تبلیغات
کافه جوان
Logo RSS
کافه جوان یک پایگاه چند منظوره برای رفع نیازهای جوان هاست. از سرگرمی و تفریح گرفته تا مطالب اجتماعی و سیاسی روز (البته اونم با چاشنی طنز!)
شعار ما شادی حتی در سخت ترین لحظات است پس شاد باشید!

کافه جوان

تا حالا این حسو داشتین که دیگه وجود ندارین! یعنی دیگه نیستید...یعنی هیچ نکته مثبت...یک حرکت...یک نشونه....یک چیز مثبت کوفتی از شما دیده نشه،یعنی میخوام خودتونم حس کنید که اون حرکت مثبت نبوده!

من وجود ندارم.....

تو اتوبوس نشستم روی صندلی که به سمت قسمت بانوانه... کسی تو اتوبوس حرف نمیزنه...سکوت محض...ولی نه....صدای موتور اتوبوس هست که اون هم جزئی از سکوت شده.

به قیافه تک تک آدم هایی که میتونم ببینم هر چند ثانیه ای هم که شده چشم میدوزم.

سعی میکنم از قیافه بانوان فاکتور بگیرم....نیمخوام با این وجود که نیستم،انگ هیز بودن بهم بخوره،دنبال دردسر هم نیستم. قیافه آقایون هم بیخیال میشم،میترسم با این وجود که نیستم، به مبارزه ای که فاتح اون کس دیگریست دعوت بشم.

من نیستم.....

من وجود ندارم،اما دخترک به من خیره شده است....من نیستم ولی چشم به من دوخته....خیر

خود درگیری مزمن گرفتم! من حس میکنم که به من خیره شده....ولی چگونه؟!

قصد من جلب توجه نیست...بلکه دیده شدن است.

دیده بشوید بدون آنکه جلب توجه کنید.

وجود داشته باشید بدون آنکه از بدن خود استفاده کنید.

بدون اینکه ابرو بردارید(در خصوص پسرها)......بدون اینکه از 7 قلم آرایش و لباس تنگ استفاده کنید!(در خصوص دختران)

بدون اینکه شلوار و لباس خود را از جبهه های حق علیه باطل تهیه کنید.

دیده بشوید.....با شخصیت و روح خود

من وجود ندارم.....

یعنی قبلا داشتم ولی حالا ندارم

قانون دوم نیوتون در این لحظه برای من صادق نیست:

من نه به وجود آمده ام و نه از بین رفته ام....حتی از جسمی به جسم دیگر هم نرفته ام!

پس صدق نمیکند!

صبر کنید....مثالی نقض برای مثال نقض نیوتون!

من هستم،اما با نوشته هایم...نوشته های من در کافه میماند!

شاید فردا کافه نباشد(هیلتر شود) ولی روی هاردم که هست!

شاید پس فردا هاردم نباشد(بسوزد) ولی روی مغزم که هست!

شاید پسون فردا مغزم نباشد(بمیرم) ولی دوستانم که هستند!

شاید هفته بعد دوستانم نباشند(خدایی نکرده)، ولی..........ولیی دیگر وجود ندارد!

پس این نیز نقضی باشد برای نقض دیگرم!

من وجود ندارم....




برچسب ها : من وجود ندارم.....! , جدیدترین نوشته منصور کبیر , من وجود ندارم , نوشته ای اجتماعی از منصور کبیر , مطالب طنز و سرگرمی , طنز اجتماعی , منصور کبیر , Mansour Kabir , MANSOUR KABIR , کافه جوان , همشهری جوان , مطالب طنز از منصور کبیر , خود درگیری مزمن , بهترین مطالب طنز , سایت طنز و سرگرمی , سایت کافه جوان , مطالب خواندنی از همه جای نت , منصور , نوشته هایخنده دار از منصور کبیر , بهترین مطالب خنده دار و باحال ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه اجتماعی ,

بعضی وقتا با خودم میگم تنها مشکل نویسندگی تو این دوره اینه که دیگه دود چراغ نمیخوریم و دستی به قلم نمیبریم تا بلکه انگشتامون از نوشتن زیاد تاول بزنه....!

ماشالله ماشالله...بزنم به تخته علم پیشرفت کرده! الان بخوای دو کلمه بنویسی باید بگی "وقتشه بعد این همه سکوت برم دست به کیبرد شم!!" که البته این "دست به کیبرد شدن"، منو شدیدن یاد دست به اسلحه شدن سندی میندازه!

یا باید الان به جای دود چراغ(شمع) دود ماشینو لب تاب بخوریم(میدونم که قبلا گفته بودم لب تاب دارم ولی واسه یاداوری بد نیست!)

این چند وقته که انگشتامو به کیبرد نمالیدم...یکم باهام حس غریبی میکنن...انگشتامو میگم.... البته بهشون حق میدم!چون این چندوقته اگه خوب به کافه نگاه کنی،اون شور و شوق سابقو نداره که بخوای دو کلمه توش بنویسی!

میخوام بگم که کافه،کافه قبلی نیست...قبلا ما سعی میکردیم یه چیزی بنویسیم شمارو بخندونیم ولی الان سعی میکنیم یه چیزی بنویسیم تا شمارو روشن کنیم.

مطمئنن روشن کردن خیلی بهتر از خندوندنه ولی هرچیزی یه حدی داره...مثلا وقتی به سندی میگم به فراماسونری بیشتر از بقیه نوشته ها داری بها میدی،یکم طنز بنویس! میگه تو طنز بنویس بجای من! خو آخه مرد مومن؟!! من اگه میتونستم سبک طنز تورو بنویسم که تا حالا صد بار نوشته بودم!! سبک طنز ورزشی تو عالیه...چرا دیگه مثل قدیم،یه طنز ورزشی نمیبینیم؟!

نمیدونم! خودش میدونه!!

یا دوست خوبم تمپتر!!! آره با توام ترومپت...ببخشید تمپتر!! هه هه... ببخشید.. من همیشه این تمپترو با ترومپت اشتباه میکنم!!

یادتونه یه زمان تمپتر با اون پیش بند گل گلیش یا با اون لباسای جلف ورزشیش میومد واسمون برنامه اجرا میکرد؟! چقد خووب بود؟!(البته یکم لوس شده بوداااااااااا،ولی تمپی بود دیگه!! بازم خوب بود!)

من نمیگم تمپی ازین پستا ننویس(اشاره به پست آخرت)،بنویس...مخصوصا که خیلی خوب نوشته بودی...ولی اینو میگم که یه وقت تو هم مثل ما تو اینجور پستا غرق نشی. بعد بیایم ببینیم آهنگ تایتانیک گذاشتن...تو داری غرق میشی و من زنده میمونم و داستان خودمو خودت واسه دیگران تعریف میکنم!!

یا دوست خوبم؛ ساحل رفت و برنگشت!!

مثل تیم پرسپولیس کهکشانی شروع کرد ولی الان کجاست؟! چرا خبری ازش نیست؟! دختر نمیگی تو با اون ترولات دل چند نفرو  بردی؟!!

در مورد استاد چیزی نمیتونم بگم!! ایشون استاد بزرگ ما هستن!! احترام بگذارید!!

 

الان تو جمع ما، نویسنده های فلک زده...این مهمون خوبمون فلاستره که داره خودی نشون میده و کم کم باید واسش یه چارپایه جور کنیم که بیاد بشینه تو جمع ما کافه ای ها! البته زیاد شعر میگه ولی خوب میگه!! دوسش داریم

 

قلمو میدم به دست چپم تا بنویسم با خط بدم

دوستتون دارم...هر چند که بدخطتم

تا شاید شما فکر کنید که من یه بچه ام

به خاطر اینکه بد خطتم

که بفهمید...دوست داشتن یه بچه، خیلی ساده تر ازونیه که با فکر منو تو خراب شه

 

به قول تمپتر که از قول من گفته بود:

شب همگیتون پر ستاره

 

 




برچسب ها : مطالب طنز و خنده دار , وبلاگ های دخترونه و پسرونه , منصور کبیر و سندمن , منصور کبیر و تمپتر , منصور کبیر و فلاستر , نویسندگی منصور کبیر , مشکلات جدید در کافه جوان , مشکلات جدید نویسندگی , مطالب منصور کبیر , منصور کبیر , mansour kabir , MANSOUR KABIR , منصور کبیر در کجا زندگی میکند؟ , منصور کبیر کیست؟! ,
دسته بندی : کافه طنز ,
سلام خدمت دوستان گل و بلبل و سمبل و فنچ و دیگر هیچ!
اصلا نمیخوام تمپترو فداتون کنم! این مسخره بازیا چیه؟! اصلا چه معنی داره تمپتر فدای شما بشه؟!
همش دارم این تمپترو واستون ذبح میکنم!آخرش کچی؟! چی به شما رسید؟! چی به من رسید؟! فقط الکی خون تمپترو ریختیم زمین! شما که قدر نمیدونید؟! ببینید سندی چقد ناراحته؟! شاکیه! بی چاره اون همه زحمت میکشه پست مینویسه! آخرش یه نفر نیست بهش بگه: آقا سندی! خسته نباشی! این نمادارو که واسمون نمایان کردی،خدا ایشالله نمایانت کنه! باو بهش نظر بدین! گناه داره!

رفتم سر یخچال،پارچ آبو برداشتم...یه نگاه به اینور اونور کردم
دیدم کسی حواسش نیست،آبو با جاش سر کشیدم! خیلی حال داد! مامی نفهمید بهم گیر بده! بعد همون لحظه به این نتیجه رسیدم که: لذتی که در سر کشیدن پارچ هست در گرفتن ماچ نیست!


چند روز پیش سندی داشت پشت تلفن با یه نفر دعوا میکرد و هی پشت سر هم میگفت ببین آقای محترم... یا با تمام احترامی که براتون قائلم....!
دیدم همین یه جمله استارتی برای قهوه ای کردن طرف مقابله!

چند روز یکی از بچه ها که تجربی میخونه بهم گفت: منصور نامزدم برگشته گفته اگه میخوای با من ازدواج کنی باید پزشکی بخونی!
میگم چرا؟! میگه من دوست دارم همه بهم بگن خانوم دکتر!(چه نسلی هستیم ما؟!)

دوتایی با پسرخاله هه رسیدیم خونشون، داریم از تشنگی له له میزنیم، دیدم قبل اینکه بریم سر یخچال رفته سیستم کامپیوترو روشن کرده!
من:
پسر خاله: چیه باز؟! باز تو این شکلکو در اوردی که! خو تا ما آب بخوریم،سیستم بالا بیاد که سریع بشینیم پای نت،بریم سر اصل مطلب!(نشونه های اعتیاد به نت،شما بخونید چه نسلی هستیم ما؟!)


یه کاسه ای هست بهش میگن کاسه‌ی صبر !
منتها من شک دارم که واقعا واسه من یکی ،کاسه باشه !
فک کنم از این لگن قرمزاااااس …!



چند روز پیش تو مترو از شلوغی،همه یخه به یخه به هم چسبسده بودن! گوشیمو در اوردم یه چندتا عکس نگاه کنم. به عکس سومی که رسیدم،یارو میگه بزن عکس قبلیو من کامل ندیدم...!
من:
مترو:
تبلیغات آویزون تو مترو:
اون خانومه که تو مترو ایستگاهارو اعلا میکنه:

احمد و سندی و همه بچه هایی که الان اسماشون یادم نیست:
تمپتر:


یه جا خوندم نوشته بود،دعاهای آپدیت شده آمد:

الهی مرغ بگیری !
مرغ به قبرت بباره !
التماس مرغ !
الهی دست به خاکستر بزنی مرغ بشه !
خدا مرغت بده جوون !
خیر از مرغت ببینی !



تو خونه یه پشه داریم دیگه جا افتاده شده ، از خودمونه …
امروز که اتاقم رو بعد از چند ماه مرتب کردم دیدمش از در اتاق اومد تو ،
بعد نشناخت ، فک کرد اشتباهی اومده، رفتش بیرون !


یادتونه یه شعر میخوندیم که میرسید به اینجاش میگفت:
سواد داری ؟ نچ نچ !

بی سوادی ؟ نچ نچ !

و بدین شکل بود که از بچگی با سرگردانی و اسکل بازی بزرگ شدیم …


دوستان عزیز من این هفته میرم شهرستان و تا هفته بعدش دیگه نمیام.
اگه بتونم قسمت 6 طاقت بیارو تکمیل کنم که تا قبل رفتن میذارم وگرنه باز هم باید ببخشید به خاطر وقفه ای که قراره بیفته!


شب همگیتون پر ستاره!
خدافظی!



برچسب ها : پارچ و ماچ....؟! , کافه جوان , منصور کبیر , طنز خنده دار , مقایسه پارچ و ماچ , سایت کافه جوان , طنز های خنده دار , دست نوشته های منصور کبیر , طنز های خنده دار از منصور کبیر , مطالب جالب و خنده دار , سایت طنز و سزگرمی , cafejavan , cafejavan.ir , mansour kabir , فضولی در مترو , مطالب خنده دار از منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه طنز , کافه جالب انگیز ,
با سلام خدمت دوستان گل کافه ای!
دیدید چی شد؟! ازونی هم که فکرشو میکردم زودتر اتفاق افتاد! انتقال دامنه با موفقیت انجام شد و از امروز میتونید با وارد کردن آدرس www.cafejavan.ir به وبلاگ ما سر بزنید!
بریم سر اصل مطلب:
امروز داشتم تو گوشیم مطالب وبلاگ های حذف شده قبلیمون رو چک میکردم که به این پست رسیدم:
نامه ای از طرف خدا...!
اون اوایل که من این متنو خوندم خیلی رو من تاثیر گذاشت و  واقعا تا چند وقت سعی میکردم به این مسائل(تو متن اشاره شده) توجه کنم. ازونجایی که در شبهای قدر هستیم،دیدم خالی از لطف نیست که این نامه (یا متنو)واستون بذارم. امیدوارم روی شما هم همون تاثیری رو بذاره که چند سال پیش رو من گذاشت.

*امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام”، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.* *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.* *تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.* *موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!* *احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.* *آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.*
*دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…* *دوست و دوستدارت: خدا*


ضمن آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون، ازتون میخوام که با قلبای پاکتون مارو هم تو این شبها تنها نذارید و برای ما یه میس کال کوچیکو کوتاه واسه خدا بندازید!
التماس دعا




برچسب ها : نامه ای از طرف خدا.....! , www.cafejavan.ir , منصور کبیر , mansour kabir , cafejavan , کافه جوان , سایت کافه جوان ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه اجتماعی ,
تا حالا شنیدید که میگن؛ ما رو هم تو این حال خوشت سهیم کن! قضیه من برعکسه...میخوام شمارو تو این حال خرابم سهیم کنم!
چندوقتیه عجیب خرابم! منظور از خرابی،اون خرابی نیستا...! این خرابیه!(مطمئنا متوجه شدید کدوم خرابی رو میگم!)
من عقیده دارم هر شخصی تو زندگیش چندباری به بن بست میرسه و از زندگی نا امید میشه.
بنده هم یه چندباری تو بازه های زمانی مختلف به دلایل متنوع دچار این حالت شدم! به تازگیا دوباره به بنبست خوردمو بسیار نا امیدم! حتما هم باید دلیلشو بدونید....تابلوعه دیگه! همون درسای کوفتی رو میگم که گریبان بیشتر بچه های وبلاگو گرفته،همونی که هی به ما فشار میاره تا از تفریحات سالممون بزنیم تا درس بخونیم! کلی فشارم بهمون وارد میکنه تا یهو بشینیم شب امتحان،کلی مطلبو تو مغزمون فرو کنیم...! آخرش کچی؟! چون خودش میدونه خوبه؟!
حالم اصلا خوش نیست! عجیب نا امیدم. دیگه حسش نیست. تو این یکی بنبست هرچقدر به خودم فشار اوردم نتونستم از روش بپرم! حس میکنم 6 ما الکی وقتم به بطالت گذشته! اونم به خاطر چی؟! به خاطر اینکه تو این 6 ماه درس نخوندم و گفتم تو فرجه ها جبران میکنم که نکردم!(امان از دست رفیق باب که  نه خودش درس خوند نه گذاشت من بخونم...نوکرتیم داش احمد...فدایی داری به مولانا)
اونقد داغون شدم که هنوز 40 دقیقه از امتحان 120 دقیقه ای نگذشته از سر جلسه پا میشم! اونقدر داغون شدم که شب امتحان میشینم با رفقا تا ساعت 4 صبح حکم بازی میکنم!اونقدری داغونم که داغونیم،میزنه این پستمو داغون میکنه و تا چند ساعت داغونی این داغونی رو پوستم ذوق ذوق میکنه!
------------------------------------
بهش میگم میفتم...میگه سرشو بگیر نیفتی! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم و اونم با چشاش سر تسبیحی رو که با هم خریده بودیمو نشونم میده!
------------------------------------
میگم خستم...اومده پشتم وایستاده داره شونه هامو مثلا میماله و هی زیر لب میگه خسته نباشی!
-----------------------------------
میگم دیوونه اون چشا......ااا چی میگم؟! ببخشید وب رو وب شده! من اینو نگفتم!
------------------------------------
سلامتی رفیقی که با اینکه امتحان استاتیک داره میشینه پا به پای رفیقش و درد دلاشو گوش میکنه!
-----------------------------------
سلامتی اونایی که هر روز به وبلاگمون سر میزنن،اما شاید هنوز اونقدر ارزش پیدا نکردیم که یه نظر بذارن کف دستمون!
---------------------------------
سلامتی پدرم،که برد منو نوک قله، هول داد که بپرم،قول داد که پسرم،شک نکن یذرم، یه روزی میاد میگی من از همه اینا بهترم........ .
----------------------------------
میگن هیچوقت واسه برگشت دیر نیست....پس از الان که ساعت 1:30 شبه شروع میکنم به راه افتادن که برگردم!( رسیدم تک میندازم نگرانم نباشی!)



برچسب ها : خراب , دیوونه , استاتیک , منصور کبیر , نگاه عاقل اندر سفیه , سلامتی رفقا , منصور کبیر و احمد , کافه جوان , حال خراب , امتحانات دانشگاه ها , وبلاگ کافه جوان , دست نوشته های منصور کبیر , بهترین وبلاگ سال , دست نوشته های طنز , طنز اونجوری , cafejavan , mansour kabir , منصور , کبیر , کافه ای ها , سرشو بگیر نیفتی! ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه طنز ,

با سلام خدمت دوستان

ابتدا جا داره به خاطر تاخیرم در گذاشتن قسمت دوم داستان ازتون عذر بخوام.

امتحان داشتم....امیدوارم دیگه تکرار نشه!

لینک قسمت اول

------------------------------------------------------------------------------------

قسمت دوم:

مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

 اوایل آبان بود و داشتم ترم 5 دانشگاهو با تمام فراز و نشیب هاش طی میکردم. تعطیلات آخر هفته رو تصمیم گرفتم در تهران بگذرونم. چهارشنبه ،ساعت 7 صبح تصمیم گرفتم برم انقلاب تا یسری از کتاب های لازم رو بگیرم. از در آپارتمان خارج شدم و رفتم سمت دیگر خیابون تا با تاکسی برم. دور اتوبوس سوار شدن رو خط کشیدم! این موقع صبح که همه بچه های محصل با خط واحد میرن مدرسه و سرو صداشون و نبودن جا دست به دست هم میدادن که با تاکسی تا آزادی برم. بعد از گذشتن چندتا ماشین،یه پراید جلوی پام نگه داشت. جلوی ماشین یه زن نشسته بود و عقب کاملا خالی بود.عقب ماشین جا گرفتم،هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم و سعی کردم کمبود خوابمو که تا ساعت 3 شب با چت کردن با دوستان گرفته شد بود، با بستن چشام رفع کنم. آهنگ رو play کردم، سیروان شروع کرد به خوندن......

ساعت 9،یه خیابون،من تنها

یه عالم فکر،نم بارون،چندتا رویا

آدما،تصویر کوتاه،تو خیابون

یخ زده خاطره ها،تو نگاشون

تو پیاده رو انگار تورو میبینم                          چقدر شکل توعه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی              منو میبینی یا که باز چشماتو بستی......

 همونطور که چشام بسته بود حس کردم که یه نفر کنارم جا گرفت. چشامو باز کردم،یه دختر با لباس فرم مدرسه که مختص دبیرستانی بود کنارم جا گرفت. کمی جابجا شدم تا جا برای مسافر سوم هم باز کنم. دختر بین منو یه پیرزن جا گرفت. دوباره چشمامو بستم و سعی کردم از صدای دلنشین سیروان لذت ببرم. چشمامو بسته بودم که متوجه سنگینی روی شونه ام شدم! چشمامو که باز کردم دیدم دختره سرشو رو شونه من گذاشته و خوابیده! متوجه غضب نگاه پیرزن به دختره شدم! سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و بذارم ازین خواب بین راهی نهایت لذت رو ببره. با نزدیک شدن به میدون، دو مسافر دیگه از ماشین خارج شدن. دخترک هنوز خواب بود که راننده با یه ترمز محکم سرعت ماشینو کم کرد. به خاطر شدت ترمز سر دختره از رو شونم به روی پاهام افتاد! گفتم الانه که عکس العمل نشون بده و سریع بلند شه ولی در نهایت تعجب من همونجا روی پاهام جا گرفت و تکون نخورد! یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه بازیش گرفته! ولی تو ماشین خیلی ضایست که! شونه شو تکون دادمو صداش کردم....خانووم...خانوم پاشید!

تصمیم گرفتم خودم بلندش کنم.از جفت طرف بازوهاش گرفتم و بلندش کردم! یه لحظه که صورتشو دیدم کرک و پرام ریخت!! صورتش مثل گچ سفید بود! موهاش بهم ریخته از زیر مقنعه اش ریخته بیرون و صحنه ی وحشتناکی رو بهش داده بود!

_آقا این چش شد؟!

راننده تا صدای منو شنید برگشت سمت عقب.دختر رو که دید سریع ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد!

من دختررو هی تکون میدادم،دیدم توفیر نمیکنه یه سیلی بهش زدم!

یه لحظه دختره شوکه شد و کمی پلکاشو باز کرد.

_خانوم حالت خوبه؟!

_قرص...

_قرص چی؟! مریضی؟! قرصاتو نخوردی؟!

_قرص.....خوردم!

تا راننده این جمله رو شنید،زد تو سر خودش و گفت یا ابولفضل!!

دیدم همینطوری نشسته داره منو نگاه میکنه و داره ذکر میگه!!

_حاجی چیکار میکنی؟! میخوای نماز بخونی؟! ماشین رو روشن کن! این خودکشی کرده...باید ببریمش بیمارستان تا واسمون شر نشده!

راننده سریع ماشین رو روشن کرد و تا 10 دقیقه مارو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند.

زیر بغل دختررو گرفتم و از ماشین پیادش کردم! دیدم تا در ماشینو بستم،راننده ماشینو روشن کرد و مثل میشاییل شوماخر رانندگی کرد و فرار کرد!

امروز از دنده عقب بلند شدیم!! تا الانش بدشانسی،پشت بدشانسی! خدا تا شبش بخیر بگذرونه! احتمالا شبو تو بازداشگام!

دختررو با کمک پرستاران به اورژانس منتقل کردیم. روی یه صندلی سرمو تو دستام گرفتم و داشتم فکر میکردم آخه چی شد که اینطوری شد؟!!

پرستار:چی خورده؟!

من:هان؟!

یه زن میانسال با چهره جذاب و گیرا بالای سرم وایستاده بود و این سوال رو ازم پرسید!

_میگم چی خورده؟!

_والله نمیدونم خانوم! خودش که میگفت قرص خورده! حالا جدی جدی قرص خورده؟!

_پ نه پ خودشو دار زده!! باهاش چه نسبتی داری؟!

_هنوز که هیچی ولی یه صحبتایی شده! 50 درصد ما که تکمیله! مونده 50 درصده اونا!

_مثل اینکه حالیت نیست چی شده؟! طرف خودکشی کرده. آقای محترم لطفا نسبتتون بگید؟!

من دیدم بحث جدی شد،کمی خودمو جمو جور کردم گفتم:ببخشید خانوم ولی خودتون سر شوخی رو وا کردید! اوکی....در اصل من هیچ نسبتی با خانوم ندارم،یعنی اصلا نمیشناسمشون! تو تاکسی هم مسیر شدیم که یهو غش کردن افتادن تو دامان ما!

_تو گفتی و من باور کردم! وقتی زنگ زدم پلیس اومد،اونوقت معلوم میشه سر دختر مردم چه بلایی اوردی؟!

من یه لحظه کپ کردم! یه ذره به تته پته افتادمو گفتم: خانوم پرستار عزیز چرا ناراحت میشید؟! بابا،من به جون مادرم این دخترو نمیشناسم! عجب غلطی کردیما! تو این مملکت نمیشه یه کار خیر انجام داد! بعد میگن آدم خیر کم شده....خوب آخه ملت مگه جرات میکنن اینهمه شر و بدبختیرو دنبال خودشون بکشن؟!

داشتم جوسازی میکردم و از قیافه پرستاره معلوم بود که روند خوبی رو پیش رفتم!

_خوبه خوبه....حالا یه چیزم ما بدهکار شدیم به آقا!! خوب اگه راست میگی اون تاکسیه که میگفتی کو؟!

_نیمدونم باور میکنید یا نه ولی از ترسش فرار کرد رفت!!

_میگم دروغ میگی! میگی نه!!

_به پیر،به پیغمبر دروغ نمیگم! بابا بذارید بهوش بیاد از خودش بپرسید!

_از کجا معلوم بهوش بیاد؟!

_چی میگی خانوم؟! اذیت نکن! یعنی چی؟! یعنی ممکنه بمیره؟! واااااااااای! بدبخت شدم رفت که! پس کی بیاد شهادت بده من کاره ای نبودم؟!!

_خوب حالا! اینقده جوش نزن! زنده میمونه! بیا این گوشیشو بگیر زنگ بزن یه آشناش بیاد بیمارستان! زود باش!

اینو گفتو پشتشو به من کرد و رفت!

منم همینطوری زل زده بودم به رفتنشو داشتم به این فکر میکردم که عجب پرستاره باحالیه ها! باید به سیاوش بگم یه دوره مریض شیم بیایم اینجا درمان!!

آیفونو تو دستم سبک سنگین کردم و رفتم تو قسمت contact هاش..... هه چه جالب!! فقط 3تا شماره سیو شده توش بود!! که به  ترتیپ نوشته بود: افسانه(مامان)،بابا، یاسی.

همین؟! کس دیگه ای تو زندگی این بدبخت نیست؟!! خواستم یه چندتا شماره خودم واسش اضافه کنم که گفتم بیخیال! بیدار میشه واسمون شر میشه!!

گفتم بذار مامانو بگیریم ببینیم چی میشه!

شماررو گرفتم.......بوغ خورد! صدامو صاف کردم و خواستم کاملا آروم و شمرده شتری که رو دخترشون خوابیدرو براشون تشریح کنم که زیاد شوکه نشن!

بعد چندتا بوغ.......

_الو سلام مینا....مگه نگفتم تو روز تا ساعت 6 بهم زنگ نزن! کار دارم!

_سلام! ببخشید خانوم....!

_ا مینا تو نیستی؟! ببخشید شما؟! گوشی دختر من دست شما چیکار میکنه؟!

_والله خانوم نمیخواد هول بشید،من با دختر خانومتون همسفر بودم که ایشون حالشون بهم خوردو بنده اوردمشون بیمارستان....اصلا جای نگرانی نیست!

_باشه! حالش چطوره حالا؟!

_خوبه فکر کنم!

_من کار دارم! به باباش زنگ بزن! خودش میاد بیمارستان!!

و بوغ ممتد نشان از قطع کردن تلفن میداد!! من کف کردم مثل جکوزی!! اصلا نپرسید دخترش چرا حالش بد شده؟! اصلا دختری هم داره؟؟! از سیو کردن اسم مامانش معلوم بود چقدر رابطشون خوب بوده!!

رفتم رو شماره بابا! نه حوصله ندارم با این سرو کله بزنم! مثل اینکه اینا خیلی با هم صمیمی هستن! بریم پیش یاسی خانوم بینیم اون چی میگه؟!

شماره یاسی رو گرفتم......آهنگ پیشوازش پخش شد.....

بذار دستاتو تو دستام،همین حالا....تورو میبینمت.....

 _الو مینا؟؟! کجایی دختر؟!

 پرام ریخت!! یه صدای ناز پشت گوشی حرف میزد! موندم چی بگم!!

 الو مینا؟! چرا جواب نمیدی؟! باز اون گوسفند علی رضا اذیتت کرده؟؟! الو....؟!

_الو...

یه لحظه یاسی سکوت کرد.

_الو ببخشید شما؟!

_سلام من منصورم!

_خوب کچی؟! منظورم اینه این گوشی دست شما چیکار میکنه؟!

_آخ ببخشید! صداتون اونقد جذاب بود که نفهمیدم چی شد!!

_شما لطف دارید....ولی نگفتید که مینا کجاست؟!

_والله من با مینا خانوم شما تو تاکسی همسفر بودم که یهو حالشون بد شد و ما اوردیمش بیمارستان!

_واااااااااااااای! نه! چی شده مگه؟! به جون خودم اگه یه مو از سرش کم شه استخوناتو خورد میکنم!

_بابا به من چه!! یکی دیگه خودکشی کرده من باید جواب پس بدم! عجب گیری کردیما؟!

_خوب حالا! الان حالش چطوره؟! کدوم بیمارستانه؟!

_ فعلا که هنوز خبری نیست! فکر کنم خوب باشه! بیمارستان.... (بوغ)

_اوکی اومدم....بوغ ممتد!

 ای بابا اینم که بی خدافظی قطع کرد!!اینا چرا اینجورین؟!

بیخیال! بذار این یاسی بیاد ببینیم چی میشه!

 

ادامه دارد...




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال , جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه مینا یه قطره اشک گمشو عوضی سیا...قر بده بیا کافه جوان داستان های کافه جوان mansour kabir cafejavan وبلاگ کافه جوان عصر ارتباطات آسمون چراغ شب خواب دکمه next , قسمت contact , افسانه(مامان) , بابا , یاسی , شماره یاسی , پلیس , پرستار مهربون , منصور کبیر , mansour kabir , کافه جوان , cafejavan , کافه جوان بهترین وبلاگ سال , زیباترین داستان های منصور کبیر , آرشیو داستان های منصور کبیر ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,

با سلام خدمت دوستان عزیز

بعد داستان فرشته نجات، که مورد استقبال بیشتر دوستان قرار گرفت،تصمیم گرفتم داستان دوم خودمو هم به رشته تحریر در بیارم. همانطور که در ابتدای داستان قبلی توضیح دادم این سری هم داستان من تخیلیه و تا بحال برای من اتفاق نیفته! فقط اسم شخصیت اصلی داستان هم اسم منه!(مثل داستان قبلی)

در ضمن باید اشاره کنم که این داستان نمیدونم چند قسمت میشه ولی سعی میکنم اونقدری نباشه که حوصلتونو سر ببره!

 تق....تق(صدای در).....مهمون نمیخوای هم کددی؟!(هم دهاتی!) دیدی گفتم اینقد نگو صغیر صغیر! آخرشم شدی منصور صغیر! همونی که خودت میخواستی!!حالام عین این سرطانیا خوابیدی رو تخت کچی؟! اون سرم چیه زدی به دستت؟! سرت واسچی عمامه گذاشتی؟! گفتم میری قم آخوند بشیا! گفتی نه! مهندس میشم! گمشو! خانوم پرستار؟! های خانوم پرستاااارر؟! کجایی؟!بیا این سرم رو از دست این صغیر بکن میخوایم ببریم کبیرش کنیم! کجایی؟!

 سیاوش بود که اینقد سروصدا راه انداخته بود! بیمارستانو رو سرش گداشته بود! از 6سالگی با هم بودیم. 16 سال جای برادر نداشته مو پر کرده بود،البته شاید با برادرم اینقد راحت نبودم که با سیاوشم! همونطور که سیاوش گفته بود متوجه باند سرم نشده بودم. سرم توی تصادف شکسته بود!

 _منصور...ابله!! این چه خریتی بود کردی تو پسر؟!! تا تیغ هست چرا ماشین؟!! مگه چاووشی بهت نگفته بود: تیغو میکشم رو رگهام،میپاشه خونم رو عکسات...؟!(با صدای خش دار میخوند که مثلا شبیه محسن بشه) تو چرا از ماشین استفاده کردی که حالا رو تخت بشینی هی قلپ قلپ سرم بریزی تو اون رگت که جاش باید تیغ میکشیدی؟!

 خیلی سعی میکردم بهش توجه نکنم و به پنجره اتاق خیره بشم و به این  فکر کنم که چرا؟! چی شد؟! چرا من؟!....

_هوی منصور فریب خورده و رها شده!هوی...به من نگاه کن!

خندم گرفت! فریب خورده و رها شدرو خوب اومد!

_بر خر مگس معرکه لعنت! سیا تو یه لحظه هم به دندون نگیرا! از وقتی اومدی یریز داری زر میزنی! پسر،شاگرد خودم نبودی شک میکردم تو تربیتت!!

_به...آقا منصور بالاااااا، خره زبون وا کردن!!

_خر عمته! گوسفند کو اون کمپوتت؟!!

_گمشو!! واسه تو تیتاپم زیادیه! اوسکول واسچی با اون سرعت تو جاده چالوس رانندگی میکردی؟!

 یه لحظه یاد مینا افتادم و یه قطره اشک از گوشه چشمم تا روی لبم پایین اومد تا تلخی این زندگی رو بیشتر به من بفهمونه.

 _ا...ا... منصور؟! واسچی گریه میکنی؟! ببخشید...منصوری...جون من گریه نکن. سیا بدبخت شدم رفت! مینا.....

 دیدم سیا تازه گرم شده و نقش بازی کردنش تموم شده و داره خودشو مثل من تخلیه میکنه.

البته من هرچقدر هم گریه میکردم تخلیه نمیشدم ولی چاره ای نداشتم.

سیا اومد تو بغلم دوتایی داشتیم رو شونه های هم  گریه میکردیم.

بعد 10 دقیقه چشمه اشکمون خشک شد.

_سیااا؟!

_قر بده بیا!

_گمشو عوضی! همین الان داشتیم زار زار گریه میکردیم! تو چرا جدی نیستی؟!!

_خو اون مال یه دقیقه پیش بود! الان،الانه! عصر، عصر ارتباطاته!! تو جیک ثانیه همه چی در حال تغییر و تحوله! همین الانش که ما اینجا داریم آبغوره میگیرم،رو اون صد هزار تومنی که تو بانک گذاشتم،کلی بهره اومده و من کلی سود کردم!!

_خوب بابا! نمودی مارو با اون صدهزار تومنت!!.....سیا جدی باش! الان اصلا حال ندارم،سرم درد میکنه!

آره راست میگه! بهتره که آقا سیاوش این مریض مارو یه چند ساعتی تنهاش بذاره تا یکم جون بگیره! پرستار در حالی که داشت این جمله هارو میگفت یه آمپول به سرم من اضافه کرد. بعد با سیاوش از اتاق خارج شدن و منو تنها گذاشتن.

اتاق خالی شد،سکوت اتاقو فرا گرفته بود و آسمون چراغ شب خوابشو روشن کرده بود.

غروب خورشید واقعا قشنگ بود. اونروز شاید خورشید هم فهمیده بود من چه غمی تو دلمه و با نور نارنجی رنگش میخواست با من همدردی کنه.

به قطرات سرم خیره شدم که چکه چکه از داخل شلنگ به درون رگ های غم گرفته من فشار میاورد تا راهی باز کنن تا بلکم حال جسمی من خوب بشه! ولی کاش سرمی هم به رگ های روحی من میزدن، کاش....!

سرم سنگین شده بود و این سنگینی داشت به پلکهام فشار میورد تا اونارو هم زمین گیر کنه. آرامبخشی که پرستار تزریق کرده بود،پیروز شد و من به خواب رفتم .

 همه جا سرسبز بود، شاخه درخت ها سقفی درست کرده بود. سرمو چرخوندم تا دورو و اطرافمو بر انداز کنم که یه آلاچیق وسط اون جنگل توجه منو به خودش جلب کرد. دختری داخل آلاچیق نشسته بود. مه نمیذاشت که خوب تو چهره اش دقیق بشم،کمی جلو رفتم...چقدر قیافش آشناست...ا...مینا....مینا...؟! مینا در حالی که لبخند میزد،برای من دست تکون میداد...به سمت آلاچیق شروع کردم به دویدن....به نزدیکی های آلاچیق که رسیدم ناگهان پام به یه چیز گیر کرد و خودمو توی هوا و زمین دیدم....مینااااااااااااااا...............

 منصور...منصور؟! بیدار شو....منصور بیدار شو....داری خواب میبینی!

سیاوش بود که به شکل یک ریشه درخت منو از هوا به زمین اورده بود و از خواب بیدار کرده بود.

_سلام سیا،کی اومدی؟!

_یه ربعی میشه!

_خوب پ چرا الان بیدارم کردی؟!

_خو آخه اولش مثل این بچه کوچولوها خوابیده بودی،دلم نیومد بیدارت کنم،ولی این آخراش انگار داشتی کابوس میدیدی و همش اسم....

_مینا

_آره،صدا میزدی! گفتم بهتره زیاد هیجانزده نشی!

_بیخیال! مامان اینا کجان؟!

_همه بیرونن،منتظرن شما اجازه صادر کنید،تا تشریف فرما بشن!

_اجازه صادر شد! بگو بیان!

سیاوش رفت دم در و  بلند تو راهرو گفت: خانوم ها و آقایان!!توجه توجه!! منصور کبیر اجازه ملاقات را صادر فرمودن! داخل شوید!

مادرم تا از درب ورودی داخل شد به سمتم دوید و گریه کنان بغلم کرد!

_مادر به فدات، خدا منو مرگ بده

_مامان این چه حرفیه؟! خدا نکنه،من قرار بود بمیرم،تو چرا بمیری؟! مامان گریه نکن تورو خدا!! و ..............

 بعد ازینکه مادرم کمی آروم شد، پدرم و 2تا از خواهرام اومدن حالم رو جویا شدن.

و در آخر خانواده سیاوش جلو اومدن و حالم رو پرسیدن!

خیلی خوشحال بودم که کسی نصیحتم نمیکرد.احتمالا دکتر بهشون گفته بود که زیاد باهام در مورد این موضوع حرف نزنن. و دلیل اینکه شب حادثه فقط سیاوش اومده بود دیدنم هم داستان داشت! یعنی هیچکس حق نداشت بیاد دیدنم ولی سیاوش با ترفند ها و مخ زنی های مداوم،مسئول بخشو راضی کرده بود و اومده بود پیشم!

ساعت ملاقات تموم شد و باز من تنها شدم. ساعت 9 شب بود و من داشتم فکر میکردم،داشتم مرور میکردم،خاطراتمو،مشکلاتمو،اشتباهاتمو و تموم اتفاقایی که تو این چند روزه برام افتاده بود!

 مثل یه فیلم همه چی تو ذهنم داشت پخش میشد!کنترلی وجود نداشت! دکمه pausei وجود نداشت.دکمه next وجود نداشت. همه چی داشت جلوی چشمام تکرار میشد....

ادامه دارد...

قسمت دوم




برچسب ها : داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر—قسمت اول , داستان *طاقت بیار* , داستان *طاقت بیار* نوشته منصور کبیر , دکمه pause , داستان فرشته نجات , هم کددی؟!(هم دهاتی!) , صغیر صغیر , منصور صغیر! , منصور کبیر! , عمامه , سیاوش , سال جای برادر نداشته , منصور فریب خورده و رها شده , داستان های منصور کبیر , خر مگس معرکه , مینا , یه قطره اشک , گمشو عوضی , سیا...قر بده بیا , کافه جوان , داستان های کافه جوان , mansour kabir , cafejavan , وبلاگ کافه جوان , عصر ارتباطات , آسمون چراغ شب خواب , دکمه next ,
دسته بندی : کافه جالب انگیز , کافه داستان , کافه طنز , داستان های منصور کبیر ,



برچسب ها : جادوگر موبایل 2 , پکیج جادوگر موبایل 2 , خرید اینترنتی پکیج جادوگر موبایل 2 , بسته عظیم تمامی نرم افزارها و ابزارهای مورد نیاز گوشی های رایج دنیا , Nokia , Samsung , Sony Ericsson , LG , Pocket PC , به همراه نقشه جامع و کامل برای GPS تمامی مدلهای گوشی به همراه آموزش , شامل 10 دی وی دی , همراه کتابچه الکترونیک آموزشی محتوای جامع مجموعه , متشکل از هزاران نرم افزار , ابزار کاربردی مفید , ابزار علمی , نقشه و راهیاب , والپیپر و زیباساز , مبدل و آهنگ و آموزش و … برای تمامی مدل های گوشی های رایج دنیا Nokia , Pocket PC و … , مجموعه کامل نرم افزار های Nokia S60 v9.4 , مجموعه کامل برنامه های Nokia S60 v6.0 - v9.3 , S40 و جاوا , مجموعه کامل نرم افزارها و ابزارهای Pocket PC , مجموعه کامل برنامه های گوشی های Samsung , مجموعه کامل برنامه های گوشی های LG , مجموعه GPS Map نقشه و راهیاب برای تمامی گوشیهای جی پی اس دار , مجموعه بازی های موبایل Symbian , Java و بازی های پاکت پی سی , مجموعه Dictionary های موبایل , مجموعه ویندوز موبایل , شامل 10 پک کامل سری GSM به همراه کتابهای اوریجینال , ده ها هزار نرم افزار , بازی , تم و تصاویر پس زمینه برای تمامی , سری های نوکیا , سامسونگ , سونی اریکسون , پاکت پی سی , جاوا , بیش از 100 نقشه جامع و کامل برای GPS تمامی مدلهای گوشی به همراه آموزش , آموزش زبان انگلیسی تحت 5 متد برتر , جدیدترین و بروزترین فرم ویرهایر گوشی های نوکیا , به همراه آموزش نصب , جدیدترین و کاملترین ویندوز موبایل های 5 تا 5/6 به همراه آموزش نصب , برترین و آسان ترین فارسی سازهای گوشی های ویندوز موبایل , آخرین نرم افزارهای سری S60 9.4 V5 , سری کامل بازیهای انگیج 2 و سیمبیان و جاوا , این مجموعه استثنایی را از دست ندهید!! , منصور کبیر , کافه جوان , فروشگاه کافه جوان , MANSOUR KABIR ,
دسته بندی :

ازونجا که یه عده از دوستان با رشته دانشگاهی بنده آشنا نیستند و فکر میکنن کسی که مکانیک بخونه میشه شاگرد مکانیکی بنده این پستو گذاشتم :

برای اینکه همه میخوان بدونن بنده در آینده چیکارا میتونم بکنم اول آینده شغلی رشتمو میذارم:

 

آینده شغلی و بازار كار مهندسی مکانیک:

درحال حاضر دانشجوی توانمند مهندسی مكانیك پس از فارغ‌التحصیلی مشكل كاریابی ندارد چرا كه توسعه سخت‌افزاری و رشد مسائل مهندسی، گرایش به سمت تولید داخل و ایجاد تكنولوژی تولید تجهیزات و وسایل در داخل كشور و روی آوردن به خدمات مهندسی در داخل كشور به علت محدودیت‌های ارزی و كاهش درآمدهای نفتی، باعث رشد چشمگیر بازاركار مهندسان مكانیك در ایران شده است.

یك مهندس مكانیك در حال حاضر در زمینه‌های مختلفی فعالیت می‌كند كه از جمله آنها می‌توان به موارد زیر اشاره كرد:

-  طراحی و ساخت تمامی ماشین‌آلات و قطعات آنها (اعم از ماشین‌آلات تولیدی تمامی صنایع)، لوازم خانگی و تجهیزات پزشكی.

-  طراحی و ساخت تجهیزات مكانیكی نیروگاههای فسیلی، اتمی ، خورشیدی ، بادی و آبی.

-  طراحی و ساخت تجهیزات و سیستم‌های انتقال و تصفیه آب، سیستم‌های مكانیكی و كنترلی پالایشگاهها و كارخانجات شیمیایی.

-  طراحی و ساخت تاسیسات حرارتی و برودتی ساختمانها و اماكن، بالابرها و آسانسورها و سیستم‌های حمل و نقل.

-  ساخت ماشین‌آلات تغلیظ و بازیافت مواد مثل كارخانجات قند، كاغذسازی ، سیمان ، نساجی ، نمك و كنسانتره .

-  طراحی و ساخت وسایل و تجهیزات حمل و نقل زمینی، دریایی و هوایی.

-  ساخت تجهیزات دفاعی مانند تانك، راكت، اژدر و پلهای متحرك.

-  ساخت روبات‌ها ، بازوهای مكانیكی و سیستم‌های تولید.

در ضمن یك مهندس مكانیك می‌تواند به عنوان كارشناس و مشاور فنی در بانك‌ها ، شركت‌های سرمایه‌گذاری، بیمه و شركت‌های بازرسی و نظارت امور بین‌المللی فعالیت نماید.

در همه جای دنیا یك فارغ‌التحصیل مهندسی مكانیك مثل یك موم خام است كه دانش كافی دارد و در هر زمینه‌ای كه كار كند می‌تواند در آن زمینه متخصص بشود. (منو میگه ها!!)

برای مثال می‌تواند در تحلیل و طراحی خودرو، در طراحی و ساخت ماشین‌های ابزار و حتی در تدوین و تولید برنامه‌های كامپیوتری فعالیت نماید. یعنی رشته مكانیك زمینه كار و زمینه انتخاب بسیار گسترده‌ای را در مقابل فارغ‌التحصیلان این رشته قرار می‌دهد.

 

وضعیت نیاز كشور به این رشته در حال حاضر:

دانش مكانیك دانش زندگی است . در هر مجتمع و كارگاه صنعتی نیاز به فارغ‌التحصیلان این رشته امری ضروری و مشهود است و با توجه به حركتهای صنعتی این چندساله اخیر كشور مهندسین مكانیك بیش از پیش در گرداندن چرخ صنعت دخیل شده‌اند و راه همواره برای رشد و ترقی آنها گشاده است.

حالا اگه میخواید با گرایشامون هم بیشتر آشنا شید برید ادامه مطلب:




برچسب ها : انتخاب رشته سراسری , انتخاب رشته دانشگاه آزاد , درباره رشته های دانشگاهی , اطلاعاتی درباره رشته های دانشگاهی , اطلاعاتی درباره رشته های مهندسی , اطلاعاتی درباره مهندسی ها , اطلاعاتی درباره مهندسی عمران , اطلاعاتی درباره مهندسی مکانیک , اطلاعاتی درباره مهندسی نفت , اطلاعاتی درباره مهندسی شیمی , اطلاعاتی درباره مهندسی صنایع , اطلاعاتی درباره مهندسی کشاورزی-آب , اطلاعاتی درباره مدریت بیمه , اطلاعاتی درباره مهندسی کامپیوتر , اطلاعاتی درباره مهندسی برق , اطلاعاتی درباره مهندسی معماری , اطلاعاتی درباره مهندسی مواد , اطلاعاتی درباره حسابداری , اطلاعاتی درباره مهندسی فناوری اطلاعات , اطلاعاتی درباره مدیریت جهانگردی , اطلاعاتی درباره مهندسی راه آهن , اطلاعاتی درباره مهندسی مکانیک طراحی سیالات و جامدات , اطلاعاتی درباره مهندسی برق-کنترل , اطلاعاتی درباره مهندسی برق-مخابرات , اطلاعاتی درباره مهندسی برق-قدرت , اطلاعاتی درباره مهندسی برق-الکترونیک , اطلاعاتی درباره مهندسی مواد-متالوژی صنعتی , تحقیق درباره رشته های دانشگاهی , تحقیق های مدرسه , تحقیق های کلاسی درباره رشته های دانشگاهی , تحقیق درباره همه چیز , منصور کبیر , کافه جوان , mansour kabir , cafe javan , اطلاعاتی درباره دانشگاه ها , آینده شغلی رشته های دانشگاهی , آینده شغلی و بازارکار مهندسی نفت , آینده شغلی و بازارکارمهندسی معماری , آینده شغلی و بازارکار مهندسی مکانیک , آینده شغلی و بازارکار مهندسی شیمی , آینده شغلی و بازارکار مهندسی کشاورزی , آینده شغلی و بازارکار فناوری اطلاعات , آینده شغلی و بازارکار مدیریت اجرایی , آینده شغلی و بازارکار مهندسی برق , آینده شغلی و بازارکار مهندسی مواد-متالوژی , آینده شغلی و بازارکار مهندسی راه آهن , آینده شغلی و بازارکار مدیریت جهانگردی , آینده شغلی و بازارکار مهندسی عمران ,
دسته بندی : خارج از کافه ,
آخرین مطالب
» بی خبر از همگانم ( شنبه 30 تیر 1397 )
» تولدم مبارک بعد از 9 روز ( پنجشنبه 10 اسفند 1396 )
» خدمتم آرزوست!! ( چهارشنبه 10 آبان 1396 )
» خسته ایم شدید ( شنبه 11 شهریور 1396 )
» دیوانگی ( یکشنبه 22 اسفند 1395 )
» روال همین بوده...همینم می مونه ( یکشنبه 1 اسفند 1395 )
» دنیا خیلی کثیفه. گوهه گوه. ( یکشنبه 17 بهمن 1395 )
» میپاچه خونم رو عکسات! ( دوشنبه 11 بهمن 1395 )
» سخت نویسی ( یکشنبه 10 بهمن 1395 )
» هوز کٍیر؟ جاست رایت دِن شات د فاک آپ ( یکشنبه 3 بهمن 1395 )
» لذت یا زجر؟ ( شنبه 2 بهمن 1395 )
» کامو جان دوستت دارم ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» برگشتم ولی چه برگشتنی ( دوشنبه 27 دی 1395 )
» من باد میشم میرم تو موهات ( سه شنبه 5 مرداد 1395 )
» دُرافشانی ( دوشنبه 21 تیر 1395 )
» طوری که من فکر میکنم ( جمعه 11 تیر 1395 )
» تنهایی یک روح بزرگ ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» خاطره نویسی ( یکشنبه 6 تیر 1395 )
» دلم می خواهد ( شنبه 29 خرداد 1395 )
» همه مقصریم ( دوشنبه 24 خرداد 1395 )
» نانوشته ها ( پنجشنبه 13 خرداد 1395 )
» تاریکی سینما ( سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 )
» انتخاب بین بد و بدتر ( جمعه 3 اردیبهشت 1395 )
» پاییز فصل آخر سال است ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» سیگار تنهایی ( چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 )
» 50 سال دیگر ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ژن های تشدید شده ( دوشنبه 30 فروردین 1395 )
» ایستاده در غبار در شهر زیبا ( یکشنبه 29 فروردین 1395 )
» پروازم قفسی نچشد! ( پنجشنبه 26 فروردین 1395 )
» علمی تخیلی ( چهارشنبه 25 فروردین 1395 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] (تعداد کل صفحات:3)
پشتیبانی آنلاین
  • چت با نویسندگان کافه

آمار بازید
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
مترجم سایت