!




برچسب ها : اعترافات تکان دهنده یک دانش آموز , معلم و دانش آموز , داستان طنز , کافه جوان , کافه اعترافات , اعترافات بچه های کافه جوان , cafejavan.ir ,
دسته بندی : ﻛﺎﻓﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ , مهمان کافه ,


آخه نونت کم بود ...

آبت کم بود ...

تهدید کردنت چی بود ...

مگه نمیدونی؟؟!!

ما ایستاده ایم...



برچسب ها : جملات طنز , عکس طنز , طنز فیسبوکی , داستان طنز , گزینه های روی میز آمریکا , تهدید حمله نظامی آمریکا به ایران ,
دسته بندی : کافه عکس , کافه طنز , خارج از کافه ,

سلام به شما عزیزان

 

امروز میخوام یکم از کلاسام براتون بگم.

 

عاغا(سندی دقیقا منظورم همونه!)جانم برایتان فک بزند که که ما یک خواجه(معلم) تاریخ معاصر داریم که کلا طول و عرضش یکسان میباشد! یعنی حضرت طرف همش یه ربع قد ندارندی. ولی تا دلتان بخواهد زبون دارندی. صبحدم اولین روز که بر سر کلاس آمده بود، با بیانی شیوا شروع کرد به چرت و پرت ایراد کردن تا مارا ترسانندی که سر کلاسش اذیت نکنیم همه عمر(حرف مفت نپرونیم) میگفت:در زمانهای قدیم قورباغه ای نون میپزید. ای وای بر من! اشتپ بر زبانم جاری گشت. میگفت در زمانهای قدیم که بچه بودیم به کلاس کاراته رفته و کاراته کار بودمی. بقیه اش را از زبان خود حضرتش مستضعف شوید:

 

بچه که بودم چند سال کاراته کار میکردم تا اینکه یه بار یه ضربه زدم به یه نفر خونریزی داخلی  کرد!(حرف مفت میفرماید) بعدش مربیمون گفت تو ضرباتت خیلی قویه و برا بچه ها ضرر داره!(چرت میگوید شماها باور نکنیند!!!!!!) و بدین ترتیب منو انداخت بیرون. بعد از اون من میرفتم باغمون و به درختا مشت و لگد میپروندم.( طرف بروسلی تشریف داشته!به ارواح سرگردان درون اندرونیتان قسم راست مینالد!) بعد ما همینطور بزرگ شدیم و چون من مشتام قوی بود منو مسابقه راه نمیدادن. و من هیچوقت نتونستم یه مسابقه درست و حسابی بدم.

 

ولیکن چون طول و عرض و ارتفاع بنده از همه بچه ها طویل تر و عریض تر و مرتفع تر بوده و بنده حقیر و سراپا تقصیر از همه ایشان هم بیشتر چرت و پرت بر زبان جاری میکنم، مرا مورد عنایت قرار داده و به سمت خویشتن هجوم آورده و مشت زدن توان کرد!(یعنی تا میتونست بهم مشت زد) خویشتن چون از همان ابتدای امر خنده ای تا توانم کرد( روده بر شدم از خنده) اصلا حسی از ضربات و هجمات این خواجه بروسلی الملک نداشته و حتی میزانی اشک از ازدیاد خنده بر دیدگانم نشسته بود و نمیتوانستم روی ماهش را نظاره گردم! ولیکن این حضرت والا چون دیدندی که تکهایش اثر ندارد و بنده پاتکهایش را از قبل زده ام همه عمر، با یک تبسم زشت و کریه بیان کرد که شوخی ایراد میفرمودیه!

 

بنده هم درحالی که خنده هایم را فرو میبلعیدم فرمودم:یا شیخ این بازو چه توانم کرد؟؟(چجوری بازوم مث تو بشه؟)حضرت والا بادی به غبغبه انداخت و فرمود: ایا گروه به هیکل من نگاهی اندازید، میان این دو برادر جدایی اندازید! بازهم ای وای من! این دیالوگ شمر تو تعزیه بود! ایشان فرومود: ایا گروه به هیکل من نگاهی اندازید، میان من و خود جدایی اندازید. شما هیچگاه به تناسب این هیکل نخواهید رسید. من سالیان اندی(نه گوگوش) برای این بدن خون جگر همی خورد. و اینجا بود که مریدان حضرت هیکل یقه ها جر داده و از ایشان التماس داشتند که یا شیخ راز را بنال! و بدین ترتیب این خواجه بروسلی الملک خود را گرفت و رودل کرد و راز را با خود به مرضخانه(دقت کنید که مرضخانه درسته نه مریضخانه) برد!

 

جلسه بعد که با جناب شیخ دیداری همی داشتیم از ایشان سوالی همی خواهش کردیم. ایشان در جواب فرمود: نادان!عقل این سطل آشغال از تو بیشتر میبودندی! که همانا با این گفته شیخ جملگی مریدان در افق نهان گشتند! جلسه بعدی که به دیدار حضرتش مشتمز شدیم، ایشان را از شدت خشم همچون لبو دیدندی! پرسیدیم: یا حضرت، مرگ خودت بگو تورا چه شده؟؟بگو تا خودم برم پدرش را از اون جایش بیرون کشیده و تیتاپت را برایت بستانم. حضرت با دیدن ما جملگی متوحش گردید و با حرکاتی کروکودیل گونه فرمود: چه شخصی بر درب اوتول(اتوموبیل)بنده حک کرده نادان؟؟ بگویم پدر پدر پدر پدر پدر پدر سوخته اش را دراورند؟؟ و همانگونه به درب دفتر رجعت فرموده و مدیره(دقت گردد که مدیر ما مونث بودندی!) را با خود آموده و شرح ماوقع برایش تناول کرد! و بدین ترتیب2نمره دیگر از انضباط کلاس کم گشت و بنده حقیر به احتمال صگ درصد این نمره انضباط را افتادندی!

 

تا پستی دیگر:

بوس بوس

جیش

و لالا!




برچسب ها : تاریخ معاصر , داستان طنز , داستان خنده دار , اس ام اس طنز , اس ام اس عاشقانه , داستان عاشقانه , داستان شیخ و مریدان ,
دسته بندی : کافه طنز , خارج از کافه ,
  گفته‌اند: بعد از مرگ عبید زاكانی، فرزندانش نقشه گنجی از او یافتند، بی‌اندازه خوشحال شدند كه بالاخره پدرمان میراثی برایمان به جای نهاده است.
فی‌الحال رفتند و طبق نقشه زمین را كندند و جعبه‌ای قفل شده را یافتند. هنگامی كه در آن را گشودند، كاغذی تا شده در آن یافتند. آن را باز كرده این شعر را در آن دیدند كه به خط خود عبید نوشته است:

خدا داند و من دانم و تو هم دانی
كه یك فلوس ندارد عبید زاكانی




برچسب ها : داستان , داستان خفن , داستان اینجوری , داستان اونجوری , سایت خفن , سایت اینجوری , سایت اونجوری , عکس , عکس لو رفته , عکس خفن , عکس اینجوری , عکس اونجوری , عبید زاکانی , طنز های عبید زاکانی , داستان طنز , داستان ادبی , نقشه گنج , گنج عبید زاکانی , گنج , سندمن , سندمن و عبید زاکانی , کافه جوان , وبلاگ کافه جوان , sandman , the sandman ,
دسته بندی : کافه داستان ,
آخرین مطالب
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] (تعداد کل صفحات:2)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت