تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

همیشه میخواستم یه زندگی خوب داشته باشم. شاید زندگی حال حاضرم خوب باشه ولی من حس نمیکنم. آقا حس نمیکنم دیگه... مگه زوره؟! دوست داشتم زندگیم یه جور خاص بود. یه جور خیلی خیلی  خاص...ازونا که دیگران تا میبینن میگن کاش زندگی من مثل این آقا خاص بود....ازونا که بعد 60 سال زندگی، میان از آدم درخواست میکنن که داستان زندگیشو تعریف کنه تا چاپ کنن.

زندگی من از اولش یکنواخت شروع شد. مثل بیشتر بچه های دیگه 9 ماهه به دنیا اومدم و لزومی نداره که بگم طبیعی، چون راحت میتونید حدس بزنید. بیمارستانم به اقلام بالا اضافه کنید!

نمیگم دوست داشتم تو جوب به دنیا بیام ولی خوب تو بیمارستان هم یکم لوسه....فکر کن توی هواپیما یا وسط گروگانگیری، به دنیا بیای. اصلا زندگیت ازین رو به اون رو میشه!

 بچیگیم هم مثل بیشتر بچه های هم سن و سالم تو خونه، کوچه و خیابون گذشت. اگه این پروسه برعکس اتفاق میفتاد؛ خیابون، کوچه و خونه، الان شما داشتید به داستان یه خلافکار تحت تعقیب که رو سرش کلی پول جایزه گذاشتن گوش میکردید. خیلی دوست دارم پشت این موضوع، این جمله رو هم بگم " از کجا معلوم که الان این قضیه واقعیت نداشته باشه؟!"

ولی همین اول این تضمینو بهتون میدم که واقعیت نداره. یک درصد هم شک به خودتون راه ندید. من اونقدر زندگیم معمولیه که از اول تا آخرش رو، دقیقا اون اخرش که می میرم، راحت میتونید پیش بینی کنید. خیلی عادی تو خواب....خیلی عادیه عادی در سن 80 سالگی تو خواب می میرم. حتی اونقدر بدشانسم که تو سن 40 سالگی که خیلی خاصه، تو یه حادثه رانندگی یا بر اثر شلیک گلوله در یک بانک دزدی نمیمیرم.

البته من اون شخصی هستم که میخواد با فردین بازی دزدارو بگیره و وقتی با 6 تا دزد گلاویز شده یکی از پشت با شاتگان میچپونه تو مغزش و خونش روی سرو صورت مردم میپاشه.

دیروز برای یه دختری که زندگیش خیلی خاص بود،از زندگی معمولیم حرف میزدم. چنان محو حرفام شده بود که یاد مایع ظرفشویی افتادم که چرکای روی ظرفو محو میکرد.چند وقت بود تلویزیون یکسره تبلیغشو نشون میداد.

بعد اون  همه صحبت کسل کننده در مورد زندگی معمولیم، برگشته با کمال پررویی گفته "چه زندگی معمولی خوبی داری،کاش من جای تو بودم"

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردمو گفتم " آه"

همین....به نظرم همین "آه" کافیش بود. دختره وسط جنگ به دنیا اومده بود و مامانش مرده بود،باباش معتاد بود،خودش تا بوغ سگ کار میکرد، ترک تحصیل کرده بود و از سر اجبار میخواست با یه نفر که 30 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه....خیلی زندگیش خاصه...خیلی جالبه....بعد اومده میگه "کاش من جای تو بودم،زندگی معمولی تورو داشتم"

مسخرست!

کاش میشد ولی نمیشه که عوض کرد و من باید تا 50 سال دیگه صبر کنم تا این زندگی معمولی تو خواب تموم بشه. هر چند فکر میکنم اون دنیا هم از بدشانسی بیفتم تو بهشت و این زندگی معمولی ادامه پیدا کنه!

******

پ.ن1: امیدوارم خوشتون اومده باشه.

پ.ن2:پست خاطره انگیز امروز: کلیک کنید و ببینید




برچسب ها : داستان جدید منصور کبیر , داستان زندگی معمولی , منصور کبیر , نوشته های منصور کبیر , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , دساتان های اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
دانشجوی تهران شمال :
نکته : وقتی می خونید این قسمتو سعی کنید لباتون تا حد امکان غنچه باشه:
بی ادب , تو واقعا عقلتو از دست دادی . منو ترسوندی بی …تلفظ : بی ششووور ( امیدوارم ولنتاین کچل شی . بد بد بد)

دانشجوی دانشگاه تهران :
وطن فروش مزدور , لیبرال خود فروخته , مخل نظام , تو حق شرکت در انتخابات بعدی رو نداری با اون کاندید از خودت نفهم تر , فاشیست تند رو
(توجه داشته باشید کهموضوع دعوا سیاسی بوده)

دانشجوی پزشکی :
در دیکشنری این بروبچ کلمه ی فحش تعریف نشدست

دانشجوی هنر :
من شعر دوازدهم از هشت کتاب استاد سهراب رو به تو بی ادب بی فرهنگ تقدیم می کنم امیدوارت گیتارت بشکنه و تا اخر عمر یکه و تنها و بی عشق و ژولیت بمونی .
وفتی هم کار بالا می گیره کاریکاتورهمدیگه رو می کشن .

دانشجوی الهیات :
یا ایهو الذی فحشو فحشً فاحشتن ای هستیت به عدم مبدل , ای دچار دور تسلسل شده , ای علتت به ممکن الوجود گرویده , فلسفه ی تو دچار تضاد شده و من به خود اجازه ی بحث نمی دم …. *
*: این آخری که گفت از اون ناجوراش بود که فلش بک زد به دوران دبیرستان و رشته ی علوم انسانی که می خوند و واسه خودش یلی بود

دانشجوی تربیت بدنی:
به من گفتی … , … خودتی و جد و آبادت

به همین کوتاهی البته بعدش یه ۲ ساعتی بزن بزن می شه

دانشجوی زبان خارجی :
هنوز دعوا نشده , شروع می کنن خارجکی بلغور کردن البته به نظر من اگه ترجمه ی حرفاشونو می دونستند خودشون رو زبونشون فلفل می ریختن و ۲ روز تو اتاق خودشونو حبس می کردن

دانشجوی حقوق :
تو با این کارت به حقوق شهروندی من تجاوز کردی و من طبق اصل ۱۵۳ قانون اساسی حق دارم ازت شکایت کنم و مادرتو به عزات بشونم شما می تونید هیچی نگید اما هر چی بگید بر علیه شما تو دادگاه استفاده می شه .

راستی اگه وکیل تسخیری خواستی به خودم بگو



برچسب ها : فحش های دانشجویی (طنز) , مطالب خنده دار , کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , بهترین مطالب طنز و سرگرمی , سایت کافه جوان , همشهری جوان , کافه جوان همشهری ,
دسته بندی : کافه طنز ,
شكسپیر : اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده.

دانشجوی زیست شناسی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... او تكامل خواهد یافت.


دانشجوی آمار : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یك رابطه مجدد غیر ممكن است.

دانشجوی فیزیك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطكاك بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است.

دانشجوی حسابداری : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر كن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهكار بفرست.


دانشجوی ریاضی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن.


دانشجوی كامپیوتر : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپی - پیست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه دیلیت اش كنی.

دانشجوی خوشبین : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن... نگران نباش بر می گردد.


دانشجوی عجول : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش كن.


دانشجوی شكاك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟


دانشجوی صبور : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد.


دانشجوی شوخ طبع : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش كن ، این كار را مرتب تكرار كن.


برچسب ها : مطالب طنز و سرگرمی , اگر كسی را دوست داری(از نگاه دانشجویان) , مطالب خنده دار , طنز و سرگرمی , کافه طنز , سایت طنز و سرگرمی , همشهری جوان , طنز اونجوری ,
دسته بندی : کافه طنز ,

تا حالا این حسو داشتین که دیگه وجود ندارین! یعنی دیگه نیستید...یعنی هیچ نکته مثبت...یک حرکت...یک نشونه....یک چیز مثبت کوفتی از شما دیده نشه،یعنی میخوام خودتونم حس کنید که اون حرکت مثبت نبوده!

من وجود ندارم.....

تو اتوبوس نشستم روی صندلی که به سمت قسمت بانوانه... کسی تو اتوبوس حرف نمیزنه...سکوت محض...ولی نه....صدای موتور اتوبوس هست که اون هم جزئی از سکوت شده.

به قیافه تک تک آدم هایی که میتونم ببینم هر چند ثانیه ای هم که شده چشم میدوزم.

سعی میکنم از قیافه بانوان فاکتور بگیرم....نیمخوام با این وجود که نیستم،انگ هیز بودن بهم بخوره،دنبال دردسر هم نیستم. قیافه آقایون هم بیخیال میشم،میترسم با این وجود که نیستم، به مبارزه ای که فاتح اون کس دیگریست دعوت بشم.

من نیستم.....

من وجود ندارم،اما دخترک به من خیره شده است....من نیستم ولی چشم به من دوخته....خیر

خود درگیری مزمن گرفتم! من حس میکنم که به من خیره شده....ولی چگونه؟!

قصد من جلب توجه نیست...بلکه دیده شدن است.

دیده بشوید بدون آنکه جلب توجه کنید.

وجود داشته باشید بدون آنکه از بدن خود استفاده کنید.

بدون اینکه ابرو بردارید(در خصوص پسرها)......بدون اینکه از 7 قلم آرایش و لباس تنگ استفاده کنید!(در خصوص دختران)

بدون اینکه شلوار و لباس خود را از جبهه های حق علیه باطل تهیه کنید.

دیده بشوید.....با شخصیت و روح خود

من وجود ندارم.....

یعنی قبلا داشتم ولی حالا ندارم

قانون دوم نیوتون در این لحظه برای من صادق نیست:

من نه به وجود آمده ام و نه از بین رفته ام....حتی از جسمی به جسم دیگر هم نرفته ام!

پس صدق نمیکند!

صبر کنید....مثالی نقض برای مثال نقض نیوتون!

من هستم،اما با نوشته هایم...نوشته های من در کافه میماند!

شاید فردا کافه نباشد(هیلتر شود) ولی روی هاردم که هست!

شاید پس فردا هاردم نباشد(بسوزد) ولی روی مغزم که هست!

شاید پسون فردا مغزم نباشد(بمیرم) ولی دوستانم که هستند!

شاید هفته بعد دوستانم نباشند(خدایی نکرده)، ولی..........ولیی دیگر وجود ندارد!

پس این نیز نقضی باشد برای نقض دیگرم!

من وجود ندارم....




برچسب ها : من وجود ندارم.....! , جدیدترین نوشته منصور کبیر , من وجود ندارم , نوشته ای اجتماعی از منصور کبیر , مطالب طنز و سرگرمی , طنز اجتماعی , منصور کبیر , Mansour Kabir , MANSOUR KABIR , کافه جوان , همشهری جوان , مطالب طنز از منصور کبیر , خود درگیری مزمن , بهترین مطالب طنز , سایت طنز و سرگرمی , سایت کافه جوان , مطالب خواندنی از همه جای نت , منصور , نوشته هایخنده دار از منصور کبیر , بهترین مطالب خنده دار و باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

نام : جواد
نام خانوادگی : خیابانی
استعداد ها :
- قابلیت تشخیص خستگی بازیکن از روی ساق پای آنها
- گزارش همزمان ۱۰ مسابقه فوتبال،
- پیشگویی اینکه هر تیمی که ببازه یعنی اینکه بازی را باخته و هر تیمی که ببره یعنی بازی را بُرده
- گزارش کامل یک مسابقه در ۵ ثانیه : اسپانیا یه گل زده، داوید ویا هم زده، خیلی قشنگم زده، ۵ دقیقه پیشم زده!
- قابلیت گفتگو با بازیکن از فاصله ۱۰۰۰ متری…به عنوان مثال :
گگللللللللللل … نه … نه … نهههههه! گل نبووود! … کریم عصبانی نشو… کریم نبایداین کارا رو بکنی! …. داور می خواد کارت بده…نه داور کارت نده!/ «ابتدای بازی ایران و کره شمالی»

افتخارات :
پیدا کردن بازیکنان مخفی شده : سرزن های لیورپول کوشن؟ آها یکیشون رو دیدم!

گزارش راز بقا : گنارو گاتوسو مثل یک پلنگ زخمی که شکارش از دستش فرار کرده دنبال توپ می دوه و دل پیرو هم می دونه اگه تو چنگ این پلنگ زخمی بیفته کاری ازش برنمیاد/«بازی میلان و یوونتوس چند سال پیش»

خدایی از این یکی نمیشه گذشت:
بواتنگ، نه ببخشید آلابا، شایدم گوستاوو بود که مرتکب پنالتی شد به هر حال یکی اونجا پنالتی کرد (بازی دورتمند – بایرن)

یه سوتی دیگه : در این لحظه , در این بازی , در این ورزشگاه و در این منطقه توپ رو به بیرون میزنه



برچسب ها : بیوگرافی جواد خیابانی....! , سسوتی های جواد خیابانی , بهترین سوتی های جواد خیابانی , سوتی های جواد خیابانی , گزارشگری ضایع جواد خیابانی , فوق سوتی از جواد خیابانی , اشتباهات جواد خیابانی! , کافه جوان , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , سایت خنده ,
دسته بندی : کافه طنز ,
? - چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!

الف) جوونی کردم !

ب) سادگی کردم !

ج) گول خوردم !

د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !


? - اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!

الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !

ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !

ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !

د) انشاا... بقای عمر ? تای دیگر باشه !


? - ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!

الف) املاک پدرش !

ب) دارایی پدرش !

ج) املاک و دارایی پدرش !

د) همه موارد !



برچسب ها : کنکور آقایان متاهلین 2012 , cafe javan.ir , cafejavan , cafe javan , سایت کافه جوان , مطالب طنز , بهترین مطالب طنز و خنده دار , سایت طنز و سرگرمی , کافه خنده , کافه سرگرمی , کافه بازی , کافه طنز , طنز و سرگرمی , کپی مطالب طنز , سایت خفن و مشتی , سایت خنده دار , دست نوشته های خنده دار!کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز ,

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

لینک قسمت ششم



چشامو که بستم،سیل خاطرات به ذهنم هجوم اورد،سرم از درد در حال منفجر شدن بود.
.
.
.
در حالی دست مینا رو تو دستم گرفته بودم ،گفتم"مینا رفتم با بابات صحبت کردم،میگه خونه واسه خودت داری؟!" در حالی که با دست دیگه ام اشک روی صورت مینارو پاک میکردم گفتم"مینا خیلی باهاش حرف زدم،گفتم میرم سر کار و خونه اجاره میکنم ولی آخرش فقط گفت گمشو بیرون" مینا در حالی که دستمو فشار میداد گفت"منصور من نمی تونم...من نمیخوام با پسر عموی عوضیم ازدواج کنم....منصور تورو خدا یه کاری کن"
اشکای مینا بیشتر شد. واسه اینکه آرومش کنم تو بغلم کشیدمش،سرش رو شونم بود و پیرهنم از اشکاش خیس شد.یکم که گریه کرد،آروم شد،خواستم سرشو بیارم عقب و پیشونیشو ببوسم که دیدم از دماغش داره خون میاد.........
.
.
.
از شدت درد چشمامو به سختی باز کردم،دوباره تو بیمارستان بودم.
چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که روی تخت با مینا دراز کشیده بودم و سر مینا رو سینم بود،به صدای آهنگی که پخش میشد گوش میدادیم...

دارم نابودی عشقمو میبینم....پیش چشمام داره آب میشه میمیره
دیگه دنیا برام غمگینو بی روحه....بدون تو دلم آروم نمیگیره
دارم میبینم از دست رفتن عشقو...دارم مرگ شبو رویا رو میبینم
تو دستای تو بود،نبض منو عشقم...دارم دلتنگی فرداتو میبینم
میتونستی بمونی عاشقم باشی....مثل من،من همیشه عاشقت بودم
تو از بالا منو میدیدی اما من.... من از اعماق ریشه عاشقت بودم
دارم نابودی دنیامو میبینم....آخه عشق منو رویای من بودی
دارم میلرزم از گریه،ازین ماتم.....نفهمیدی همه دنیای من بودی

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام رو گونه هام ریخت.
در حالی که دستمو روی موهای مینا میکشیدم،پیش خودم گفتم"آخه خدا چرا؟!چرا باید همچین بلایی سر مینا بیاد؟!چرا باید مینا سرطان داشته باشه؟!آخه بدبختی تا کی؟! پس کی میخوای از ما بکشی بیرون؟! پس این شانس که مخواد روی خوششو به ما نشون بده؟!
مینا که متوجه سکوت طولانی مدت من شده بود،سرشو بلند کرد و به چشمای من خیره شد و در حالی که از دماغش خون سرازیر بود،صورتشو نزدیک صورت من کردو....
.
.
.
چشمامو دوباره باز کردم و به پرده آبی ای که از پنجره اتاق بیمارستان آویزون بود خیره شدم.
نسیمی که از پنجره اتاق باعث حرکت پرده میشد،تداعی موج های دریا رو میکرد. دوباره چشمامو بستم....
.
.
.
در حالی که دستامو دور مینا حلقه کرده بودم .دوتایی روی شن های ساحل نشسته بودیم و به موج های دریا خیره شده بودیم، بلکه شاید غمو غصه هامون تو موج ها غرق بشه.
روی موهاش رو بوسیدم و گفتم"مینا من میخوام باهات ازدواج کنم...اصلا واسم مهم نیست که تا کی زنده میمونی...اصلا خدارو چه دیدی،شاید شیمی درمانی هات جواب داد.
مینا هیچ حرفی نمیزد. از وقتی که به اصرار خودش اومده بودیم شمال،ویلای باباش،بیشتر از چند کلمه باهام حرف نزده بود.
مینا دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشار داد و گفت"منصور سردمه"
دستمو زیر کمرش گرفتم و  تو بغلم بلندش کردم و در حالی که تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم به سمت داخل ویلا بردمش.
کنار شومینه روی فرشچه کوچکی روی زمین گذاشتمش.چند تا هیزم توی شومینه انداختم و کنارش نشستم.
_منصور خیلی دوست دارم...امیدوارم منو به خاطر بدی هایی که در حقت کردم ببخشی. من اصلا نمیخواستم تورو....
دستمو روی لباش گذاشتم و نذاشتم ادامه حرفاشو بگه و سرمو جلو بردمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم"مینا تا آخرش پات میمونم، به باباتم گفتم،اونم قبول کرده که بریم محضر...."
اینبار مینا نذاشت حرف من تکمیل بشه و با لباش،سکوتو  رو لبام نشوند......
کنار شومینه از خواب بلند شدم...همه جا تاریک بود و فقط نور شعله های آتیش بود که کمک میکرد اطراف رو ببینم.
مینا کنارم نبود،لباسمو تو اون تاریکی تنم کردم و به سمت کلید چراغ رفتم و روشنش کردم.
خبری از مینا نبود.یه لحظه ترس تموم وجودمو پر کرد.سریع به سمت طبقه بالا رفتم و بلند اسم مینا رو صدا میزدم.....مینا.....مینااا....کجایی؟!
همه اتاق خواب هارو گشتم،خبری از مینا نبود.
به سرم زد که شاید رفته کنار دریا،با سرعت خودمو به طبقه پایین رسوندم و وقتی که خواستم از کنار شومینه رد بشم،متوجه تکه ای کاغذ شدم.
خم شدم و کاغذ رو که تا خورده بود،باز کردم. روی کاغذ که بعضی قسمت هاش خیس شده بود،دست خط زیبای مینا خود نمایی میکرد:

سلام منصورم
فکر میکنم الان که داری این نامه رو میخونی من تو فرودگاه تهران باشم.ساعت 2 شب پرواز دارم. وقتی دکترا تو ایران ازم قطع امید کردن و پدرم برای معالجه ام پیشنهاد کرد که خارج از ایرانو امتحان کنیم،من سریع قبول کردم.نه برای اینکه مداوا بشم...نه...من مطمئنم رفتنی ام...فقط میخواستم از تو دور باشم و نذارم تصمیمی که گرفته بودیو اجرا کنی.نمیخواستم با دیدن قیافه ام بعد از شیمی درمانی،اون مینایی که واست زیبا بود از ذهنت خارج بشه.منصور،جون من،دنبالم نگرد،چون به کسی خبر ندادیم که قراره کدوم کشور بریم.
منصور خیلی دوست دارم....امیدوارم هرجا که باشی خوشبخت بشی

مینا

اشکام نمیذاشت که ببینم ساعت روی دیوار ساعت چندو نشون میده....چشمامو پاک کردم....ساعت 1:30 بود. نیم ساعت وقت داشتم که خودمو برسونم فرودگاه...البته میتونستم روی تاخیر پرواز هم حساب کنم.
به سرعت پشت ماشین نشستم و برای اینکه زودتر برسم،جاده چالوس کمترین مسافتو داشت.
با سرعت 80تا جاده رو پایین میومدم،جاده چالوس تو اون ساعت و اون موقع سال(پاییز) خیلی خلوت بود...توی تاریکی شب به اواسط جاده رسیده بودم که ضبط خود به خود روشن شد و شروع کرد به پخش کردن....

تورو رنجوندم با حرفام....چقدر حس میکنم تنهام
چه احساس بدی دارم......ازین احساس بی زارم
نه نرو،تنهام نذار.......من عاشقتم،دیوونه وار
نه،نه،نه، نرو،تنهام نذار......من عاشقتم،دیوونه وار
چی شد چشماتو رد کردم.......چی شد من با تو بد کردم
نمیدونی،نمیدونم....ولی بدجور پشیمونم
صدامو میشنوی یا نه....صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه...........ببین دستای تنهامو


چشام دیگه هیچ جایی رو نمیدید،به سختی داشتم رانندگی میکردم و اشک هام مانع دیدم شده بود...یه لحظه که چشمامو پاک کردم،متوجه شدم از روبرو دارم به یه پراید نزدیک میشم.برای اینکه به پراید برخورد نکنم،ماشینو به سمت راست منحرف کردم و به تخته سنگی برخورد کردم و سرم به شدت به فرمون ماشین خورد.یه لحظه سرمو بلند کردم و خونی که از سر شکستم میریخت جلوی چشمامو گرفت.......
.
.
.
تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!
_سیا خفه شو تورو خدا! تو که داری همون جمله هایی که پریروز اومدیو تکرار میکنی!
_ا....تو از کجا فهمیدی؟!خوب حالا! زیاد نمیخواد حساس بشی.بلند شو دیگه مرخصی....!
.
.
.
اوایل اسفند بودو هوا هنوز سردی خودشو به گرمای بهار نداده بود
نشستم جلوی سنگ قبرو بهش خیره شدم.....من کی میام پیشت مینا؟!

هندزفری هارو کردم تو گوشم و playکردم....

طاقت بیار.....طاقت بیار...تو این روزای انتظار
طاقت بیار....طاقت بیار...تو سردی شبای تار
طاقت بیارو قلبتو به دست تنهایی نده......فانوس چشماتو ببند،به این شبای غم زده
روزای خوبو جا نذار،تو سختی های روزگار......به خاطر منم شده،طاقت بیار،طاقت بیار
زمزمه رسیدنت پشت سکوت جاده ها....چندتا قدم مونده فقط،به خاطر خدا بیا
خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار.........راه زیادی اومدیم،طاقت بیار،طاقت بیار
نگو شکستی،نگو بریدی،منم مثل تو دلم گرفته.....باید بمونی،طاقت بیاری،تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار،طاقت بیار،تو این روزای انتظار.........طاقت بیار، طاقت بیار،تو سردی شبای تار
لالا، لالا...لالا،لالا...لالا،لالا...لالا،لالا....

و تا روز وصالمان طاقت خواهم آورد.

پایان

دوستای عزیزی که این چند وقته مارو به خاطر داستانمون و تاخیراش تحمل کردن ببخشن.
خیلی سخت بود و این اولین تجربه داستان نویسی بلندم بود و تجربه خاصی در این زمینه نداشتم. ولی با کمک های شما و تمرین و تلاش،حس میکنم به پیشرفت بسزایی رسیدم.
اگر آخر داستان غمناک بود،واقعا شرمنده...ایشالله داستان بعدی یه عروسی مشتی میندازم،دور هم میزنیم و میرقصیم!
با تشکر از همه دوستانی که مارو با همه نواقصمون دوست دارن!
شب همگی خوش!
خدافظی




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال داستان خفن داستان اونجوری سایت اونجوری داستان های لو رفته داستان های خانوادگی منصور کبیر کافه جوان سایت کافه جوان پیربالا سایت طنز و سرگرمی طنز و سرگرمی داستان های باور نکردنی رمان های تازه رمان ایرانی سال 91 بهترین رمان سال 92 رمان برتر سال 2012 داستان های منصور کبیر قسمت ششم داستان طاقت بیار بهترین ها در کافه جوان + درج لینک های مرتبط , منصور کبیر , داستان های منصور کبیر , کافه جوان , داستان های اونحوری , داستان اونجوری , داستان خفن و مشتی , بهترین رمان سال , داستان طاقت بیار منصور کبیر , قسمت آخر داستان منصور کبیر , قسمت آخر داستان طاقت بیار از منصور کبیر , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
فکرشو بکن اگر میشد چی میشد!!!!!؟؟؟؟
سیاست کثیف رو ببری حمام تمیزشه.
همسر دلخواهت رو از بین گزینه های موجود دانلود کنی؟

چشم و مغز و قلبمون یه جلسه تشکیل بدن تکلیفشونو با ما روشن کنن.
شب خواب ببینی که یک ماه داری میری سر کار ،صبح که بیدار شدی حقوقشو بگیری.
پشه ها به جای اینکه خونمون رو بمکن ، میومدن چربی های اضافه بدنمون رو
می مکیدن.
آخر شبها رفتگرا سوار جاروهاشون بشن برن خونه.
... موهات"فر"باشه ، روش پیتزا بپزی
بوق زدن ممنوع باشه ماشینتو بذاری رو ویبره.
زنگ بزنی آژانس بین المللی انرژی اتمی، بگی یه ماشین می خوام.
رادیو رو روی یه موج سه متری تنظیم می کردی می رفتی موج سواری.
ماهی از آب در بیاد تو ساحل سیگارشو بکشه برگرده تو آب.
تو مطب نفر قبل از تو که میره تو اطاق دکتر، بری در بزنی بگی زود باش.
ورودی لاس وگاس بزنه : به شهر شهیدپرورِ لاس وگاس خوش آمدید !!!!
حراست دانشگاه دم در با دقت نگات کنه ، اشکالای آرایشیتو بگه ، برات درسش کنه.لوازم آرایش بهت قرض بده ، یادت بده چجور آرایشی بهت میاد ...؟
هر پشه ای وارد خونه ات بشه در جا تبدیل شه به یه تراول 50 تومنی !؟
تو باغچه خونه ت درخت پیتزا داشتی !؟
توی کُشتی حریفتو خاک کنی یه فاتحه هم بخونی بری.
رو مانیتورت مگس بشینه، با موس بگیریش، بندازیش تو ریسایکل بین !؟
با پرگار مثلث بکشی!؟
تو گوگل سرچ می کردی "نیمه گم شده ی من " عکساشو واست می آورد راحت پیداش می کردی!!!؟
شامپو ضدِ شوره بخوری ، دلشوره هات تموم بشه...؟
روی رادیو، تور بکشی بشه رادیاتور.
یکم از هوای اطراف وایرلستو بکنی توی کیسه. هر وقت اینترنت نداشتی یه سیم بندازی توش استفاده کنی.
درخت خرما و گردو رو پیوند بزنی. خرما گردوئی بده !؟
رگ قلبت بگیره به جای اینکه بالون بزنن پاراگلایدر بزنن.
واسه کاردستی مدرسه یه ساختمون هشت طبقه ی 32 واحدی اسکلت فلزی ببری.
یه دختر رو برات نشون کنند با سنگ بزنیش.
بری مکه به جای سنگ زدن به شیطون یه چاقو در بیاری بکنی تو شکمش خیال همه رو راحت کنی..



برچسب ها : اگر میشد چی میشد!!!!!؟؟؟؟ , cafejavan , cafe javan , سایت کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , طنز خنده دار , طنز کرکر خنده , طنزای باهال , بهترین سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
با سلام
ابتدا جا داره باز هم برای بار چندم به خاطر وقفه ای که افتاد عذر خواهی کنم،هرچند که عذرم موجه ولیکنم بازم شما مشتری هستید و ما خدمتگذار...هرچی که شما بگی ما سعی میکنیم بهش عمل کنیم. این هفته بنده مسافرت بودم و شدیدا سرم شلوغ بود و همینطور دسترسی به نت نداشتم...باور نمیکنید زنگ بزنید 118 بپرسید!
وقتی اومدم با سیل نظرات یکی از دوستان و سیل جواب های یه طرفه سندی مواجه شدم.
من جوابی به نظر های اونا نمیدم و و اونارو میسپارم به خالق حق تعالی،خودش جوابشونو میده.
من دیروز رسیدم و امروز بکوب نشستم قسمت ششم داستانو تکمیل کردم.
امیدوارم مورد رضایتتون واقع بشه.
یا حق
------------------------------------------------------------------------------------------

لینک قسمت اول

لینک قسمت دوم

لینک قسمت سوم

لینک قسمت چهارم

لینک قسمت پنجم

در طول هفته با مینا تلفنی زیاد ارتباط داشتم و در مورد قرار چهار نفرمون با سیا و یاسی صحبت کردم. مینا هم بعد در میون گذاشتن با یاسی جواب اوکی رو داد. پنجشنبه قرار بود که با هم به درکه بریم.
صبح ساعت 6 پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن،جلوی آینه خودمو بر انداز کردم.... یه شلوار لی آبی روشن که نه زیاد گشاد بود و نه تنگ،با یه تیشرت سبز فسفری،از وقتی ماجرای پریسا اتفاق افتاده بود موهامو تیغ انداختم و بعد اون بیشتر مواقع موهامو کوتاه نگه میداشتم. ولی نه اونقدری که بگن منصور کچل! کوتاه و تقریبا متوسط....دستی به موهام کشیدم و از خونه بیرون زدم. پرشیای بابایی رو که بیشتر دست من بود روشن کردم و منتظر سیاوش شدم تا بیاد.
ساعت 7:30 قرار بود جلوی در مینا اینا باشیم و ازونجا که فاصله زیادی هم تا درکه نداشت حرکت میکردیم.
نگاهی به ساعت کردم....ساعت 6:40 بود. سیا دیر کرده بود! یه لحظه به خریت خودم لعنت فرستادم که چرا همون 6 زنگ نزدم که چک کنم ببینم سیا بیدار شده یا نه! شماره سیاوش رو گرفتم....با تاخیر و صدای خواب آلود: _ الو بله؟!
_الو و زهرمار! گوسفند تو که هنوز خوابی! مگه قرار نبود 6:30 پایین باشی؟!
_خوب پایینم دیگه!
_پایینی؟!
یه دفعه صدای برخورد چیزی رو  به شیشه عقب شنیدم! برگشتم دیدم سیا با لخندی عاقل اندر سفیه داره منو نیگا میکنه و یه بربری رو تو دستش گرفته و داره اونو سق میزنه!
سیا در حالی که داشت به سمت ماشین میومد: ببین چی گرفتم؟! بسکوییت گرجی!!
_سیا خدا بگم چیکارت کنه!! یه لحظه فکر کردم خواب موندی! صداتم که از قصد خواب آلود کردی بیشتر کرکام ریخت! دهن سرویس....اسم ما ترکا بد رفته...شما فارسا که از ما بیشتر بربری میخورید!
_بابا از ساعت 5 بیدارم! نکه اولین بارمه دارم با دوتا دختر میرم بیرون، یکم هیجان دارم!
_آره جون عمت! من که میدونم تو از ساعت 5 کدوم گوری بودی!
_کدوم گوری بودم؟!!
_منم نمیدونم! جدی کجا بودی؟!
_5و که جو دادم! از ساعت 4:30 بیدارم! بعد نماز دیگه نخوابیدم! نشستم دعا خوندم!
_سیا؟! فحش میخوای؟! آخه ....استغفرالله....! بی خیار! برو در پارکینگو باز کن بریم.
و سیا در حالی که بربری رو به سمت من حواله داد و رفت که در پارکینگو باز کنه گفت:منصورم، خودت که میدونی جواب بی خیار چیه! چیه؟! بی خیار که زندگی نمیشه عجگم!
ماشینو به سمت خونه مینا هدایت کردم،تو مسیر به آهنگ های زد بازی گوش دادیم که وقتی با دخترا باشیم،یکم ضایع بود که زدبازی گوش کنیم! ساعت 7:20 با یه ترمز خیلی نرم ماشینو جلو در پارک کردم.(بر عکس سیا که وحشیانه ترمز میکرد و همیشه با صورت به شیشه میچسبیدیم!)
چشمان سیا که به برج افتاد،سرشو با یه سوت کش دار به سمت بالا و تا نوک برج کشید.
_«منصور دهنتو سرویس!!» خونه مال خودشونه؟! عجب مایه دارایی ان!! کاش اونروز صبح من میرفتم پی خرید کتاب که رو شونه من بیهوش بشه!
_آره...مطمئنا هم زنده میموند اگه تو جای من بودی!
_اون که آره! من اگه جای تو بودم همچین خریتی نمیکردم که برسونمش بیمارستان و واسه خودم دردسر درست کنم.
سکوت کردم و با گوشی مینا تماس گرفتم....
_الو سلام رسیدید؟!
_سلام،آره رسیدیم. بیاید پایین دیگه.
_باشه ما یه 10 دقیقه دیگه پایینیم!
_10 دقیقه دیگه؟! مگه حاضر نشدید؟!
_چرا ولی هنوز تکمیل نشدیم.
سیا که صدای مینا رو شنید،ازونور بلند گفت تکمیل انننننننننه؟!!
به سیا چشم غره رفتم و به صورتی که بتونه لب خونی کنه گفتم:خفه شو سیا! ضایس!
_این صدای آقا سیاوش بود هان؟!
_آره خاک تو اون سر!
_بهش بگو 11دقیقه دیگه خدمتش میرسیم،اونوقت اون جمله ای که گفتنو بهشون حالی میکنیم.
صدای یاسی رو شنیدم که میگفت یه دهنی من ازین پسره سرویس کنم که حالیش بشه!
_اوه،اوه ....سیا بدبخت شدی! خود یاسی خانوم میخواد به خدمتت برسه!
سیا در حالی که داشت میخندید شصتشو به سمت من گرفت!
هم خنده ام گرفته بود،هم عصبانی بودم. برای اینکه مینا صدای خنده ام رو نشنوه،سریع گفتم: خوب ده دقیقه دیگه اینجا باشیدا! خدافظ
_اوکی....فیلا

_عجب خری هستی تو سیا! این چه طرز صحبت کردن تو قراره اوله!
_منصور میدونی که من سر این حاضر شدن دخترا چقد مشکل دارم؟! اون اولا که با نازی دوست شده بودم یک ساعت طول میکشید حاضر شدنش!،سر این موضوع باهاش کلی دعوام میشد.....آخرشم نازی خودشو با من وفق داد و به خاطر اینکه با من بمونه،کلی تلاش کردو اون یک ساعتو به 50 دقیقه رسوند! میبینی چقد خاطرمو میخواد!
_آره میبینم!

بعد 20 دقیقه که منو سیا تقریبا داشت چرتمون میگرفت و چشمون به در بود، در باز شد!
ابتدا یاسی و بعد مینا به دنبال اون از در خارج شدند.یاسی با یه مانتوی سفید و یه شلوار جین آبی کمرنگ و شال آبی رنگ و مینا با یه مانتوی آبی و شلوار مشکی که یه حالت کشی و ورزشی داشت و شال فسفری رنگ به سر بود. تیپ و مدل موهای و آرایش یاسی از دور خیلی تو چشم میزد و برعکس اون مینا،با یه آرایش ساده با زیبایی خدادایش به چشم میومد.
با دیدن یاسی پیش خودم گفتم امروزو خدا بخیر کنه و جای ون گشت ارشاد تو همون درکه بمونیم!
وقتی داشتن به سمت ماشین میومدن ،با مینا چشم تو چشم شدم،یه لبخند قشنگ بهم زد و منم همراه لبخند بهش چشمک زدم.
سیا به آرومی که اونا نشنوند گفت منصور دهنتو سرویس! این یاسیه عجب چیزیه!
_سیا باز تو نگاه ابزاری کردی که؟! آدم باش...هیز بازی در نیار که اینا حساسن...حالا دیگه خفه شو...دارن میرسن.
جمله ام تموم نشده بود که دیدم سیاوش به سرعت از ماشین پیاده شد و در عقب ماشینو باز کرد و با قیافه ای مظلومانه گفت:سلام...بفرمایید یاسی خانوم!
یاسی و مینا با تعجب تشکر کردن و سوار ماشین شدن.
_سلام آقا منصور،خوب هستید؟!
_سلام یاسی خانوم... مرسی،شما بهتری؟!
_تشکر منم خوبم

نسبت به دیدار قبلیمون که تو بیمارستان باهاش داشتم رابطه ام باهاش سردتر بود و طبق تعریفای مینا و جلف بودن و سبک سریای یاسی نمیخواستم زیاد باهاش گرم بگیرم.
سیا سوار ماشین شد و من برگشتم سمت مینا....
_مینا خانوم ما چطوره؟!
مینا با یه حالت خجالت و هیجان گفت:مرسی منصور...خوبم
یه دفعه دیدم یاسی و مینا زل زدن به ما با تعجب مارو نگاه میکنن.
برگشتم سمت سیا و گفتم چته؟! چیه؟! نمیتونیم با gf خودمونم احوال پرسی کنیم؟!
سیا و یاسی بلند زدن زیر خنده و سیا بین خنده هاش گفت:کی گفت احوال پرسی نکنی ولی نمیدونم که....چییییییییز...ول کن،حالا بعدا بهت میگم... و دوباره با یاسی زدن زیر خنده.

منو مینا خوب متوجه شده بودیم سیا و یاسی به چی میخندیدن. به طرز نگاه کردن و لحن صحبت های منو مینا میخندیدن.تو این مدت خیلی بهم وابسته شده بودیم و من به شخصه مینا رو دوست داشتم و کم کم ترس از عاشق شدن به سرم زده بود و تقریبا جس میکردم مینا هم همچین حسی رو نسبت به من داره.
ماشینو به حرکت دراوردم و تا درکه با مسخره بازی ها و کل کل های یاسی و سیا خندیدیم.
یاسی خیلی سریع با سیا عیاق شده بود و خیلی با هم راحت شده بودن. از یه طرف خوشحال بودم که میتونستم  اون دوتا رو با هم تنها بذارم و خودمو مینا با هم جلوتر حرکت کنیم و حرف بزنیم و از طرف دیگه میترسیدم که سیا باز هم کار دستم بده و با یاسی هم داستان شروع کنه و رابطه اشو وسیع تر کنه. اگه همچین اتفاقی میفتاد دیگه نمتونستم تو چشمای نازی نگاه کنم. منی که همیشه سعی میکردم سیا رو از خیانت به یاسی منصرف کنم حالا داشتم مقدمه دوستیشو با یه دختر دیگه محیا میکردم،هر چند ناخواسته بود.
بعد از اتمام حجت با سیا،با مینا ترکشون کردیم و به فاصله 10 متر جلوتر از اونها حرکت میکردیم.
_منصور،نباید یاسی و سیا رو با هم تنها میذاشتیم،زشته.
_نه بابا! زشت چی! در ضمن خودشون میدونن که من چقدر دوست دارم ...
لحظه ای که این جمله رو گفتم دست مینارو گرفته بودم و داشتم کمک میکردم که از صخره ای که سر راهمون قرار داشت بیاد بالا...با بالا اومدن مینا از صخره یه لحظه خیلی بهم نزدیک شده بودیم،تقریبا تو بغل همدیگه بودیم و چشم تو چشم با هم بودیم...تو چشمای آبیش غرق بودم که با صدای خیلی آروم گفت منم دوست دارم منصور و سرشو از شرم پایین انداخت.
دستمو زیر چونه اش گرفتم و به سمت بالا آوردم که دیدم از دماغش خون.....
 
سرم ناگهانی یه تیر خیلی محکم کشید،از درد زیاد یه فریاد کشیدم...چشام پر از اشک شده بود،پرستار با سرعت وارد اتاق شد و سریع با تزریق یه مسکن و آروم کردن من اتاق رو ترک کرد.تازه فهمیدم کجام...تصادف..چالوس...مینا....
تا الان داشتم تو ذهنم خاطراتمو با مینا مرور میکردم که به اینجای خاطره رسیدم سرم به شدت درد گرفت و از حالت خلسه بیرون اومده بودم.مسکن داشت اثر میکرد و کم کم داشت چشام گرم میشد...
ادامه دارد




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت سوم آرشیو داستان های منصور کبیر داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول داستان *طاقت بیار* داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر دکمه pause داستان فرشته نجات هم کددی؟!(هم دهاتی!) صغیر منصور صغیر! منصور کبیر! عمامه سیاوش سال جای برادر نداشته منصور فریب خورده و رها شده داستان های منصور کبیر خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next قسمت contact افسانه(مامان) بابا یاسی شماره یاسی پلیس پرستار مهربون منصور کبیر mansour kabir کافه جوان cafejavan کافه جوان بهترین وبلاگ سال زیباترین داستان های منصور کبیر آرشیو داستان های منصور کبیر داستان اونجوری داستان اینجوری داستان +18 داستان های جالب قسمت سوم داستان طاقت بیار منصور کبیر کافه جوان داستان اونجوری داستان های اونجوری سایت اونجوری کافه جوان داستان های زیبا داستان های منصور کبیر داستان طاقت بیار قسمت پنجم کافه جوان سایت کافه جوان منصور کبیر داستانزیبای طاقت بیار نوشته منصور کبیر سیاوش و منصور کبیر منصور کبیر کیست؟ بهترین رمان سال , داستان خفن , داستان اونجوری , سایت اونجوری , داستان های لو رفته , داستان های خانوادگی , منصور کبیر , کافه جوان , سایت کافه جوان , پیربالا , سایت طنز و سرگرمی , طنز و سرگرمی , داستان های باور نکردنی , رمان های تازه , رمان ایرانی سال 91 , بهترین رمان سال 92 , رمان برتر سال 2012 , داستان های منصور کبیر , قسمت ششم داستان طاقت بیار , بهترین ها در کافه جوان ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان , داستان های منصور کبیر ,
داشتم پیاده در خیابان ها برای خودم قدم می زدم و خستگی کار و یکجانشینی را به در می کردم که همسر زنگ زد. گوشی را برداشتم.

الو!

- داری میای مرغ بخر!

سلامت کو؟

- برو بابا شارژ ندارم.

گوشی را قطع کرد. یک شارژ 5 هزار تومانی برایش خریدم و اس ام اس کردم. دوباره زنگ زد:


سلاااام شوهر جان!

- علیک سلام. لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از همسران بی شارژ.

تیکه ننداز. مرغ خریدی؟

- صدا نمیاد؟ چی؟ جغد؟

جغد چیه؟ مرغ! مرغ!

- مرغ؟ شیب؟ بام؟

گزینه اول!
- جدا بخرم؟ آخه برای چی؟

سوال می کنی؟ خب مرغ بخر بخوریم دیگه.

- گناه دارن مرغا! بیا از مرغا حمایت کنیم.

چی می گی تو؟ ماشین زده بهت؟

- نه. تو خوبی؟

مرسی. تو چطوری الان؟

- قربونت، مامان اینا خوبن؟

با مامان من چیکار داری؟

- من با مامانت کاری ندارم.

الان کجایی؟

- تو خیابون. دارم راه می رم.

واسه چی با تاکسی نمیای؟

- در حفظ ونگهداری محیط زیست می کوشم.

آفرین! حالا مرغ می خری یا نه؟

- صدات نمیاد.

دروغ نگو.

- از کجا فهمیدی دروغ میگم؟

مگه دروغ می گفتی؟

- آره.

پینوکیو. مرغ می خری؟

- مرغو می خوای چیکار کنی؟

می خوام بهش پرواز یاد بدم!

- نه این غیرممکنه. تو خل شدی!

آره از دست تو دارم خل می شم.

- خب کسی که به مرغ بخواد پرواز یاد بده مثل کسیه که بخواد با بابابزرگ من تمرین دموکراسی کنه.

مگه بابابزرگت چشه؟

- با بابابزرگ که واسه شام می رفتیم پیتزا بخوریم، بهونه می گرفت که الا و بلا من آبگوشت می خوام. هر چی هم می گفتیم، در جواب می گفت بیا رأی بگیریم. رأی می گرفتیم همه می گفتن پیتزا این آقا می گفت آبگوشت. بعدش با عصا ما رو سرکوب می کرد، مجبور می شدیم بریم آبگوشت بخوریم.

چه جالب.

- آره جالب بود.

ببین می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم.

- بگو جانم.

راستش من نمی خواستم به مرغ پرواز کردن یاد بدم. فردا مامانم اینا می خوان بیان، گفتم یه کم زرشک پلو درست کنم.


- حالا که بحث صداقت و روراستیه بذار منم یه حقیقتی رو بهت بگم.


بگو عزیزم.

- من پول ندارم مرغ بخرم!

چی؟ صدا نمیاد!

- می گم پول ندارم.

خش خش می کنه، نشنیدم، چی نداری؟ غول؟

- دروغ نگو! شنیدی.

ااا خب چرا پول نداری؟

- مرغ رفته بالا.

وا! مرغ که نمی تونه پرواز کنه، چه جوری رفته بالا.

- متاسفانه شرایط جوی تو ایران یه جوریه که مرغ مجبوره پرواز کنه.

به خاطر تورم؟

- آره دیگه، مرغ هم مثل بادکنکه، تورم که می شه باد می کنه و می ره بالا.

خب با این اوصاف امکان یاد دادن پرواز به مرغ وجود داره.

- خب یاد دادنش که کار من و تو نیست، مسئولین محترم بهش پرواز یاد می دن، ما باید بریم از تو هوا جمعشون کنیم که آیتم خیلی دشواریه!

چه کار سختی.

- البته کار مسئولین سخت تره.

صددرصد. فردا چی بزارم جلوی مامان اینا؟

- املت درست کن بگو مرغ خریده بودیم گذاشتیم بیرون، فرار کرد.

نه بابا تابلوئه دروغ می گیم.

- یه کار دیگه هم می شه کرد، موقع شام براشون منطق الطیر عطار می خونم که یاد مرغ و سیمرغ بیفتن.

اینجوری که بیشتر هوس مرغ می کنن، من یه پیشنهاد بهتر دارم. قبل شام از شیوع دوباره آنفلوانزای مرغی می گیم، بعد من بلند می شم می گم کی دلش زرشک پلو با «مرغ» می خواد؟ مسلما حالشون بهم می خوره می گن املت درست کن منم می رم املت درست می کنم.

- عالیه! همینو می گیم. من رسیدم خونه، در رو باز کن.

بیا تو.



برچسب ها : طنز؛ آیا مرغ پرواز می کند؟! , طنزی درباره گرانی مرغ , گرانی مرغ , تورم مرغ , کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی , طنز خفن , خفن , داستان خفن , همه چی خفن!cafejavan ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,
  • به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
  • اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!
  • هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!
  • یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!
  • واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!
  • هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!
  • میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!
  • یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!
  • ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
  • یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!!
  • جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!
  • برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟!!
  • طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!
  • رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!
  • میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!
  • بغل دستیمون توی هواپیما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «یا ابالفضل»!!
  • خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!



برچسب ها : طنز تلخ!!!!!!!!! , اینجا ایران است... , برنامه احکام , کافه جوان , Cafejavan , cafejavan.ir , مطالب طنز و سرگرمی , مطالب خنده دار , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

 این مقاله فقط جنبه طنز و سرگرمی دارد و قصد توهین به شخص خاصی ندارد.

۱٫ همیشه سر خود را با تیغ بتراشید. طبق قانون بقای ماده، اگر مویی درنیاید، چیزی هم برای ریختن نخواهد بود. با این تمهید دیگر کچل نمی‌شوید؛ فقط تمام عمر بی‌مو خواهید بود.

۲٫ یکی از دلایل ریزش مو، تغذیه نامناسب است. با توجه به ارزانی بی‌دلیل ارزاق، حتما در وعده‌های اصلی یا میان‌وعده‌های خود، از موادغذایی مقوی مانند مغز ران، چنجه، شاه میگو، لابستر، شنیسل پری دریایی و… استفاده کنید. اگر مانع ریزش موی سرتان نشوند، باعث خیلی چیزهای دیگر خواهند شد.

۳٫ اگر موهای حساسی دارید، برایشان موسیقی ملایم پخش کنید. تحقیقات نشان داده موهایی که روزی دو تا سه ساعت در معرض موسیقی قرار می‌گیرند، حساسیتشان برطرف می‌شود؛ یعنی کلا بی‌حس می‌شوند. برای اینکه موهایتان جان سگ پیدا کنند و دیگر با انبر هم نشود آنها را کند، برایشان روزی دو ساعت این آهنگ را پخش کنید: همه چی آرومه/ من چه‌قدر خوشحالم!

۴٫ بدون کلاه‌خود برنامه‌های شاد و مفرح تلویزیون را تماشا نکنید. تحقیقات یک کارشناس چینی که دیپلم ردی دارد نشان داده هفتاد درصد کسانی که تلویزیون می‌بینند، ناخودآگاه نیمی از موی سرشان را می‌کنند.

۵٫ سر جای پارک، گیس و گیس‌کشی نکنید. همیشه مطمئن باشید بعد از یک ساعت جای پارک پیدا می‌شود؛ ولی موهایتان را که لای انگشت همشهری محترم باقی‌ مانده با هیچ چسبی نمی‌توانید دوباره سرجایش بچسبانید.

۶٫ اگر پیک‌موتوری هستید، از گذاشتن کلاه ایمنی خودداری کنید. آدم مخش روی آسفالت بپاشد، بهتر است تا کچل بشود. بررسی‌های یک دانشمند کچل روس نشان داده امکان کچل‌شدن کله‌ای که روی جدول پاشیده حوالی صفر است.

۷٫ سرخ‌پوست کچل تاکنون گزارش نشده است. هر چه سریع‌تر رنگ پوستتان را عوض کنید. البته مطالعات یک انستیتوی کچل درمانی در گوانگجو ثابت کرده با سیلی صورت را سرخ نگه داشتن باعث مودارشدن نمی‌شود.

۸٫ خواننده شوید. تا امروز به جز یک مثال نقض، خواننده کچلی دیده نشده؛ اما شنونده کچل تا دلتان بخواهد دیده شده است.

۹٫ سرمربی شوید. فوتبال معجزاتی دارد که آدم انگشت به دهان می‌ماند. مشاهده شده طرف در دوران بازیکن‌بودن مو نداشته؛ ولی تا شده سرمربی، یک‌دفعه گیس گلابتون شده است.

۱۰٫ از مالیدن قیر داغ روی پوست سرتان با بیل غیربهداشتی جدا خودداری کنید. چی؟ کدام آدم عاقلی با بیل غیربهداشتی این کار را می‌کند؟ یعنی می‌فرمایید آدم‌های نادان اگر کچل بشوند، اشکالی ندارد؟ آیا می‌دانید آدم نادان کچلی که بیل غیربهداشتی هم دستش باشد، چه‌قدر می‌تواند امنیت جامعه را به خطر بیندازد؟ این را وقتی می‌فهمید که در آرامش مشغول برنزه‌کردن باشید، یک‌دفعه چشم باز کنید و ببینید یک آدم نادان کچل بیل به دست بالای سرتان ایستاده! پس توصیه‌های ایمنی را جدی بگیرید.


برچسب ها : 10 نکته مفید برای جلوگیری از کچل شدن! , 10 نکته مفید برای جلوگیری از کچل شدن! -- طنز , جلوگیری از کچلی , کچل شدن , جلوگیری از ریزش مو , زیبایی کچلی , کافه جوان , سایت طنز و سرگرمی ,
دسته بندی : کافه طنز ,
معروف است که رضا شاه هر از گاهی با لباس مبدّل و سرزده به پادگان های نظامی میرفت تا از نزدیک اوضاع را بررسی کند؛

در یکی از این شبها که سوار بر جیپ به طرف پادگانی میرفت، در بین راه سربازی را که یواشکی جیم شده بود و بعد ازعرق خوری های فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را

سوار کرد ؛ رضا شاه با لحنی شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد، به سرباز گفت: ناکس! معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟

سرباز با افتخار گفت: برو بالا... یعنی بیشتر

رضا شاه: یه چتول زدی؟

سرباز:برو بالا

رضاشاه: یه لیوان زدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: یه بطر زدی؟

سرباز: بزن قدّش

بعد رضا شاه میگه: حالا میدونی من کیم؟

سرباز کمی جا میخورد و میپرسد که: نکند که گروهبانی؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: افسری؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: تیمسار؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: سردار سپه؟

رضا شاه: بزن قدّش

همینکه رضا شاه به او دست میدهد، لرزش دستان سرباز را احساس میکند. از او میپرسد: چیه؟ ترسیدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: لرزیدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: ریدی؟

سرباز: بزن قدّش
!



برچسب ها : بزن قدّش! , : ریدی؟ , رضا شاه , cafejavan , ir , داستان هایی از رضا شاه , کافه جوان , ذاستان هایی از اخلاقیات رضا شاه , رضا شاه و اخلاق سگیش! , رضا شاه! , داستان های زیبا و خنده دار! , سایت طنز و سرگرمی , سایت خنده دار , مطالب خنده دار ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه داستان ,
آخرین مطالب
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( شنبه 16 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( دوشنبه 4 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( شنبه 28 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
» حرف ها ( دوشنبه 23 فروردین 1395 )
» خانه من ( پنجشنبه 19 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] (تعداد کل صفحات:3)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت