تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

با عرض سلام خدمت همه دوستان و همراهان

تعطیلات عید هم تموم شد و امیدوارم همه تون به چیزی که میخواستین تو این تعطیلات رسیده باشین. من قرار بود طبق معمول مسافرت رو بیخیال شم و از خلوت بودن تهران نهایت استفاده رو ببرم که ناگهان خانواده پیشنهادی بهم کردن که نتونستم رد کنم و اونم سفر به جنوب کشور بود. من مدتها بود دوست داشتم به اهواز و آبادان و شهر های اطرافشون سفر کنم و این موقعیت مناسبی بود. 

استان مرکزی که چیز خاصی برای ارائه نداشت و وقتی به شهر اراک رسیدیم من حس خوبی نسبت بهش نداشتم اونم بخاطر پیش زمینه ی ذهنی منفی ای بود که نماینده این شهر تو مجلس سر قضیه انتقال تیم فوتبال نفت تهران به اراک ، برام به وجود آورده بود. اولین جایی که تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شم شهر خرم آباد بود که واقعا خرم و آباد بود و آدم کیف میکرد از این همه سرسبزی و هوای خوب و تمیز. مردم لرستان هم مردم خیلی خوبی بودن و مهمان نوازی خودشونو به هر شکل ممکن نشون میدادن.  شهر بعدی اندیمشک بود که برای رسیدن بهش باید از کلی کوه و دره رد میشدی. وارد اتوبان خرم آباد - اندیمشک که شدیم و به عوارضی 9000 تومنی برخورد کردیم یکم شوکه شدیم (البته من کمتر شوکه شدم چون از قبل خبرش بهم رسیده بود) اما وقتی رفتیم توی جاده و دیدیم چقدر زحمت کشیدن و اون همه کوه رو شکافتن و تونل هایی به اون عظمت درست کردن به اتفاق نظر رسیدیم که اون 9000 تومن کاملا حلالشون و اگه بیشترم میگرفتن حق داشتن و هیچ جای اعتراضی وجود نداره.

از لحظه ای که وارد استان خوزستان شدیم یه حس عجیب و نا آشنایی بر من مستولی شد که اصلا قابل بیان نیست و دلم گرفت. از طرفی احساس غرور میکردم که پا به منطقه ای گذاشتم که 300 هزار شهید از سراسر کشور توش جون دادن تا امثال من با عزت و افتخار زندگی کنیم و از طرفی احساس خجالت و سر افکندگی میکردم که پا به منطقه ای گذاشتم که 300 هزار شهید از سراسر کشور توش جون دادن تا اسلام رو زنده نگه دارن ولی وارثشون گناهکار هایی شدن امثال من...  از طرف دیگه هم استرس عجیبی گرفتم که اون دنیا جواب خون این شهید ها رو چی میخوام بدم؟ وقتی ازم می پرسن با میراثشون چیکار کردم چی دارم بگم؟ میتونم جلوشون سر بلند کنم؟

 چند کیلومتر مونده به اندیمشک رسیدیم به پادگان دو کوهه که محل آماده سازی نیرو ها و اعزامشون به جبهه بوده و یه بازدید کلی ازش داشتیم و تجربه بسیار جالبی بود و یکم تونستم خودمو تو اون فضای جنگ قرار بدم. بعد از اندیمشک رفتیم دزفول و بعد از زیارت حضرت دانیال نبی در شوش ، راهی اهواز شدیم. از اینجا به بعدش دیگه توصیف ناپذیره و هرچی هم من بگم فایده نداره و خودتون باید برید ببینید. اطراف جاده باغ های مرکبات بود و بوی بهار نارنج چنان فضا رو پر کرده بود که اصلا دلم نمیخواست جاده تموم شه. سر انجام رسیدیم به اهواز و رود کارونی که از بدو تولد موسیقی ایرانی خواننده ها براش جامه ها دریدند و افاضات فرمودند که در صدر شون میتونم از اندی و سندی نام ببرم ! 

دوستانی که منو میشناسن میدونن من توکیو و نیویورک و لندن رو هم با تهران عوض نمیکنم حتی برای یک هفته ولی نمیدونم اهواز چی داشت که اینجوری منو گرفت تا حدی که به خودم گفتم اگه قرار باشه جایی غیر از تهران زندگی کنم اون شهر قطعا اهواز خواهد بود و لاغیر. مردمش که فوق العاده با صفا و خونگرم بودن در حدی که آدم فکر میکرد دو دیقه اومده سر کوچه نه اینکه 950 کیلومتر راه اومده! اون یه ذره ته لهجه ی دست و پا شکسته ی خوزستانی که بلدم رو به کار گرفتم و تو صدم ثانیه با اهوازی ها صمیمی شدم! تا دلتون بخواد و فکرتون کار کنه فلافل و سمبوسه خوردم و هر بار میخوردم انگار نه انگار که چیزی خوردم! همون لحظه دوباره گشنه م میشد. نمیدونم مال آب سبک اهواز بود یا هوای مرطوبش که هرچی میخوردی نه احساس سیری میکردی نه اضافه وزنی پیش میومد. محیط شهر که به حدی سرسبز و پر درخت بود که فکر میکردی اومدی برزیل!

بعد از اهواز رفتیم آبادان و اونجا هم فیض اساسی بردیم. با مردم آبادان هم خیلی حال کردم. خیلی شاد و سر زنده بودن و به نظر میرسید هیچ چیزی نمیتونه ناراحتشون کنه. رفته بودیم بازار آبادان که یه چرخی بزنیم. اواسط بازار یه نفر آهنگ گذاشته بود و کاسب ها از مغازه دار بگیر تا دست فروش همونجا وسط خیابون داشتن میزدن میرقصیدن! درسته که کار درستی نبود چون داخل ایام فاطمیه بودیم (که صدا و سیمای ملی هم چقدر ارواح عمه ی مبارکش رعایت کرد) ولی میخوام به نکته ی مثبت این قضیه اشاره کنم. شما تو اهواز و آبادان به هیچ وجه موسیقی های آزار دهنده از نظر آهنگسازی یا کلامی نمیشنوید. نه خبری از رپ هست نه پاپ. فقط بندری و شاد میشنوید که نشون میده مردم اونجا موسیقی رو برای لذت بردن گوش میکنن و میخوان با موسیقی شاد به شادی درونی و بیرونی بیشتری برسن و از این مشخصه شون خیلی خوشم اومد. اما نکته ای که مسئولین باید رسیدگی کنن اینه که چندین نفر تو بازار های اهواز و آبادان برای رسیدن به شادی مضاعف داشتن علنی ماری جوانا و ترامادول و از این دست داستان ها میفروختن!!!

 بعد از آبادان به شهری رفتیم که زمانی 36 میلیون نفر جمعیت داشت یعنی خرمشهر. دیدن جای گلوله ها روی دیوار خونه های مسکونی متروکه ای که زمانی یکی مثل من و شما توش زندگی میکرده دردناک بود. بی شرف انقدر گلوله زیادی آورده بود که به در و دیوار شهر هم رحم نکرده بود. خونم به جوش اومده بود و دلم میخواست زمان به عقب برگرده تا منم سهمی داشته باشم تو این جنگ. این حس شدید تر شد وقتی به شلمچه و منطقه ی عملیات کربلای 5 رفتیم و همراه شدیم با کاروان های راهیان نور که تو کل مسیر می دیدیمشون. تا اونجا نباشید نمیدونید من چی میگم. تابلوی " با وضو وارد شوید " گوشزد میکرد که دارید پا به یکی از مقدس ترین مکان های ایران میذارید و باید خجالت بکشید از خاکی که به خون آغشته شد برای حفظ دین ، وطن و ناموس...

ما تو بهترین تایم ممکن رفتیم خوزستان هوای گرمش نبود که اذیتمون کنه و اکثر اوقات هوا ابری بود و گهگاهی بارون بهاری هم میبارید اما تو راه برگشت از شلمچه بارون بهاری تبدیل شد به سقوط قطره های نیم کیلویی آب در مقیاس وسیع به طوری که بارها نزدیک بود آب ماشین ما رو با خودش ببره و من توصیه میکنم کلا با پراید اونجا نرید که ممکنه نتونین ماشین رو کنترل کنین و خدای نکرده مفقود الاثر بشین! نکته ی منفی ای که تو استان خوزستان بود این ریزه گرد ها بودن که بعضی وقتا اونقدر شدید میشدن که میدان دید به 10 متر محدود میشد. اگه قراره تو عراق درختکاری کنن ، بارون مصنوعی ببارونن ، قیر پاشی کنن یا حتی اصلا خاک عراق رو با یه لایه از خاک سنگین بپوشونن بهتره هرچه سریع تر اینکارو بکنن. مردم اونجا چه گناهی کردن آخه؟ حیف نیست؟ دارن تو سرزمینی زندگی میکنن که از نظر حاصلخیزی و سبز بودن میتونه با انگلستان رقابت کنه ولی آلودگی هوا بیچاره شون کرده. 

میتونم بگم این سفر بهترین ، عجیب ترین و خاطره انگیز ترین سفر عمرم بود که سعی میکنم زود به زود سفر کنم به این استان ماورایی. عجیب بودنش به خاطر این بود که اولین سفر بود که در طولش دلم برای خونه تنگ نشد و اصلا حس غریبه بودن نکردم و وقتی رسیدم خونه نگفتم آخیش هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه. خوزستان برام فرقی با خونه نداشت...

از من نکن خدافظی...!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : میخواستم چند تا از عکس های سفر رو بذارم ولی پشیمون شدم. باید خودتون برید ببینید و اگه من براتون عکس بذارم تنها اتفاقی که میفته اینه که وقتی از نزدیک اونجا رو می بینید کمتر شگفت زده میشید. البته برای نزدیکان عکس ها رو ریختم تو اچ تی سی که نشون بدم! دلتون بسوزه! میخواستید نزدیک باشید!



برچسب ها : سندمن در خوزستان , سفرنامه سندمن , سندمن در راهیان نور , خاطرات جنوب محاله یادم بره , سندمن , کافه جوان , سفر های سندمن ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
سلام به همه عزیزان

من چند روزی تهران نبودم و به دوتا سفر کاری رفتم. اولیش به کاشان بود که دو روز اونجا بودم و دومی اصفهان بود که از ظهر پنج شنبه تا شب شنبه که همین الان باشه طول کشید. 

اولا میخوام تشکر کنم از مردم این دوتا شهر که خیلی مهمون نواز بودن مخصوصا مردم اصفهان. من نمیدونم کی برای این بنده های خدا حرف در آورده بود که وقتی ازشون آدرس بپرسی گیجت میکنن و میفرستنت نا کجا آباد! والا ما هرچی آدرس پرسیدیم انقدر خوب جواب دادن که ما شرمنده ی اخلاقشون شدیم. 

کاشان علیرغم اینکه شهریست تاریخی اما به من نچسبید. هرچند انقدر توی باغ فین خوش گذروندیم که جبران شد! اتفاق مهمی که توی کاشان افتاد این بود که من به خودم غلبه کردم و برای اولین بار توی زندگیم به یه حیوون دست زدم! یه اسب سفید و خیلی زیبا بود که حیف بود بهش دست نزنی! همه جای کاشان رو گشتیم و جای ندیده باقی نذاشتیم و برگشتیم تهران و پنج شنبه به محض اینکه از دانشگاه برگشتم راه افتادیم به سمت اصفهان. لازم به ذکره که این دو سفر کاملا مجردی انجام شد و به همین دلیل هم بود که چسبید!

تو اصفهان هم جای ندیده باقی نذاشتیم و خیلی خوش گذروندیم. فقط نکته ای که ضد حال بود ، دیدن یه زاینده رود عقیم بود و بدجوری توی چشم میزد. نکته ی جالبی که میتونم بهش اشاره کنم هایپر استار اصفهان بود که اگه بگم 8 برابر نمونه ی تهرانیش بود آبادانی حساب کردم! ولی خیلی بزرگ بود و جای پیشرفت زیادی داشت. اما اتفاق جالب صبح شنبه افتاد که به کلیسای وانک توی محله ی جلفای اصفهان رفتیم.

من انتظار داشتم یه کلیسای خیلی عادی رو ببینم که یه صلیب اون جلو باشه و یه سری نیمکت چیده باشن و مردم هم بشینن سرود های مذهبی بخونن. اما تنها چیزی که ندیدم همین بود! کلیسا فوق العاده زیبا بود و روی دیوار هاش تمام داستان های کتاب مقدس رو به شکل زیبایی نقاشی کرده بودن (تصاویر موجود است) جونم براتون بگه که ما اونجا تنها نبودیم و دانش آموزان یه مدرسه دخترونه اومده بودن برای بازدید از کلیسا. البته فقط دوتا کلاس بودن که با معلم دینی شون اومده بودن. اینا داشتن از یه آقای محترمی که اونجا نشسته بود در مورد نقاشی ها سوال میکردن. منم یکم وایسادم گوش کردم توضیحاتشو و کم کم خودم هم شروع کردم ازش سوال کردم. بعد باهاش مخالفت کردم و داستان ها رو به شکل درستش که توی قرآن نقل شده بود رو میگفتم و با قول تورات و انجیل مقایسه میکردم. یه لحظه به خودم اومدم دیدم این بچه ها دارن با علاقه و تعجب به حرفای من گوش میدن. ازشون پرسیدم معلم دینی تون مگه اینا رو بهتون نگفته؟ گفتن نه! گفتم خو ازش شکایت کنید! گفتن همینجا وایساده! منم قبل از اینکه وضع خراب شه بحثو جمع کردم و ادامه داستان ها رو گفتم. 

بعد یکی از این دوستان در مورد عکس به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی ازم سوال کرد و داشتم توضیح میدادم که حضرت عیسی اصلا به صلیب کشیده نشد و این یهودی ها ، خود یهودا اسکاریوتی خائن رو به صلیب کشیدن و توضیح همین قسمت تو انجیل رو هم گفتم یه دفعه یه پیرمرده که اونجا بود دید اعتقاداتش داره به باد میره! قاطی کرد و گفت نـــــه! اینجوری نیست! بعد شروع کرد تعریف کردن فیلمنامه ی فیلم مصائب مسیح! حالا من هی میخوام به این بابا حالی کنم داره اشتباه میکنه مگه به خرجش میرفت؟ گفتم شما انجیل به زبان آرامی رو خوندی؟ انجیل بارنابئا رو خوندی؟ یهو برگشت گفت اگه میخوای حرف بزنی از اینجا برو بیرون محیط کلیسا رو خراب نکن!

منم رفتم بیرون و رفتیم توی موزه ی کلیسا. دوتا چیز توی موزه شون بود که منو خیلی اذیت کرد. یکیش یه تار مو بود که یه جمله به زبون ارمنی و از قول حضرت سلیمان روش نوشته شده بود و فقط با میکروسکوپ قابل دیدن بود. یکیش هم کوچک ترین کتاب مقدس دنیا بود که فقط با ذره بین قابل دیدن بود. همه میرفتن این دوتا رو نگاه میکردن و تعجب میکردن و آفرین میگفتن به هنر مسیحی ها. من احساس نیاز کردم که بازم سخنرانی کنم! ازشون پرسیدم خبر دارن چند سال پیش یه هنرمند ایرانی کل قرآن رو روی یه دونه ی برنج حک کرده؟ جوابشون قابل پیش بینی بود و هیچ کدوم هیچی از این داستان نمیدونستن. همش هم از بی عرضه بودن ما مسلمون هاست که خودمون بهترین چیز ها رو داریم بعد توانایی معرفی کردنشونو نداریم. صدا و سیما هم که کلا خواب تشریف داره و هر چی توش سود و منفعت برای خودش باشه رو نشون میده. 

یکم دیگه هم صحبت کردم در مورد مسائل مختلف و بعدشم آدرس کافه رو به همه شون دادم و اگه این پست رو میخونن به همه شون سلام میکنم و بابت اینکه وقتشون رو در اختیار من ( و نه راهنما های موزه و کلیسا ) قرار دادن تشکر میکنم. این که دانسته هام بالاخره داره به درد میخوره و میتونم به مردم در مورد مسائل مختلف آگاهی بدم واقعا خوشحالم میکنه و بهم انرژی میده. 

بعدشم رفتم با راهنما های موزه یکم بحث کردم و بهشون توصیه کردم برن تو گوگل سرچ کنن آیه های قرآن در مورد حضرت عیسی تا واقعا بفهمن پیغمبرشون کیه. باشد که به راه راست هدایت شوند. از یکیشون پرسیدم شما کتاب های یهودیا رو باید قبول داشته باشید؟ گفت آره. گفتم ولی اونا کتاب های شما رو قبول ندارن. گفت آره. گفتم چرا؟ بنده خدا تشتک هاش پرید! هیچ جوابی نداشت بهم بده! گفتم نصف انجیلتون رو اون پولس یهودی نوشته! معلومه که خودشون میدونه چیا وارد انجیل کردن! نباید هم قبول داشته باشن! گفت میرم تحقیق میکنم. منم دو سه تا کتاب بهش معرفی کردم و زدم بیرون! 

خلاصه که بعد از این همه مدت فعالیت سایبری ، برای اولین بار به صورت میدانی احساس مفید بودن کردم و خدا رو شکر میکنم

از من نکن خدافظی!



برچسب ها : سندمن , سندمن در کلیسای وانک اصفهان , سفرنامه سندمن , بحث در مورد تحریف های مسیحیت , آیا مسیح به صلیب کشیده شد؟ , پاسخ به شبهات مسیحیت از طریق انجیل , همانا دین در نزد خدا اسلام است ,
دسته بندی : پروژه بیداری ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت